مرثیه ای برای جعبه جادویی

چند روز پیش تلویزیون خانه ما ناگهان شکست .پسر کوچکم اشکان آن را شکست .گوشی موبایل را سر لجبازی و بکش بکش با برادرش یکهو توی هوا پرت کرد و گوشی به شدت و با صدای مهیبی به صفحه تلویزیون اصابت کرد و تتتق... انگار چیزی توی قلب من  فرو ریخت .

تلویزیون را سه سال پیش خریده بودیم در یک شب سرد پاییزی که من همان روز از کنار فروشگاه ملودی رد شده بودم و پشت ویترین فروشگاه فیلم زیباترین بیابانهای جهان را (چیزی شبیه به کلوتهای شهداد ) تویش دیده بودم و یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم .آن شب سرد پاییزی تلویزیون به خانه ما آمد و عضو جدید خانواده ما شد و من تمام شبهای دراز پاییز و زمستان را با او گذراندم در حالیکه خسته از کار روزانه با کودکی که در درونم داشتم (همین جناب ضارب ) به خانه برمیگشتم ، قبل از زدن کلید لامپ مهتابی که درست پشت تلویزیون جا گرفته بود آن سوراخ  دایره ای پایین صفحه را با انگشت لمس میکردم و تلویزیون روشن میشد و بعد از انتخاب شبکه مورد نظرم با وجودیکه ساعتها توی آشپزخانه در حال پخت وپز و شستشو و رفت و روب و بدو بدو بودم شاید فقط صدای تلویزیون و تصویری که از توی شیشه بوفه میدیدمش تمام خستگیهای روزانه را از تنم بیرون میکرد .آخر شبها هم که انگار سهم من از دنیا همین جعبه جادویی بود بی هیچ شباهتی به جعبه که صفحه ای بود شبیه به پنجره ای جادویی گشوده به دنیای پیرامونمان و البته یک کنترل و حق انتخاب وسیعی که همواره دلهره از دست دادنش با من بوده و هست

من درحالیکه سرم را روی زانوان جواد میگذاشتم ولو میشدم جلوی تلویزیون و به آن چشم میدوختم . شبها به خصوص یکی از شبکه های گردشگری کانادایی لالایی دلنشینی برای من بود  آنکه ما را با خودش میبرد به جای جای این کره خاکی ؛گاهی بر فراز کوههای آلپ و از آنجا  سوار بر اسکی یال کوه را پایین می آمدیم گاهی هم  سوار بر کشتی میشدیم و اقیانوس هند را میپیمودیم و گاهی سر از قبایل بدوی آفریقایی در می آوردیم و در چشم به هم زدنی یا روی دیوار چین بودیم یا  توی دالانهای پیچ در پیچ هرم خئوپس و من آنقدر در رویای شیرین این سفرهای مجازی غرق میشدم که پلکهایم کم کم سنگین میشدند و روی هم می افتادند .

هفته ای یکبار هم یکشنبه شبها یک فیلم ازشبکه GEM TV نگاه میکردیم و تا یک هفته راجع به آن با هم حرف میزدیم و نقدش میکردیم تا یکشنبه ای دیگر از راه برسد و شیرین آن دختر شیرین آریایی به خانه های ما بیاید و ما را به تاپ کاتی دیگر دعوت کند و قبلش هم کلی عذرخواهی کند که از آنجاییکه مخاطبین این برنامه خانواده های ایرانی هستند به ناچار کمی از صحنه های فیلم سانسور شده .این اواخر هم هیچ چیز به اندازه برنامه «بفرمایید شام» که یک برنامه به ظاهر آشپزی با لایه های روانشناسی ، جامعه شناسی ،فلسفه ،منطق ،اخلاق ،طنز وهر چیزی که فکرش را بکنید شادی و هیجان را به خانه ما نمی آورد . دوشنبه شبها هم که مهمان ویژه خانه ما عادل فردوسی پور بود که ما را به برنامه نود که تنها سهم ما از رسانه ملی خودمان بود ،دعوت میکرد و ما همواره در حل این مسئله ریاضی عاجز بودیم که رسانه ملی منهای نود میشود چند؟

حالا که فکر میکنم میبینم این تلویزیون  در همه این سالها مهمترین وسیله ارتباطی بوده که ما را از گوشه ای منزوی از دنیا بوده به آسانترین ترین شکل ممکن به دهکده جهانی راه داده

سه روز پیش برای تعمیر بردیمش نمایندگی .تعمیرکار گفت فکر تعمیر را از سرمان بیرون کنیم چراکه هزینه تعمیر تقریبا برابر قیمت کالای نو است ضمن اینکه کالای نو 18 ماه هم ضمانت پس از فروش دارد گفت که LCD  پس از ضربه یعنی خلاص و عقل حکم میکند که به جای تعمیر یک تلویزیون نو بخریم .عصر با جواد به فروشگاه ملودی رفتیم و تلویزیونهای جدید سه بعدی را دیدیم .قیمت به یک سوم قیمت زمان خرید ما رسیده بود واین یعنی یک هیچ به نفع عقل

دیروز تلویزیون جهیزیه ام را که توی اتاق خواب گرد و خاک میخورد با میزش به پذیرایی منتقل کردم و گذاشتم جای آن طفلک شکسته. آن سگهای خالدار مامانی را هم از توی بوفه برداشتم و گذاشتم رویش و شیشه اش را هم حسابی برق انداختم .سر میز شام جواد دوباره قضیه خرید را مطرح کرد و وقتی که اشکهای من  از فراق احتمالی تلویزیون سرازیر شد برای هزارمین بار شاید، از من خواست که دست از این عشق بازیهای کودکانه با اشیاء خانه بردارم و کمی واقع بین باشم  وگرنه خانه مان به زودی روی هرچه سمساری است را کم خواهد کرد .گفت که گمان نمیکند تلویزین شعور کافی برای درک اینهمه احساس را داشته باشد و بهتر است این احساسات را جای دیگری خرج کنم .

امروز جواد تلویزیون شکسته را به خانه آورد طوری آن را بغل زده بود که انگار یکی از بچه ها را درحالت خواب.تلویزیون را گذاشت اتاق بالا و در اتاق را بست .سر میز شام هم اعتراف کرد که وقتی برای فروش آن به تعمیرگاه رفته و چشمش به تلویزیون  تکیده به دیوار افتاده ، دست ودلش لرزیده  و هرکار کرده نتوانسته به فروشش رضایت دهد . گفت که گمان میکند حق با من بوده و اشیاء هم انگار روح دارند  شاید هم تکه ای از روح ما ،شادیها و غمها و اشکهای ما را در لحظاتی که با آنها بوده ایم تصاحب کرده باشند گفت که هرگز توان فروشش را نخواهد داشت .گفتم فردا راجع به آن فکر خواهیم کرد  و ما فردا همچنان برسر دوراهی عقل و احساس خواهیم ماند درحالیکه سرنوشت این صفحه جادویی به زورآزمایی عقل و احساس در نبردی تنگاتنگ بستگی دارد . بیایید برای پیروزی احساس دعا کنیم ...

جایی که باید برقصیم

شبیه یک لالایی دلنواز که نه ولی یکجورهایی آرام بخش بود . اینکه رعدوبرق که دل آسمان را شکافته همین جا روی سقف خانه ات گیر میافتد و نعره میزند و تو کنار بچه هایت در یک خواب نرم و مخملین فرو رفته ای  و پتو را محکم کشیده ای روی سرت و از فکر اینکه توی این رعد و برق و باران سیل آسا سقفی بالای سرت داری شاکری .همینطور که داشتم مراتب شکرگزاری را به جا می آوردم و فکر میکردم یک خواب نرم و لطیف توی چنین شرایطی  چقدر عالیست  و برای کامل شدن این حس مخملین ، پسر کوچکم  اشکان را بغل کرده بودم ، او یکهو توی رختخواب جابجا شد و مابین خواب و بیداری چشمهایش را مالید و با لحنی مابین گریه و نق نق کلمه ای را ادا کرد مابین هاپ و آب .من نفهمیدم منظورش از هاپ ، هاپو همان موجود مخوف دنیای کودکان است که مادرها برای خواباندن کودکان از او زیاد بهره میگیرند  یا اینکه تشنه  بود و آب میخواست خب اگر از چیزی که مسلما صدای رعد وبرق بود ترسیده بود که هیچ ، ولی اگر احتمال دوم را در نظر بگیریم، وظیفه مادری حکم میکرد که مثل یک مادر فداکار و مهربان راهی آشپزخانه شوم . و ماجرا ازهمینجا شروع شد

به محض اینکه پایم  را از اتاق خواب  روی فرش هال گذاشتم، قشر خاکستری مغزم یک هشدار جدی به من داد و همانجا بود که فهمیدم با چیزی در مایه های  یک فاجعه روبرو هستم و این فاجعه با رسیدن من به آشپزخانه و فشردن کلید چراغ برق کامل شد. همین که پایم با اولین ردیف سرامیکهای کف آشپزخانه برخورد پیدا کردتا لامپ آشپزخانه را روشن کنم ، پاهایم سرید و تمام قد نقش زمین شدم .همزمان لامپ مهتابی هم روشن شد تا حس بینایی هم به کمک لامسه بیاید و من با تمام وجود عمق فاجعه را حس کنم .

