ماجرا از آنجایی شروع شد که جلودار گروه ما مهندس شریف علیزاده که خود از شیرمردان خطه گیلان است، در دوران دانشجویی سخت عاشق و دلباخته یکی از همکلاسیهایش شد و آن همکلاسی، دست بر قضا دوشیزه ای بود اهل دیار گنبد قابوس. حتما" فکر میکنید این موضوع که اشکالی نداشته ولی اشکال کار دقیقا" همینجاست. اگر شما به شهر ما سفر کرده یا با مردمش برو بیایی داشته باشید حتما" پی برده اید که گنبدیها عمرا" به این راحتیها دختر به راه دور ندهند و تازه اگر هم با شرطها و شروطها بدهند، آن داماد محترم باید بی زحمت بار و بنه اش را بردارد و ساکن گنبد شود. این بود که مهندس ما سرزمین سبز مادری را ترک گفت و سرانجام پس از هفت دور طواف دور برج هزارساله قابوس رسما" گنبدی شد. اما ماجرا به همین جا ختم نشد چرا که عشق گیلان همیشه سبز، بوی باغات چای، طعم زیتون پرورده، عطر شالیزارها و نسیم روح بخش دریای شمال چیزی نیست که به این راحتیها دست از سر آدم بردارد. خلاصه مهندس ما سالی چند بار دنبال بهانه ای برای دیدار دیار محبوبش بود و چه بهانه ای بهتر از کوه. این بود که توفیقی اجباری نصیب گروه کوهنوردی ما شد که هر سال تعطیلات خرداد را یا بزنیم به درفک یا سماموس. این عشق سر از کجاها که در نمی آورد!!!

و حالا وقتیست که من باید حس مادری را فدای خودخواهیهای خود کرده و بچه ها را به دایه های مهربانتر از مادر یعنی مادر و پدر همسرم بسپارم؛آخر آنها تنها کسانی هستند که هرگز نمیگویند حالا مگر واجب است بچه هایتان را بیندازید و بروید کوه! برعکس باید اعتراف کنم یکی از مشوقین اصلی ما در امر کوهنوردی پدر همسرم است. او که خود از دوستداران کوه و طبیعت است، بعد از بازگشت ما از کوه، طوری ما را در آغوش میگیرد و میبوسد که انگار از زیارت خانه خدا برگشته ایم و آنقدر مشتاقانه پای صحبتهای ما مینشیند که انگار از مقدسترین نقطه دنیا سخن میگوییم. خدا سایه این دو مهربان را از سر ما کم نکند.

القصه ما ساعت 9 شب سیزدهم خرداد سوار بر مینی بوس، بیمارستان را ترک و جاده شمال را در پیش میگیریم حیف که تاریکی شب و خستگی، ما را از دیدن زیباییهای این جاده بینظیر محروم میکند. صبح در حالی به رامسر میرسیم که گردنها گرفته، کمرها گرفته، پاها گرفته، صورتها گرفته، هوا گرفته و خلاصه همه چیز گرفته. پس لب دریا بساط صبحانه را پهن و تا آماده شدن چای کمی نرمش صبحگاهی و تمرینات کششی انجام میدهیم تا عضلاتمان آماده شود بعد هم دلی از عزا در می آوریم و بعد از کمی گشت ساحلی، به دل شهر میزنیم تا از دیدنیهایش دیدن کنیم .

 

یکی از نقاط دیدنی رامسر، کاخ مرمر یا کاخ مادرشاه است؛کاخی متعلق به خاندان پهلوی که طرح و نقشه اش را مهندسین آلمانی با در نظر گرفتن معماری ایرانی رقم زده اند. این کاخ که در سال 1316 به بهره برداری رسید، محل اقامت رضا شاه و فرزندانش بود تا اینکه بعد از انقلاب به بنیاد مستضعفان تعلق گرفت و حالا هم که تبدیل به موزه شده. وقتی میرسیم آنجا با دروازه بسته کاخ روبرو میشویم از رهگذری که از آن حوالی میگذرد علت را جویا میشویم. او میگوید امروز تعطیل است و طوری چپ چپ نگاهمان میکند که انگار گناهی کبیره مرتکب شده ایم لابد توی دلش میگوید روز رحلت امام و بازدید از کاخ شاه! چه جلافتها !!!

