مرثیه ای برای جعبه جادویی
چند روز پیش تلویزیون خانه ما ناگهان شکست .پسر کوچکم اشکان آن را شکست .گوشی موبایل را سر لجبازی و بکش بکش با برادرش یکهو توی هوا پرت کرد و گوشی به شدت و با صدای مهیبی به صفحه تلویزیون اصابت کرد و تتتق... انگار چیزی توی قلب من فرو ریخت .
تلویزیون را سه سال پیش خریده بودیم در یک شب سرد پاییزی که من همان روز از کنار فروشگاه ملودی رد شده بودم و پشت ویترین فروشگاه فیلم زیباترین بیابانهای جهان را (چیزی شبیه به کلوتهای شهداد ) تویش دیده بودم و یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم .آن شب سرد پاییزی تلویزیون به خانه ما آمد و عضو جدید خانواده ما شد و من تمام شبهای دراز پاییز و زمستان را با او گذراندم در حالیکه خسته از کار روزانه با کودکی که در درونم داشتم (همین جناب ضارب ) به خانه برمیگشتم ، قبل از زدن کلید لامپ مهتابی که درست پشت تلویزیون جا گرفته بود آن سوراخ دایره ای پایین صفحه را با انگشت لمس میکردم و تلویزیون روشن میشد و بعد از انتخاب شبکه مورد نظرم با وجودیکه ساعتها توی آشپزخانه در حال پخت وپز و شستشو و رفت و روب و بدو بدو بودم شاید فقط صدای تلویزیون و تصویری که از توی شیشه بوفه میدیدمش تمام خستگیهای روزانه را از تنم بیرون میکرد .آخر شبها هم که انگار سهم من از دنیا همین جعبه جادویی بود بی هیچ شباهتی به جعبه که صفحه ای بود شبیه به پنجره ای جادویی گشوده به دنیای پیرامونمان و البته یک کنترل و حق انتخاب وسیعی که همواره دلهره از دست دادنش با من بوده و هست
من درحالیکه سرم را روی زانوان جواد میگذاشتم ولو میشدم جلوی تلویزیون و به آن چشم میدوختم . شبها به خصوص یکی از شبکه های گردشگری کانادایی لالایی دلنشینی برای من بود آنکه ما را با خودش میبرد به جای جای این کره خاکی ؛گاهی بر فراز کوههای آلپ و از آنجا سوار بر اسکی یال کوه را پایین می آمدیم گاهی هم سوار بر کشتی میشدیم و اقیانوس هند را میپیمودیم و گاهی سر از قبایل بدوی آفریقایی در می آوردیم و در چشم به هم زدنی یا روی دیوار چین بودیم یا توی دالانهای پیچ در پیچ هرم خئوپس و من آنقدر در رویای شیرین این سفرهای مجازی غرق میشدم که پلکهایم کم کم سنگین میشدند و روی هم می افتادند .
هفته ای یکبار هم یکشنبه شبها یک فیلم ازشبکه GEM TV نگاه میکردیم و تا یک هفته راجع به آن با هم حرف میزدیم و نقدش میکردیم تا یکشنبه ای دیگر از راه برسد و شیرین آن دختر شیرین آریایی به خانه های ما بیاید و ما را به تاپ کاتی دیگر دعوت کند و قبلش هم کلی عذرخواهی کند که از آنجاییکه مخاطبین این برنامه خانواده های ایرانی هستند به ناچار کمی از صحنه های فیلم سانسور شده .این اواخر هم هیچ چیز به اندازه برنامه «بفرمایید شام» که یک برنامه به ظاهر آشپزی با لایه های روانشناسی ، جامعه شناسی ،فلسفه ،منطق ،اخلاق ،طنز وهر چیزی که فکرش را بکنید شادی و هیجان را به خانه ما نمی آورد . دوشنبه شبها هم که مهمان ویژه خانه ما عادل فردوسی پور بود که ما را به برنامه نود که تنها سهم ما از رسانه ملی خودمان بود ،دعوت میکرد و ما همواره در حل این مسئله ریاضی عاجز بودیم که رسانه ملی منهای نود میشود چند؟
حالا که فکر میکنم میبینم این تلویزیون در همه این سالها مهمترین وسیله ارتباطی بوده که ما را از گوشه ای منزوی از دنیا بوده به آسانترین ترین شکل ممکن به دهکده جهانی راه داده
سه روز پیش برای تعمیر بردیمش نمایندگی .تعمیرکار گفت فکر تعمیر را از سرمان بیرون کنیم چراکه هزینه تعمیر تقریبا برابر قیمت کالای نو است ضمن اینکه کالای نو 18 ماه هم ضمانت پس از فروش دارد گفت که LCD پس از ضربه یعنی خلاص و عقل حکم میکند که به جای تعمیر یک تلویزیون نو بخریم .عصر با جواد به فروشگاه ملودی رفتیم و تلویزیونهای جدید سه بعدی را دیدیم .قیمت به یک سوم قیمت زمان خرید ما رسیده بود واین یعنی یک هیچ به نفع عقل
دیروز تلویزیون جهیزیه ام را که توی اتاق خواب گرد و خاک میخورد با میزش به پذیرایی منتقل کردم و گذاشتم جای آن طفلک شکسته. آن سگهای خالدار مامانی را هم از توی بوفه برداشتم و گذاشتم رویش و شیشه اش را هم حسابی برق انداختم .سر میز شام جواد دوباره قضیه خرید را مطرح کرد و وقتی که اشکهای من از فراق احتمالی تلویزیون سرازیر شد برای هزارمین بار شاید، از من خواست که دست از این عشق بازیهای کودکانه با اشیاء خانه بردارم و کمی واقع بین باشم وگرنه خانه مان به زودی روی هرچه سمساری است را کم خواهد کرد .گفت که گمان نمیکند تلویزین شعور کافی برای درک اینهمه احساس را داشته باشد و بهتر است این احساسات را جای دیگری خرج کنم .
امروز جواد تلویزیون شکسته را به خانه آورد طوری آن را بغل زده بود که انگار یکی از بچه ها را درحالت خواب.تلویزیون را گذاشت اتاق بالا و در اتاق را بست .سر میز شام هم اعتراف کرد که وقتی برای فروش آن به تعمیرگاه رفته و چشمش به تلویزیون تکیده به دیوار افتاده ، دست ودلش لرزیده و هرکار کرده نتوانسته به فروشش رضایت دهد . گفت که گمان میکند حق با من بوده و اشیاء هم انگار روح دارند شاید هم تکه ای از روح ما ،شادیها و غمها و اشکهای ما را در لحظاتی که با آنها بوده ایم تصاحب کرده باشند گفت که هرگز توان فروشش را نخواهد داشت .گفتم فردا راجع به آن فکر خواهیم کرد و ما فردا همچنان برسر دوراهی عقل و احساس خواهیم ماند درحالیکه سرنوشت این صفحه جادویی به زورآزمایی عقل و احساس در نبردی تنگاتنگ بستگی دارد . بیایید برای پیروزی احساس دعا کنیم ...