نمیدانم شما هم توی دالانهای پیچ در پیچ زندگی با چنین صحنه هایی مواجه شده اید یا نه جایی که دلتان بخواهد با تمام قوا از آن واقعیت فرار کنید. نمیدانستم در یک چنین موقعیتی باید دقیقا چه تصمیمی میگرفتم. همچنان که روی زمین نقش بر آب بودم و اصلا" حس بلند شدن را نداشتم ،دعا میکردم که چیزی که میبینم فقط یک خواب باشد ولی صدای گریه اشکان که به دنبالم به آشپزخانه آمده و با ماتحت به زمین افتاده بود مرا از برزخ بین خواب و بیداری به دنیای هولناک واقعیت پرتاب کرد و وقتی که همسرم با آن چشمهای وحشت زده بالای سرم ایستاد ، دیگر برایم مسلم شده بود که هیچ گریزی از واقعیت نیست

من و همسرم با هم تفاهمات زیادی داریم یکی از تفاهمات ما این است که هر کدام از ما از یک کارهایی متنفر و فراری هستیم و وقتی میفهمیم که طرف مقابل دل و دماغ انجام آن کار را ندارد کاری به کار او نداریم و او را به میل خودش رها میکنیم و طبیعی بود که من که همچنان با تمام هیکل نقش بر آب بودم ،شاهد آمد و رفتها و تقلاهای او که به سرعت مسیر بین آشپزخانه و هال را طی میکرد و تمام اشیاء خانه از قبیل سطل و قابلمه و پارو و دستمالها را به یاری طلبیده بود ،باشم

صدای گریه اشکان هنوز قطع نشده بود که ارشیا هم به جمع ما اضافه شد و با چشمهای پف آلود و لباس خوابی که حالا شلوارش تا زانو خیس شده بود ،روبرویم ایستاد  و من چاره ای نداشتم جز اینکه برای بار دوم نقش یک مادر فداکار را بازی کنم. این بود که  بعد از عوض کردن لباس بچه ها ،آنها را به اتاق خواب برگرداندم و شروع کردم به قصه گفتن تا موقعی که پلکهایشان سنگین شد و روی هم افتاد . همانطور که کنار آنها دراز کشیده بودم تا مبادا از غرشهای مخوف آسمان آب توی دلشان تکان بخورد ،از لای در میدیدم همسرم با پارو افتاده به جان فرش خیس و از پشت سر شبیه  ناخدایی که کشتی اش را آب گرفته باشد  به نظر میرسید و همانطور که پارو میکرد میگفت خدا را شکر که زود متوجه شدیم وگرنه همه خانه را آب گرفته بود

آسمان با تمام قوا میغرید و میبارید و ما به مسافران یک کشتی در حال غرق مثل تایتانیک شبیه بودیم و من شاید آن زنی بودم که داشت برای کودکانش قصه میبافت و همسرم شاید آن ناخدای فداکاری که تا آخرین لحظه برای نجات جان خودش  کاری نکرد . از روی تخت بلند شدم فکر کردم  شاید در کنار ناخدایم ، شجاعت روبرو شدن با واقعیت را داشته باشم به طرفش رفتم و پارو را از دستش گرفتم و شروع کردم به پارو زدن فرش .مثل روزهای کودکی که برف تا زانو میرسید و ما پاروزنهای قابلی شده بودیم .اصلا" کار سختی نبود همینطور که پارو میزدم ناگهان توی دلم شادی و شعفی وصف نشدنی را حس کردم .نمیدانستم این حس از کجا و چطور توی دلم راه پیدا کرده بود ولی هرچه بود داشت لحظه به لحظه بیشتر جان میگرفت .شاید به خاطر داشتن سقفی محکم  بالای سرم بود ،شاید هم به خاطر اینکه زودتر فهمیده بودیم و جلوی ضرر را زودتر گرفته بودیم و این خودش یعنی کلی منفعت . کسی چه میداند شاید هم بخاطر داشتن ناخدایی چنین بزرگ. همانطور که پارو میزدم روی انگشان پا پیچ و تاب میخوردم و همسرم  همانطور که آبهای روی سرامیکهای  هال را با پارچه جمع میکرد و درون سطل میچلاند، هر از چندگاهی سرش را بلند میکرد و نگاهی گذرا به من می انداخت و سرش را با ناامیدی تکان میداد و به ادامه کار مشغول میشد و وقتی که حرکات پارو زنی من با حرکات باله درهم ادغام شده بود دیدم درحالیکه که دوزانو روی زمین نشسته و مشغول چلاندن پارچه است دستش را به سمت میزعسلی دراز کرد و عینکش را برداشت و به چشم زد و  درحالیکه من  که پارو میزدم و حرکات باله را روی پاها ادامه میدادم به طرفم آمد و دسته  پارو را از دستم گرفت و چرخاند .من خم شدم و انتهای پارو را از زمین برداشتم و با هم شروع به چرخیدن کردیم .پاهای ما روی فرش چرخ میخورد و آب  شلپ شلپ میکرد و از روی فرش  روی مبلها و عسلی ها پاشیده میشد و ما فکر میکردیم باید اینهمه خوشبختی را جشن  بگیریم  حتی اگر  فردا همه قالیشوییهای شهر ما  را جواب کنند.

سیگار نه _ زندگی آری

امروز ۳۱ می (۱۱خرداد ) روز جهانی بدون دخانیات است .امروز در عین حال یازدهمین روز درگذشت اسطوره فوتبال ایران ناصر حجازی هم میباشد کسی که سالها از دروازه ایران تا پای جان محافظت کرد واین اواخر هم نشان داد که اگر پایش بیفتد از حقوق مردم،از هویت ایران وایرانی هم دفاع میکند.باری اسطوره فوتبال ایران در ۶۲ سالگی بر اثر سرطان ریه درگذشت و به اسطوره های دیگر ما در سینما و ادبیات و شعر و سیاست و... پیوست. به خسرو شکیبایی، علی حاتمی، احمد شاملو ، هوشنگ گلشیری ،جلال آل احمد ،دکتر شریعتی و... که همه آنها تقریبا در همین سن وسال و حتی کمتر  در گذشتند و قاتل زنجیره ای همه آنها کسی نبود جز  همین موجود نحیف و لاغر که معلوم نیست چطوری چهار هزار نوع سم مهلک  (که چهل تای آنها سرطان زاست ) را در وجودش جای داده  قاتلی که سالانه چهار میلیون انسان را به کام مرگ فرو میبرد و هیچکس هم به فکر مجازاتش نیست .

من خیلی اهل شعار دادن ونصیحت کردن نیستم  و آنقدرها هم بیکار نیستم که دیگران ، از جمله چند تا از دوستان صمیمیم  را با خودم دشمن کنم فقط هنوز برایم یک علامت سئوال بزرگ باقی مانده  که دنبال جوابی برایش هستم. اینکه چطور بعضی آدمها و دست بر قضا روشنفکران جامعه ما میپذیرند در  راهی قدم بگذارند که پایانش مشخص است

و اینکه آیا راههای بهتری برای لذت بردن از زندگی ،بجز فرو دادن سم خالصی که در عرض چند ثانیه از مخاط بینی جذب و واردجریان خون و مغز میشود، وجود ندارد ؟ آیا راههای بهتری برای اثبات بزرگی و مهم بودن وجود ندارد ؟ آیا راههای بهتری برای آتش زدن به مال وجود ندارد ؟

 

امروز روز جهانی بدون دخانیات است شاید آغازی برای یک پایان

نوستالژی یک روز برفی

امروزبالاخره برف بارید وآسمان سخاوتش را یک بار دیگر به رخمان کشید.پرده را کاملا"کنار زده ام تا هر لحظه منظره بارش برف جلوی چشمانم باشد .بچه ها هنوز خوابند ومن فرصت دارم تا یک فنجان چای داغ کنار پنجره بنوشم میروم توی حیاط وسرم را بالا میگیرم تا دانه های سپید برف را لمس کنم .