دلم سخت میگیرد دلم هوای آن کاخ مرمرین با آن ایوان ستوندار، دلم هوای  آن دو ببر محافظ کاخ را کرده آن باغ دلگشا با درختان زینتی کمیاب و مرکباتش که آدم را به تاریخ پیوند میزند. حالا اینجا جز میله های آهنین دروازه بسته چیزی نصیبم نمیشود. ملالی نیست حتی اگر همه دروازه های تاریخ را هم به روی ما ببندند ما باز دریچه ای، پلی، دالانی، پلکانی چیزی پیدا میکنیم که از آن گریزی به تاریخ بزنیم میگویید نه تشریف بیاورید در همین چند قدمی کاخ

 

 نشستن روی پله های هتل قدیم و سینما تئاتر رامسر نوستالژیکترین خاطره من از رامسر است اولین باری که به رامسر آمدم را خوب به خاطر می آورم. توی یک مسابقه قصه نویسی شرکت کرده بودم و داستانم مقام آورده بود. از طرف مدرسه ما رابه اردوی رامسر آوردند. مربیمان ما را روی این پله ها نشاند و از ما خواست که بگوییم سی و از ما یک عکس یادگاری انداخت. آنروز فکرش را هم نمیکردم که بعد از بیست و اندی سال روزی دوباره روی همین پلکان بنشینم، دستها را دور زانوها حلقه کنم و همان ژست را بگیرم و به همسرم که از ما میخواهد بگوییم سی لبخند بزنم

 کمتر کسی است که از رامسر عبور کرده باشد و ساختمان «هتل قدیم رامسر» چشمش را نگرفته باشد. این هتل از معدود هتلهای ثبت شده در فهرست آثار ملی است. ساخت آن درسال 1311(پهلوی اول) همزمان با تونل کندوان و دانشگاه تهران آغاز و سه سال بعد که به بهره برداری رسید یکی از مشهورترین هتلهای خاورمیانه شد. طرح و نقشه آن تلفیقی از معماری ایرانی و اروپایی است و مهندسین آلمانی و انگلیسی و ایتالیایی در ساخت آن نقش داشتند.نقش برجسته های نبرد انسان و شیر و گاو و پلکان منحصربفردش بسیار چشمگیر است. اوایل انقلاب برخی نهادها میخواستند آنجا را تبدیل به پایگاه خودکنند ولی با مقاومت مردم و کارکنان هتل روبرو گشتند و خوشبختانه این هتل، مردمی باقی ماند تا باز مثل گذشته ها خاطرات خوشی را برای مردم  رقم بزند. مثل امروز که باز این پله ها ما را اینجا دور هم جمع میکند تا عکسی به یادگار بگیریم

 

وقتی جاده رامسر به جواهرده را طی میکنی دیگر عقل و هوش و دل و دینت را یکجا میبازی. منهای زباله هایی که گله به گله توی جاده جا خوش کرده اند، دستان کثیفی که آنها را از توی ماشینها به بیرون پرتاب میکنند، آدمهایی که کنار جاده در جوار این زباله ها نشسته و در حال خوردن هستند و اقلا" نکرده اند که همان دور و بر خودشان را تمیز کنند، بله منهای همه این صحنه های زشت و کریه در پس هر کدام از این پیچهای جاده هزارپیچ، بهشتی پنهان است مینی بوس در این جاده یچ در پیچ راه میپیماید و آبشره ها و آبشارها یکی پس از دیگری نمایان میشوند

 