برف نوستالژی زمستانهای دراز واستخوان سوز کودکی من است . زمستانهایی که چونان غولی مخوف می آمد که ترس از سرمایش لرزه به تنمان می انداخت و مادرها را توی چله تابستان وا میداشت که روی ایوان خانه ها بنشینند وکامواها را گلوله کنند وحالا نباف وکی بباف ومردها را که انبارها را پرکنند از هیزم وذغال وپیتهای نفت. آن موقع هنوز صحبت از نازک شدن لایه ازن وگرمایش زمین نبود ومردم از تابستان به فکر آذوقه زمستان بودند وانبارهای خانه را پرمیکردند از مربا وآرد وبرنج ورب وترشیجات. مادرم هم غصه میخورد که ژاکت پدرم سوراخ  شده است وکلاه برادرم نخ نما شده وخواهرم شال بافتنی شبیه به مال دوستش را میخواهد و اینکه چطور میتواند تا رسیدن زمستان همه را آماده کند

برف مرا مثل اسکروچ (شخصیت اصلی داستان سرود کریسمس اثر چارلزدیکنزکه بعد از سفر به گذشته اش منقلب شد ) که در آن نیمه شب برفی به گذشته اش سفرکرد با خودش میبرد به سرزمینی که حافظه یاری میکند. چهار یا پنج سالگیم .

پاهایم زیر کرسی مادربزرگ گر گرفته مادربزرگ اصرار دارد تا سوره های بیشتری بخوانم تا کشمش وپسته های بیشتری جایزه بدهد چه عشقی میکند که میبیند همه سوره هایی که یادم داده به این خوبی حفظ شده ام .خانه اش بوی کدوتنبلهای آویخته به دیوار را میدهد . بوی نانهای تنورش ، بوی ته چینِ اسفناجهای توی باغچه اش بوی قلیان پدر نود ساله اش ، بوی نفتالین که هر وقت صندوقش را باز میکرد همه جا پرمیشد.انگار همین دیروز بود. نمیدانم مرا خواهد بخشید اگر بفهمد هیچ کدام از آن سوره ها را دیگر حفظ نیستم

 حالا می آیم کمی جلوتر. مینشینم سر کلاس درسِ دوره راهنمایی زمانی که جنگ سالهای پایانیش را میگذراند . برف زمین را سفیدپوش کرده وروی چادرها ومقنعه های بچه مدرسه ایها را هم . مینشینم روی نیمکتهای چوبی زهوار دررفته کلاسِ گوشه حیاط که مثلا نوساز است وگچ وخاک دیوارهایش ترک خورده وآب باران وبرف نشت کرده توی کلاس .مدرسه سال پنجاه ساخته شده است. توی این هشت سال جنگ وده سال انقلاب هیچ مدرسه ای ساخته نشده یک بخاری حلبی نفتی هم داریم که هر چند روز یکبار آتش میگیرد .بچه ها تویش پاک کن انداخته اند . بدمصب عجب بویی دارد از آن  اصل وطنی ها است نه مثل امروزیها که با  اسانس موز وسیب وهلو هستند. دبیر بینیش را گرفته واز کلاس میرود بیرون وخدمتگزار را صدا میکند .بالاخره پنجره کلاس را باز میگذارند تا این بوی منزجرکننده تمام شود وما از سرما میلرزیم .البته اصلا"مهم نیست همین قدر که نیم ساعت از وقت کلاس گرفته میشود ودبیر درس نمیپرسد عالیست .مدیر سر صف برایمان سخنرانی میکند و میگوید پدران و برادران ما در جبهه های حق علیه باطل مشغول جنگند تا شما به راحتی درس بخوانید قبضهای کمک به جبهه ها را سر کلاس به بچه ها میدهند شیشه ها شکسته .پسرهای همسایه با  سنگ زده اند . تا بودجه ای از بالا بیاید وپنجره تعمیرشود چند زمستان دیگر هم گذشته . بچه ها پولها را گذاشته اند توی پاکت .از دستشان میگیرم تا به مدیر برسانم دستهایشان سرد است گونه هایشان زرد است  ریه هایشان پر ازعفونت وچرک است حالا میرسم به سالهای دبیرستان .جنگ تمام شده پای بچه ها پوتین های گرم است  مدرسه تعطیل شده وداریم به خانه برمیگردیم پسرها زودتر از دخترها رسیده اند سر خیابان. با اینکه مدرسه شان از دخترها دور است، خودشان را جلدی رسانده اند از دیوار پریده اند یا از در زده اند به چاک، نمیدانم .آمده اند تا سر خوردن دخترها را روی برفها ببینند و بخندند. زمین حسابی لیز است چادر دختری گیر میکند زیر پایش وسر میخورد وهیکلش نقش زمین میشود .جماعت میزند زیر خنده  دختر از خجالت دلش میخواهد  زمین دهان باز کند واو را ببلعد

 میرسم به دوران دانشگاه .صحبت از گفتگوی تمدنهاست وجهانی شدن. برف زمین را سفیدپوش کرده دخترها یک درخت کاج کوتاه را از محوطه خاکی ونیمه بیابانی دانشگاه  کنده اند برفهایش را تکانده اند ودارند می آورندش جلوی سرویس دانشگاه  تا برای شب کریسمس تزیینش کنند .حراست دانشگاه جلویشان را گرفته میگوید جمع کنید این بساط کفر را. پسرها هم به میدان آمده اند بحثشان بالا گرفته. چند روز بعد اسم همه را داده اند کمیته انضباطی

حالا رسیده ام به خانه مامان بوی باقالی وکدو تنبل ولبو وتخمه داغ می آید آخر هفته است و مامان میداند که بچه ها می آیند همه قابلمه ها را روی بخاری کنار هم گذاشته. صحبت از اوضاع بهم ریخته جهان عرب وجنبش ملتها علیه نظامهای دیکتاتوری است گاهی هم تفالی میزنیم به حافظ ورباعیاتی میخوانیم از خیام .محمود وسارا دارند کوله ها وکیسه خوابهایشان را آماده میکنند برای صعود به قلعه ماران .صبح زود عازم هستند مامان نگران است وآخرین تلاشهایش را برای منصرف کردن سارا میکند.سارا زیپ کوله را میبندد.

 به خانه برگشته ام بچه ها هنوز خوابند برف با همان زیبایی وپاکی ابدی وازلی اش همچنان میبارد ونرم نرمک  به زمین مینشیند به آن دوکوهنورد فکر میکنم .حتما" پاهایشان تا زانو توی برف است واز آن بالا به زمین  حقیر زیرپایشان نگاه میکنند بعید میدانم از آن ارتفاع بشود چیزی را دید

از دفترچه خاطرات یک مادر (3)

 یک کامیون خاطره

امروز رفتم سراغ انباری تا شیشه های ترشی را که به تازگی درست کرده بودم بگذارم آنجا.جا برای سوزن انداختن نبود .انباری پر بود از وسایل اسقاطی .نمیدانستم چطور شیشه های ترشی را جا بدهم باید خودم را یکجوری از شرآن همه شیء بدرد نخور خلاص میکردم .سه چرخه ارشیا،  پوتین های قدیمیم، کارتن مواد شوینده که تویش دو سه تایی بیشترباقی نمانده بود سیفون قدیمی و شیرهای خراب آب وبلاخره کامیون  قدیمی ارشیا

کامیون را کشیدم بیرون وگرفتم توی دستم .رنگ ورویش حسابی رفته بود زردی کابینش به لیمویی میزد وقرمزی پشتش به صورتی . یکجایش هم شکسته بود که خوب یادم است کی وکجا.جنگل چهل چای بودیم وارشیا پشت کامیون را پر کرده بود از سنگ واز تپه ای بالامیبرد .کامیون که حسابی سنگین شده بود به یک مانع گیر کرد واز سراشیبی سقوط کرد وسنگها همگی پخش زمین شدند . یادم می آید که گریه ارشیا بند نمی آمد تا زمانی که عمویش با یک عدد سیخ گداخته چهار تا سوراخ کوچک دو طرف قطعه شکسته درست کرد وبا یک تکه نخ نایلونی که ازسوراخها عبور داد  کامیون شکسته را تعمیرو پرازسنگ کرد ودرحالیکه آن را با طنابش به جلو میکشید به طرف ارشیا رفت وارشیا با آن چشمهای اشک آلودش خندید بدون کوچکترین ناراحتی بابت وصله ناجوری که به کامیونش چسبیده بود .

کامیون را توی اولین سفری که بدون ارشیا  به جواهرده ونمک آبرود رفته بودیم  برایش خریده بودم همان شب کامیون را بو کرده بودم وبه یاد ارشیا گریه کرده بودم .بعد از برگشتن ما ارشیا تا چند شب کامیون را از خودش جدا نمیکرد .روز وشب کنارش بود حتی موقع خواب.آن روزها آنقدر کوچک بود که میتوانست قسمت پشتی  کامیون را عقب بزند وسوار آن شود وکامیون را توی اتاق براند.از آن تاریخ به بعد این کامیون عضو لاینفک همه سفرهایمان بود وهمیشه یک گوشه ای از صندوق عقب یا صندلیهای عقب ماشین را به خودش اختصاص میداد 

در فاصله این چندسال عمرکامیون چند ماشین کنترلی بزرگ وکوچک وانواع جرثقیل که به مناسبتهای مختلف به ارشیا رسیده بود کمدش را پرکرده بود واین کامیون کهنه ورنگ ورو رفته وصله ناجوری بود. فکر کردم وقتش رسیده که از شرش خلاص شوم .همینکه کامیون را برداشتم که توی کیسه زباله ها بیندازم یک مرتبه حس عجیبی به من دست داد. پشت آن ظاهر درب وداغون ورنگ ورو رفته انگار تلالوء عجیبی دیدم . انگاریک چیزی از درون کامیون داشت با من حرف میزد .انگار صدای ضربان قلب ارشیا را میشنیدم وقتی با کامیون  پر از برگهای سبز روی تپه ها میدوید. وشور وهیجانش را وقتی تابستانها ماسه های حاشیه ساحل خزر را بار میکرد وبا آنها قلعه میساخت. وگله وشکایتش را از بی مبالاتی مردم وقتی زباله های جنگل را با آن چنگک برمیداشت وبار کامیون میکرد تا با خودمان به شهر بیاوریم؛مبادا قوطی کنسروی زبان گرگی را ببرد وپلاستیکی گلوی لاک پشت یا سنجابی را خفه کند. کامیون بوی ساحل خزر را میداد  بوی انزلی ، رامسر و چمخاله ،کامیون بوی لجنهای دریاچه ارومیه را میداد ،بوی شنهای داغ کویر مصر وقتی زیر داغی آفتابش با پاهای برهنه روی رملها میدویدیم وصدای خنده های ارشیا که کامیون را روی رملها میکشید درسرتاسر کویرمرده شور زندگی می آفرید .کامیون بوی پائیز کوهستان میداد وقتی با برگهای زرد ونارنجی وسرخ پر میشد وروی سر ما پخش میشد . بوی برفهای النگ را میداد وقتی ارشیا با دستهای یخ زده اش برفها رابار کامیون میکرد و می آورد برایمان تا آدم برفیمان بزرگ وبزرگتر شود.

 انگار کامیون همه آن خنده ها ، گریه ها ، هیجانات ، دلواپسیها وخاطره های خوش چند ساله را یک جایی درون خودش جا داده بود فکر کردم هرگز نمیتوانم از شرش خلاص شوم. کامیون را سرجایش گذاشتم .پوتینهای قدیمی را بیرون کشیدم  وخوب نگاهشان کردم . 

دایی شلغم

 

همه فامیل میدانستند که اگر یک چیز توی دنیا باشد که دایی مادرم را تا سرحد جنون منزجر میکند همین شلغم است. او نه تنها حاضر نبود به هیچ قیمتی به آن لب بزند بلکه هرگز پایش را توی خانه ای  نمیگذاشت که شلغم بار گذاشته باشند و همین نقطه ضعف دایی دستاویزی شده بود برای سربه سر گذاشتنش و اینکه همه او را دایی شلغم میخواندند   

دایی شلغم  ومادربزرگ از قدیم توی یک خانه بزرگ زندگی میکردند .خانه ای که ارثیه پدریشان بود خانه ای قدیمی با چهار اتاق تودرتودرطبقه بالا و چهار اتاق هم در طبقه پایین.دایی شلغم و مادربزرگ حیاط خانه را از وسط با پرچین دوقسمت کرده بودند.با بزرگ شدن بچه ها وماجرای عشق وعاشقی نسرین دختردایی شلغم و پسرعمه اش یعنی دایی رضای خودم پرچین جایش را به دیواری آجری که وسطش یک در آهنی گذاشته بودند داد تا زمانی که این عشق بعد از سه سال زندگی مشترک جایش را به نفرت وجدایی داد آن وقت بود که این در آهنی به یک قفل بزرگ مزین شدو بعدها همان دیوار هم جایش را به کوچه داد و خانه های قدیمی هم به خانه های نوساز که صاحبانشان سال اندر سال همدیگر را نمیدیدند.

با این وجود دایی شلغم هر شب به مادر بزرگ سرمیزد و حرفهای دلش را به او میگفت .دایی شلغم از سهراب میگفت که بیکار شده وزنش با او ناسازگاری دارد،از نسرین که از شوهر دومش هم جدا شده از نرگس که امسال هم رفوزه شده و دیگر هیچ مدرسه ای ثبت نامش نمیکند از مرتضی که با یکی از بچه های محل دعوا کرده و زده بینی طرف را درب وداغون کرده وحالا باید دیه اش را بدهد .دایی شلغم همیشه از این خبرها فراوان با خودش داشت .بااین وجود ما بچه ها سخت بر این باور بودیم که در زندگی هیچ چیز به اندازه شلغم نمیتواند دایی شلغم را ناراحت کند و این موضوع سرگرمی خوبی برای ما بود .همینکه جلوی دایی اسم شلغم را می آوردیم دایی وانمود میکرد که آتیشی شده وبلند میشد که قهر کند و برود ویا اینکه ما را دنبال میکرد وبه ما ناسزا میگفت و به دنبال ما که به سوراخ سنبه های آن خانه قدیمی میجهیدیم میگشت و ما از خنده روده بر میشدیم .ما عاشق این اداهای دایی شلغم بودیم وهرگز از این بازی تکراری خسته  نمیشدیم .

مادربزرگ که به رحمت خدا رفت دایی شلغم را خیلی کم میدیدیم.آخرین بار که دایی شلغم را دیدم عید پارسال بود خانه مادرم .موهایش یکدست سفید شده بود و تمام یکی دو ساعتی که کنار ما بود از دردهایش میگفت .از فشار خون ودیابت و امراض کلیوی بگیر تا افسردگی شدید نرگس  بعد از مرگ مرتضی و جدایی دختر سهراب از نامزدش و اینکه شوهر سوم نسرین ورشکست شده و گذاشته و رفته

حالا آنقدر بزرگ شده بودیم که میدانستیم چیزهایی مهمتر از شلغم توی زندگی دایی هست که بتواند او را از پا در آورد. حالا دیگر میدانستیم که تمام آن اداها ساختگی بوده و صرفا برای خنداندن ما. با این حال احساس میکردم دلم برای آن بازی کودکانه ولو تصنعی تنگ شده برای آن خاطرات شیرین دست نیافتنی که همراه آن خانه قدیمی فرو ریختند. به بچه ها چشمکی زدم وبچه ها یک دفعه همه باهم داد زدند شلغم . فکر نمیکردم دایی بعد از روزی که مرتضی توی اتاق خودش به زندگیش پایان داد حال وحوصله این بازی کودکانه را داشته باشد ولی دایی شلغم در کمال ناباوری بلند شد وبازآن قهرکردنهای مصنوعی ،آن بازی موش و گربه ،آن ناسزاهای دوست داشتنی .دایی بچه ها را دنبال میکرد ومیگفت حالا نوبت شما وروجکهاست که من را دست بیندازید و بچه ها خیره سرانه میدویدند و باز فریاد میزدند شلغم شلغم و ریسه میرفتند.

امروز که صدای بغض آلود مامان را پشت آن تلفن سر صبحش شنیدم حسابی جا خوردم .مامان با بغضی در گلو میگفت دایی شلغم .دایی شلغم .موقعی که بغضش ترکید و جمله ناتمام ماند با خودم گفتم دایی شلغم حالا دیگر از هیچ چیز متنفر نیست.