ناگهان از لابلای سبزینگیهایی که حالا در دریایی از مه فرو رفته اند دهکده ای رویایی نمایان میشود باور کردنش سخت است ولی این حقیقت دارد که اینجا دهکده ای ایرانی است اینجا مرا یاد دهکده روسینیر در کارتون بچه های آلپ می اندازد. لوسین و آنت و دنی و بقیه بچه های آلپ را که به خاطر دارید؟

 

سرپرست گروهمان به ما فرصت یکساعته میدهد تادر جواهرده گردش کنیم. من و همسرم راهی ده میشویم. به اولین جایی که سر میزنیم مسجد آدینه است که شنیده ایم حیاطش گورستانی قدیمی است با سنگ قبرهای گبری. ولی هرچه در محوطه میگردیم جز سنگ قبرهای جدید چیزی نمیابیم گویا آن سنگ گورهای گبری به یغما رفته اند. از آن مسجد آدینه ایلخانی هم که خود روی بقایای آتشکده ای ساخته شده بوده اثری باقی نمانده. گویا مسجد آدینه ایلخانی سالها قبل بر اثر برخورد آذرخش به درخت زبان گنجشک کنارش طعمه حریق شده و جایش را به مسجدی نو سپرده. زیبایی همه چیز اینجا غوطه ور بودنش در مه است انگار مه و ابر به تار و پود جواهرده رخنه کرده اند

 

توی پیاده روها زنهای روستایی مشغول پخت و فروش نان و غذاهای محلی هستند و بازار فروش گیاهان کوهی هم حسابی داغ است. بسته های پونه و زیره کوهی و گل گاوزبان و گلپر و... بین زنان روستا و گردشگران رد و بدل میشود. مردم محلی فقط چند ماه گرم سال را در اینجا میگذرانند و صنایع دستی که در باقی ایام سال رویش چشم و دل و دست گذاشته اند را عرضه میکنند. اهالی اینجا زمستانها به پایین دستها کوچ میکنند و جواهرده خالی از سکنه میماند.

 

 

در گذر از کوچه ها یک قهوه خانه میابیم که هوس نوشیدن چای توی استکانهای کمرباریک پایمان را به داخل آن میکشاند یک آدم جالب هم آنجا نشسته که خودش را میرزاکوچک خان جنگلی معرفی میکند وقتی از وجه تسمیه دیارش از او میپرسم میگوید جواهرده در اصل جئورده بوده که به معنی بالاده است و اسمش هم رویش. بعد اضافه میکند عده ای معتقدند که در روزگاران گذشته حکمران اینجا زنی به نام جواهر بوده که نامش را روی ده گذاشته اند و باز میگوید که برخی هم عقیده دارند این نام  به خاطر جواهراتی بوده که از گورستان گبریها پیدا شده. خلاصه وجه تسمیه اینجا هم مثل خودش در هاله ای از مه  واقع شده است

 

 عکسهای روی دیوار این قهوه خانه از آدمهای تویش هم جالبتر است عکس زنده یاد فردین را روی یک دیوار و عکس رئیس جمهور وقت را روی دیوار دیگر چسبانده و عکس رئیس جمور قبلی و قبلتری را هم  در گوشه کناری چسبانده و من نمیدانم به جز آوردن لبخندی ملیح بر لب مشتریها چه قصد و غرضی از این کار داشته به گمانم میخواسته دل همه جور مشتری را به دست بیاورد !!!

 

کمی توی کوچه های جواهرده قدم میزنیم، بافت قدیمی را زیر قدمهامان میگیریم با اهالی حرف میزنیم، یک کاسه آش رشته میخوریم و کمی گل گاوزبان و گلپر میخریم و اندر باب خواص آنها با بقیه گردشگران که دور فروشنده جمع شده اند داد سخن سر میدهیم، توی هر مغازه ای که چشممان را میگیرد سرکی میکشیم

 

 بالاخره یک ساعتمان پر میشود و باید برای ناهار برگردیم. عصر باید جواهرده را به سمت سماموس بام گیلان ترک کنیم قله افسونگری که در این حوالی ایستاده و ما را به سوی خود فرا میخواند.

همراه من باشید ادامه دارد