برای صندلیهای خالی

اینکه انجمن چطور متولدشد و چطور پا گرفت و چطور روی پای خودش ایستاد را نمیدانم چون آن روزها عضو انجمن نبودم . یک صبح یکشنبه تابستان حمید میرزایی انجمن را به من معرفی کرد و عصرهمان روز من را به انجمن.حمید بود وبهمن نشاطی واصغر ناظری وخانم اهری فرد و مژگان یادگاری و فاطمه محمدیون و آقای محرم زاده ونیازی وکاشانی و نوروزی و مونا و مرضیه باقرپور و شهناز بدراق نژاد و آقای طواق نژاد وصالح زاده و چند تای دیگر که جسته وگریخته می آمدند. هر یکشنبه جمع میشدیم توی ساختمان کتابخانه مرکزی داستان میخواندیم اگر خودمان داستان نداشتیم مجموعه داستانهای برگزیده را میخواندیم .گاهی هم از کتابخانه کتابی امانت میگرفتیم و میخواندیم.هر روز که از کتابخانه بیرون میزدم چند کتاب جدید با خودم میبردم خانه و خودم را ملزم به خواندنشان میکردم کتابهایی در زمینه داستان نویسی .کم کم جرات پیدا کردم وچند داستان کوتاه نوشتم ودر انجمن خواندم .روزی که اولین داستانم را خواندم هرگز فراموش نمیکنم.صدایم داشت میلرزید

دولت هشتم که جایش را به نهم داد انجمنها رفتند زیرنظر ارشاد.ما به یک ساختمان نوساز و درندشت نقل مکان کردیم جایی که برای رسیدن به آن بایدیا چندبار تاکسی عوض میکردیم یا در کیسه را شل میکردیم و آژانس میگرفتیم و یا اینکه تکه هایی از مسیر را پیاده میآمدیم که در آن صورت مجبور به عبور از کنار ساختمانهای نیمه کاره ای بودیم که عمله ها رویشان کار میکردند آن هم با شنیدن انواع واقسام متلک از زبان آنها. کم کم همین بهانه ای شد برای نیامدن دختران جوان و به دنبال آن پسران جوان . باعوض شدن مسئولین، پیشکسوتها هم که آبشان با آنها توی یک جوی نمیرفت عطای انجمن را به لقایش بخشیدند . بعضی هم به این نتیجه رسیده بودندکه اگر این همه سال را به روزنامه فروشی پرداخته بودند اوضاع اقتصادی وفرهنگیشان به مراتب بهتر بود .بهمن نشاطی صبح وعصر مشغول بود صبح ها دبیرستان عصرها کانون پرورش فکری .شهناز دختر کوچولویش را بهانه کرد و دیگر هرگز به انجمن نیامد، مونا که تمام سالهای خردسالی ونوجوانیش را در این انجمنها گذرانده بود درسهای سال آخر دبیرستان را ومژگان درسهای سال آخر دانشگاه وآماده شدن برای آزمون وکالت وکارشناسی ارشد وکلاس زبان . حمید میرزایی بعد از گرفتن چند جایزه معتبر از جشنواره های تئاتر حق داشت که انجمن را در حد واندازه خودش نداند.مرضیه برای ادامه تحصیل به شهر دیگری رفت و فاطمه هم بعد از پیوستن به جرگه مرغها آنهم با یکی از اهالی انجمن انگار رسالتش دیگر  تمام شد.احمدخاندوزی عذرش از بقیه موجه تر بود چون به گرگان نقل مکان کرده بود البته نه به موجهی عذراصغرناظری که چشمهایش آنقدر ضعیف شده بود که دیگر نه میتوانست بخواند نه بنویسد ومحمود کاشانی که ویلچرنشین شده بود و آقای طواق نژاد که از بین ما رفته بود وتنها خاطراتش زنده بود.

القصه علی ماند وحوضش .من بودم وخانم اهری فرد دبیرباسابقه ادبیات که حکم مادر انجمن را داشت و زمستان سرد و استخوان سوز 86 ویک اتاق صد متری و یک اسپیلت که حکم دکور داشت، نه اینکه بلد نباشیم روشنش کنیم ابدا بلکه چیزی برای روشن کردن نداشت. سیمش را قطع کرده بودند .سرایدار میگفت بچه های انجمنهای دیگر فراموش میکردند خاموشش کنند پول برق نجومی شده. قضیه آهنگر بلخی بود ومسگر شوشتری اصرارمان برای بازگرداندن سیم به جایی نرسید خانم اهری یک بخاری برقی باخودش میآورد. گاهی میگذاشتیمش روی میز گاهی زیرمیز و گاهی هم که میز وصندلیها مفقود میشدند چون روی زمین نمیشد نشست میرفتیم توی حیاط و روی سکوی سیمانی مینشستیم و  داستان میخواندیم، یکی من یکی او باز یکی من یکی او آنقدر که تاریکی وسرما ما را از رو میبرد .به او میگفتم آمدنمان به انجمن بی فایده است. وقت تلف کردن است .هیچکس خانه گرم وراحتش را برای شنیدن داستان رها نمیکند.دنیا بدون شنیدن داستان هم میگذرد. هیچکس محتاج شنیدن داستانهایمان نیست .او میگفت ما چه ما که محتاجیم میگفتم بیا جلسات را توی خانه هایمان بگذاریم میگفت آنوقت دغدغه مان این میشود که شکم مرغ وماهی را با چه چیزی پرکنیم که تحسین بیشتری نصیبمان شود.ما ادامه میدادیم علی رغم همه چیز.

چه یکشنبه هایی که مجالس جشن و عروسی و تولد و ختم و روضه و سفره را دودر میکردیم چه یکشنبه هایی که من واوخسته وکوفته از سرکار ناهار خورده یا نخورده  با چشمهایی در حسرت خواب بعد از ظهر خودمان را به انجمن میرساندیم چه یکشنبه هایی که به گریه ها والتماسهای ارشیا که از من میخواست پیشش بمانم توجهی نکردم حتی آن یکشنبه ای که خانم اهری به دلیل فوت برادرش نیامد. من آمدم ودو ساعت کامل نشستم و از مجموعه داستان جدیدی که خریده بودم چند داستان خواندم .بلند و رسا برای صندلیهای خالی

حالا که فکر میکنم میبینم فقط یک چیز ما  دونفررا در آن غروبهای دلگیرزمستان ۸۶ به انجمن کشاند .عشق وتنها عشق به داستان . ما چراغی در دست داشتیم که به هر قیمتی بود باید روشنش نگه میداشتیم ومیسپردیمش به دست آیندگان

با آمدن بهار و به خصوص تابستان اوضاع  بهترشد مدارس و دانشگاهها که تعطیل میشدند  آقای نشاطی ومژگان یادگاری ومونا هم  دوباره به ما پیوستند همینطورچند نفری که با پیامک وتک زدن و زنگ وپیغام وپسغام وشاید رودر بایستی می آمدند وچند عضو جدید مثل آقای ملا ابراهیمی که تاریخ انجمن را هرگز از یاد نمیبرد 

حالا بعد از گذشت چند سال از آن روزها انجمنی داریم که هیچ چیز جز عشق به داستان اعضایش را کنار هم جمع نمیکند حتی احمدخاندوزی که فرسنگها راه را میکوبد وخود را به انجمن میرساند  وفائزه وسعید ومهدی صابری وشیما غلام زاده که حتی فصل امتحانها هم انجمن را ترک نمیکنند بهمن نشاطی چند کتاب شعر و مجموعه داستان چاپ کرده حمید مجموعه داستان جدیدش را برای چاپ فرستاده مجموعه داستان صالح زاده به چاپ دوم رسیده ومژگان رمان جدیدش را شروع کرده آنهم با جهشی چشمگیر نسبت به قبلی و من مشغول باز نویسی داستانهای قبلی ام هستم  داستانهایی که حاصل همان سالهای سرد وخاموش و ناامیدی و انتظارند

عادت میکنیم

 

روزهای  اول که نانوایی سرکوچه افتتاح شده بود  پشه هم آن دوروبرها پر نمیزد .هر وقت میرفتم فورا" یک نان گرد وسفید تحویل میگرفتم وبه خانه می آمدم آنقدر گرد بود که انگار با پرگار روی خمیر طرح زده بودند . سفید ونرم مثل پنبه رویش هم پراز کنجد .یک گرم هم ضایعات نداشت .لای یک روزنامه میپیچیدند  ومیدادند دستم .روزنامه اش هم لابد اشانتیون بماند که روزنامه اش مفتش هم گران بود یک میز فلزی مشبک  هم به همراه یک فرچه گذاشته بودند دم در تا مشتریها ضمن فرچه کشیدن کف نان از نحوه پخت وپز ودقت وظرافتی که نانواها  موقع کاربه خرج میدهند اطمینان حاصل کنند یا اینکه رو به خیابان عابرین را از نظر بگذرانند  که خب این هم شاید نوعی تفریح بود .

 هفته های دوم وسوم کم کم همسایه ها  واهالی محل را در صف میدیدم و با هم از مزایای نان آزاد صحبت میکردیم واینکه چه خوب است که از شر صفهای نانوایی خلاص شده ایم .

همه کارکنان نانوایی روپوش وکلاه سفید وتمیز میپوشیدند ویک بانوی سفیدپوش هم  به کارشان نظارت میکرد .آن روزها قیمت نان دولتی  سی وپنج تومان بود ومردم نمیتوانستند بپذیرند برای خرید یک نان سیصد تومان و برای خرید پنج نان هزار وپانصد تومان پول بدهند شاید هم نمیخواستند صفهای دراز وشلوغ نانوایی که تنوعی برای زندگیهای کسالتبارشان به حساب می آمد و در همانجا تمام اطلاعاتشان به روز میشد را از دست بدهند.هرچه بود روزهای اول  دم نانوایی جدید پشه هم پر نمیزد .

 یکی  دوماه که گذشت باید  برای خرید نان صف می ایستادیم  حالا دیگر هم  کنجد از نانوایی محو شده بود هم پرگار وهم بانوی ناظر.حالا نانها کج وکوله شده بودند  وگاهی آنقدر برشته وگاهی هم  آنقدرخمیرکه مقداری از آنها میرفت توی کیسه نان خشکها .آن بانوی سفیدپوش  هم انگار فهمیده بود که رسالتش به پایان رسیده وحالا لابد مطبخ خانه اش را اداره میکرد .

روزها میگذشت وصفها شلوغ وشلوغتر وکیسه نان خشکها پر وپرتر وزبانهای ما کوتاه وکوتاهتر واین یعنی عادت . بازهم عادت کرده بودیم

باز هم عادت میکنیم .ما مردمانی هستیم که  در طول تاریخ  ثابت کرده ایم که گرچه حریف خیلی کارها نبوده ایم از پس این یک مقوله به خوبی بر آمده ایم . پس نگران چه هستیم . به زودی به قبضهای هفت رقمی آب وبرق وگاز ، به چک پولهایی که توی پمپ بنزین و نانوایی  و ترمینالها  و...رد وبدل میشوند ، به پیاده روهایی  که عبور از آنها بدون تنه زدن به هم و شنیدن انواع  و اقسام متلکها از سواره و پیاده ، به کل کل کردنهای دائم مسافرها با راننده ها، به اتاقهای سرد وتاریک ، به پرده ها وپنجره های همیشه بسته ، به لباسهای ضخیم زمستانی که سالهاست توی بقچه ها چپیده اند وحالا بوی نا گرفته اند ، به گداهایی که دم به ساعت زنگ در خانه را میفشارند وتوی خیابانها به دنبالمان میایند وپای تبرخورده شان را نشان میدهند و... به همه وهمه عادت میکنیم  

نیمه شبی زیر باران

وارد حیاط کلینیک که شدم انگار برف باریده بود حیاط یکدست سفید بود با یونولیتهای همسایه روبرو حتی روی شاخه درختان پرتقال وپشت بام .دستیارم پیشدستی کرد وگفت کار باد است درهمین نیم ساعتی که آمدم .هنوز وقت نکردم جمع کنم .فکر میکرد الان منفجر میشوم وزنگ میزنم به همسایه ولی وقتی خنده از ته دلم را دید از تعجب داشت شاخ در می آورد با صدای بلند گفتم خدایا شکر

باد شدیدتر شده بود ومن اولین بار بود که از وزیدن باد اینقدر به وجد آمده بودم ونگران نبودم که اگر برق قطع شود مریضها یم را باید جواب کنم وکلینیک را تعطیل.راه به راه میرفتم توی حیاط میخواستم اولین قطره باران بر صورت خودم ببارد میخواستم عطر دل انگیزش را زودتر از همه استشمام کنم .اما باران نمیبارید .وقتی رسیدم خانه هوا کاملا ابری بود ولی دریغ از یک قطره

جنگلها همه با هم همچنان در حال سوختنند حالا دیگر دود وبوی سوختگی تا شهر رسیده وتوی ریه هایمان جا خوش کرده . حالا شبها میشود آتش را روی کوهها دید انگار جایی  روی کوهها چراغانی شده است .دلم بسیار گرفته از اینکه شاهد چنین جرثومه ای هستم وکاری از من ساخته نیست .

حالا دلم را خوش کرده ام به بازی ابرها وباد مگر آنها کاری کنند والا آتش همه جنگل را میبلعد شب در خانه پرده ها را کنار زده ام .به حس شنواییم اعتماد نمیکنم دائم میروم توی حیاط بلکه باران باریده باشد .هربار ناامیدتر برمیگردم وقتی چشمهایم را میبندم تنها یک آرزو برایم باقی مانده اینکه نیمه شب با صدای باران از خواب برخیزم .

نیمه شب با صدای دل انگیز باران از خواب بیدار میشوم به گوشهایم اعتماد نمیکنم پرده را کنار میزنم به چشمهایم اعتماد نمیکنم پنجره را باز میکنم بوی خاک باران خورده مشامم را نوازش میکند .شاید دارم خواب میبینم شاید خیالاتی شده ام .میروم توی حیاط وبه تماشایش میایستم هنوز باورم نمیشود میروم زیر باران اشکهایم را میشوید خودش است رفیق دیرینه بعد ازچند ماه خشکسالی امشب به ضیافت پاییز آمده. حالا خیس خیس شده ام همسرم آمده کنارم .دستهای همدیگر را میگیریم وزیر باران میچرخیم ومیرقصیم بدون ترس از سرما. حالا میخواهم در این لحظه ناب با قطره های باران وضو بسازم وهمین جا روی خاک باران خورده نماز بگذارم 

ببار باران به جنگل ببار که داغدار است ،که تشنه است ،که ساکنینش آواره شده اند ، دیو آتش لانه ها و جوجه های پرندگانش را بلعیده درختانش با آن عظمت به خاک سیاه نشسته اند .وای جنگل بیابان شده

ببار الهه باران ببار ودیو آتش را سرنگون کن . ببار باران ببارای زیباترین ترانه هستی بیشتر ببار 

از دفترچه خاطرات یک مادر (2)

 

جمعه ها ، جمعه های نازنین

ساعت پنج صبح که با صدای زنگ بیدارباش گوشیم بیدار میشوم قبل از اینکه چشمهایم به تاریکی اتاق عادت کنند وکوله پشتیم را ببینم ، صدای نفسهای پسرم (ارشیا) را که کنارم خوابیده میشنوم . سرفه میکند وپیشانیش  داغ است .دوباره نصف شب آمده وکنارم خوابیده

گوشی را برمیدارم وبه سرپرست گروه پیامک میزنم که منتظر من نمانند وبروند .دست ارشیا را توی دستم میگیرم وچشمهایم را میبندم تا موقعی که با نوازش دستهای کوچکش روی صورتم ا ز خواب بیدار میشوم

ــ مامان دیشب یک خواب خیلی بد دیدم خواب یک تمساح گنده که داشت دنبالم میکرد

ــ کار خوبی کردی اومدی پیشم

از وقتی که شبها توی اتاق خودش میخوابد هرازگاهی این خواب را میبیند البته شخصیتها گاهی عوض میشوند گاهی یک گرگ ، گاهی ، پلنگ  ، گاهی یک خرس  و حالا هم یک تمساح

امروز جمعه است ومن مانده ام در خانه تا نقش یک مادر فداکار را بازی کنم .تا با بچه ها بازی کنم با هم نقاشی بکشیم شعر بخوانیم کارتونهای دوران کودکی خودم را که لابلای برنامه فیتیله ها پخش میشود  نگاه کنیم مثل پت پستچی وخونه مادربزرگه . تا تکالیف مدرسه ارشیا را باهم کار کنیم  تا با عروسکهایش تئاتر اجرا کنیم ،تئاتر پسر کوچکی که یک تمساح بدجنس توی خواب دنبالش میکرد ولی پسرک  بلاخره او را شکست میدهد.

امروز همسر نمونه ای هم هستم .میروم به آشپزخانه وغذای مورد علاقه همسرم را میپزم . همینطورسوپ مخصوص ارشیا .پیازها و شلغم ها را طوری رنده میکنم که ارشیا بویی نبرد .در حالیکه به شبکه من سرآشپزگوش میدهم تا حسابی ذائقه وهنرم گل کند .کتاب آشپزی هم روی میز است واز داخلش سالادی پیدا میکنم که احتیاج به گوجه کیلویی سه هزارتومانی نداشته باشد .بعد از ناهار هم شروع میکنم به شستن وبرق انداختن لیوانها ،کف آشپزخانه ،روی میزعسلی ، کفشهای همسرم ، ناخنهایم وهرچیزی که استعداد برق زدن را داشته باشد.

امروز یک مادر نمونه ویک همسر ایده آلم .گلگشت وصعود به آبشارشفیع آباد  که امروز از آن محروم شدم را فراموش میکنم ،به جز کتاب آشپزی هیچ کتابی باز نمیکنم ،لپ تاپم را روشن نمیکنم ،با بچه ها انگلیسی حرف نمیزنم ،حرفی از سیاست وفلسفه نمیزنم ،رفتن به میدان اسب دوانی وتماشای آخرین مسابقه های کورس پائیزه را در آنجا که اصولا"جای ما زنها نیست  حرفش را هم نمیزنم ،درضمن برای همسرم که پا روی پا انداخته وروزنامه میخواند ولابلای فیلمهای سینمایی تخمه میشکاند راه به راه آبمیوه وچای ونسکافه هم درست میکنم .

ارشیا موقع خواب که میبوسمش میگوید مامان کاش همیشه جمعه  بود وتو سرکار نمیرفتی ومیماندی توی خانه وبا من وداداشم  بازی میکردی .میبوسمش ونمیگویم اگر سر کار نمیرفتم شاید این اتاق واسباب بازیهایش در کار نبودند .

همسرم سرش را روی بالش میگذارد چشمهایش را میبندد ومیگوید کاش هرروز که از خواب بیدار میشدیم جمعه بود .با خونسردی میگویم آنوقت باید هفته ای یک شب وفقط پنجشنبه شبها بخوابی. 

در كوچه باغهاي خاطره (2)

 

توي جنگلهاي گلستان

تلویزیون دارد آتش سوزي در جنگلهای گلستان را نشان میدهد وروستاییانی که با بیل وکلنگ افتاده اند به جان آتش .جنگل دارد میسوزد ورویای کودکی مرا خاکستر میکند.

بچه كه بوديم بابا هر جمعه تابستان ما را به جنگل میبرد .هر خیابان و کوچه شهرمان را که میگرفتیم میرسیدیم به رودخانه وکوه وجنگل . گاهی میرفتیم به جنگل گلستان با آن جادوی هميشگيش

تاب سواری روی شاخه های درختان که خسته مان میکرد میزدیم به آب .چادرگلدار مامان تور ماهیگیریمان میشد همینکه قوطیمان پرمیشد از ماهی وبچه قورباغه وخرچنگ از آب میزدیم بیرون وهمراه بابا رهسپار آبشار میشدیم

جنگل آن روزها افسونمان میکرد .لانه روباهها  را کشف میکردیم گاهی  ردپای خرس  یا تصور گراز یا پلنگی که ناگهان  جلوی پايمان سبزشود لرزه به تنمان می انداخت. صدای بلدرچینها وقرقاولها وتیهو ها را میشنیدیم وعقابها دائم بالای سرمان میچرخیدند . سر جمع کردن خار جوجه تیغیها مسابقه میدادیم  . یکبار بابا یک مار زنده گرفت ولی هر چه التماس كرديم  مامان راضی نشد با خودمان به خانه بیاوریمش .گفت همین یکی را کم داشتیم . ماهیها وخرچنگها و لاک پشتها وقورباغه ها بس نبود كه اين هم اضافه شود .من یک کلکسیون از انواع سنجاقکها وپروانه ها وسوسکهای جنگلی داشتم وخواهرم یک دفتر از انواع برگهای گونه های نادر گیاهان هردو گنجینه هایمان را مدیون جنگل گلستان بودیم .

 به آبشار که میرسیدیم سر از پا نمیشناختیم .دوش گرفتن زیر آبشار یکی از زیباترین حسهایی است که تا به حال تجربه کرده ام . جنگل وطبیعت همیشه بزرگترین آموزگاران زندگيم بوده اند خیلی چیزها را آنجا یاد گرفتم .ماهیگیری، شنا ، میل به بالا رفتن ، جادوی سکوت و...

آنقدراز دار و درختهايش آویزان میشدیم از سنگهايش سر میخوردیم توی آب رودخانه اش شنا میکردیم  که غروب جنازه هایمان روی دست مامان وبابا به خانه میرسید.

تابستان امسال  بعد از سالها دسته جمعی رفتیم جنگل گلستان . دوساعتی گشتیم تا جایی برای پارک ماشینهایمان پیدا کردیم . همانطوركه دنبال جنگل میگشتم همسرم زیر اندازها را پهن کرد . گفتم اقلا" برویم کنار چشمه بنشینیم . برادرم به فاضلابی که زنی داشت باقیمانده غذا را خالی میکرد تويش وظرفها را میشست اشاره کرد وگفت چشمه همین جاست .انواع بطریهای خالی ، باقیمانده غذاها ، پوست هندوانه وخربزه وپفک وچیپس و... راه جریان آب چشمه را كور كرده بود 

براي تجديد خاطرات كودكي دويديم سوي رودخانه .انگار تكه اي از بيابان  را كاشته بودند آنجا سيلهاي پي در پي تمام درختان حاشيه رود راريشه كن كرده بود .پاچه ها را بالا داديم  و زديم به آب .ماهيها تا نفس داشتند مقاومت ميكردند انگار ميدانستند ديگر حوضي توي خانه ها باقي نمانده واگر سفري است سفر به تورهاي كباب پزي است . يكي از ما كه نظامي بود پيشنهاد داد سنگها را كنار هم بچينيم وسدي درست كنيم وماهيها را محاصره كنيم  بعد هر كدام يك ماهي را دنبال كنيم ووقتي حسابي خسته شد با سنگ بزنيم توي سرش

از رودخانه زدم بيرون .حاشيه رود را گرفتم ورفتم بالا. روح جنگل انگار مرده بود ساكنينش   مرالهايش ،شوكاها ، گرازها ، كل وبزها ، توكاها ، قرقاولها  ، بلدرچينها  ، تيهوها و...  يا شكار شده بودند يا اسير یا جانشان را گرفته بودند ودر رفته بودند .حتي ازخارهاي جوجه تيغيها هم خبري نبود به جايش جا به جا سرنگهايي افتاده بود روي زمين از همانها كه جوانان با شيشه وكراك وجودشان را ذره ذره دود ميكنند و ميفرستند هوا . و زباله ها که فرش شده بودند روی زمین ورديف ماشينهاي پارك شده ويا در حال حركت روي جاده اي  كه قلب جنگل را ميفشرد تا زائرين را به پابوس امام رضا برساند 

امروز جنگلهاي گلستان يكي يكي دارند ميسوزند به دليلي كه چندان مهم نيست . فرض كنيم بي مبالاتي مردم ، يا انتقام روستايياني كه به دليل چراي غيرمجاز گوسفندانشان  جريمه شده اند و يا عقده هاي دروني يك  بيمار رواني . به هر دليلي، دارد ميسوزد و بلوطها وتوسكاها وافراها وزرشكها  و...وهمه آن پرندگان و پستانداران وخزندگان نادري كه  بين  همه دنيا آنجا را براي زندگي برگزيده اند دارند خاكستر ميشوند آنوقت تلويزيون با افتخار از روستاييان ونيروهايی كه با چوب وچماق وسطلهاي آب به جنگ آتش رفته اند سخن ميگويد .   

یک کلیشه یک خاطره

 

صداي بوق ماشينها ،پياده روهايي كه عبور از آنها بدون تنه زدن به هم ممكن نيست ،لباسهايي كه از ويترين مغازه ها به كمدها و چمدانها سفر ميكنند ،گريه هاي كودكان تركمن وقتي همراه مادرانشان از كنار اسباب بازي فروشي رد ميشوند، چهره هاي خوشحال و راضي كاسبها و آرايشگرها با آن چشمهاي در حسرت خواب و قناديها با آن صفهاي دراز مشتريان و مال بازاريها و میوه فروشها و خلاصه پولهايي كه مرتب از اين دست به آن دست ميچرخند،گوياي رسيدن اتفاقی مهم در شهر ماست .

توي پاساژي مشغول خريد كردنم كه صداي جيغ زني جمعيت را ميخكوب ميكند

كيفم ،كيفم را زدند

تا جماعت به خودش بيايد دزد از پاسا‍ژ كه سهل است از خيابان هم فرار كرده .

ياد روزي مي افتم كه با خانم خليق ،خدمه روزمزدي كه تازه كارش را در بيمارستان شروع كرده بود آمده بوديم اينجا. و او به دنبال جنس ارزان وبادوام همه مغازه ها را ميگشت .حقوقش را همان روز بعد از كلي دوندگي وكاغذ بازي،پيشاپيش گرفته بود و مستقيم آمده بود بازار

ميگفت ميخواهد امسال سفره عيد قربان را بعد از سالها در خانه خودش بچيند .ميگفت دخترهايش سنگيني نگاه زن داييشان را سر سفره آنها حس كرده اند و نگاههاي ناجور پسرداييشان را. وهول كردنها ودستپاچگي دايي را جلوي زنش لابد از خجالت حضور خواهر بيوه اش.ميگفت قرار شده يك گوسفند قسطي بخرد ،حتي گوسفند را ديده بود و سر قیمت با صاحبش به توافق رسیده بود.  ميگفت بچه ها از الان حنا وروبان هم خريده اند كه شب عيد تزيينش كنند.خانم خليق همينطور ميگفت ودعا ميكرد به جان كسي كه اين شغل را برايش رديف كرده بود.

همينكه خواست پول يالقي را كه براي دختر كوچكش خريده بود حساب كند ،حدس بزنيد چه اتفاقی افتاد. نه اشتباه حدس زديد چون اصلا جيغ نكشيد بلكه دردمندانه گريه كرد.

فرداي آن روز سر كار نيامد .موضوع را با دفتر خدمات در ميان گذاشتم  وبعد كيسه اي رديف شد كه آنقدر در بيمارستان چرخيد و چرخيد تا دستمزد يكماه يك خدمه روزمزد بدون ذكر نامش جمع شد.

همان روز از بیمارستان مستقیم به خانه اش رفتم .كنار بخاري دراز كشيده بود وسرش را با دستمالي بسته بود. اثاثيه خانه به صورت بي نظمي وسط تنها اتاق منزلش ولو بود ميگفت حوصله هيچ كاري را ندارد .

هنوز چهره وآن حالت خاص نگاهش را وقتي كيسه پول را دستش ميدادم فراموش نکرده ام . واحساسي كه درآن لحظه به من دست داده بود. به جرأت میتوانم بگویم که يكي از زيباترين حسهاي زندگيم ،ديدن برق نگاه دختركاني بود كه فهميدند عيدامسال دستشان توي سفره خودشان دراز خواهد شد و سنگيني هيچ نگاهي را روي تنشان حس نخواهند كرد .

اين روزها كه بحث خريد گوسفند عيد قربان برسر زبانهاست وعده زيادي درتكاپوي خريد آن، تا با بريدن سر آن وراه انداختن جوي خون در خانه شان ،هم بتوانند توانمندي و دست و دلبازيشان را ثابت کنند و هم تامدتها خیالشان بابت  خريد گوشت راحت باشد، من هنوز به شادي كودكاني فكر مي كنم كه يك كتاب ، اسباب بازي ، لباس ويا هر چيز نوي ديگري میتواند آن را برایشان به ارمغان آورد .

 

در كوچه باغهاي خاطره (1)

 

سرزمين انارهاي ترش

با يك كاسه انار، نشسته ام روي كاناپه كنار پنجره و به موسيقي دلنواز باران گوش ميدهم .پرده را اندكي كنار ميزنم تا بازي شيطنت آميز ابر ها را در بستر آسمان ببينم.دانه هاي  انار، صداي تلق تلق خوردن باران بر شيرواني وجاري شدن آب در ناودانها مرا با خود به كوچه باغهاي زرد ونارنجي پاييزكودكي ام ميبرد .به سرزمين انارهاي ترش.

اطراف شهر ما پر بود از باغهاي انار.انارهاي ترش ، شيرين و ملس . پاييزكه ميشد مردها درختها را ميتكاندند و كيسه كيسه انارها را به خانه مي آوردند.تركه هايي راهم با شاخه هاي تراش خورده درست مي كردند. سماور بزرگ نفتي را كه  روي ايوان روبراه ميكردند ، بقيه كار را ميسپردند دست زنها . زنهاي فاميل وهمسايه با دخترهايشان دسته دسته از راه ميرسيدند بعد صداي فرود آمدن تركه بود روي تن چاك خورده انار و پاره شدن پرده و پخش شدن ياقوتها كف دستهايمان . و هياهو و همهمه دخترها و مادرها و مادربزرگها.

مادربزرگها ما را به روزگاران دور ميبردند. به روزگار دختران كوزه بر دوش لب چشمه ها و جويها .و عاشقي هاي پنهاني . و عروسهايي كه با اسب و الاغ و قاطر به خانه بخت ميرفتند .مادربزگها از زايمانهاي توي شاليزارها موقع نشاء برنج ميگفتند .حتي از زرنگيهايشان در مچ گيري شوهرهايشان ، وقتيكه  به بهانه فروش محصول به شهرهاي اطراف مي رفتند و سر از ... در مياوردند .و قهر كردنهاي بعد از آن كه بالاخره  با خريد يك النگو ختم به خير ميشد.

تركه ها فرود مي آمدندوصداي تلق وتلوقشان توي همهمه زنها گم ميشدو ديگها يكي يكي  پر ميشدند از دانه هاي سرخ و ميرفتند روي اجاقهاي گلي وتا خروسخوان سحر مي جوشيدند وبالاخره بعد از چند نوبت صاف شدن ،رب سياه غليظي توي ديگ بجا ميماند كه بشود چاشني فسنجان ومرغهاي بريان وته چينها و ...

هنوز صداي فرود آمدن تركه روي تن انار را ميشنوم و روزهاي خوش  گذشته كه در هياهوي زندگي امروز گم شده اند را پيدا مي كنم.   

 

از دفترچه خاطرات يك مادر (1)

بوي نان داغ

بوي نان داغ را فراموش كرده بوديم شايد از روزي كه اين فريزر لعنتي راخريدم وكيسه كيسه نان وگوشت وسبزي وحبوبات پخته شده را چپاندم تويش.

 ده تا ده تا نان ميخريديم ومي چپانديم توي فريزر تا راحت شويم ازهر چه قيل وقال صفهاي  نانوايي.

صبحانه مان اغلب يك تكه كيك يا بيسكويت بود كه با يك ليوان چاي سركارمان ميخورديم .نانها را ميگذاشتيم براي شام . يك ساعت قبل از خوردن شام  نان منجمد را از فريزر ميكشيدم  بيرون  تا موقع شام راحت  بيايد زير دندان . بي هيچ عطري وطعمي.

پسرم پارسال به مهد كودك ميرفت.صبحانه اش را هم،همانجا ميخورد.امسال كه به مدرسه ميرود از آن صبحانه گرم دسته جمعي خبري نيست و اين يعني دوران طلايي خوابهاي شيرين بعد از زنگ  بيدارباش ساعت به پايان رسيده.همان دقيقه هايي كه صداي زنگ را خفه ميكرديم و آخرين جرعه هاي شيرين خواب صبحگاهيمان را سر ميكشيديم وآرزو ميكرديم كه اين دقيقه ها هرگز به پايان نرسند.

حالا با اولين صداي زنگ از جا بلند ميشوم.چاي را آماده ميكنم وميزصبحانه راميچينم .در اين بين چيزي كه همسرم را ازرختخوابش جدا ميكند،نه زنگ ساعت است ونه نوازشها و بعد تكانها وبعدتر سقلمه ها وغرولندها. بلكه معجزه آهنگ كارتنهاي والت ديزني جعبه جادويي است.

چنان معجزه ها من از اين كارتنهاي دم صبح ديده ام كه خودم هم باورم نمي شود. تا چاي را توي استكانهاي كمر باريك دور طلايي بريزم همسرم، با يك عدد نان كه از شدت داغي مرتب  اين دست وآن دست ميشود جلويم ظاهرشده.حالا نشسته ايم دور ميزصبحانه.  عطر نان داغ با  عطر چاي و عرق هلي كه فصل گلاب گيري از قمصرخريده بوديم - باآن همه خاطره قشنگ - پيچيده توي خانه .من همينطور كه پنير وكره را روي نان ميمالم وچاي شيرينم را سر ميكشم برق نگاه پسر امروز وديروز را كه به صفحه تلويزيون ذل زده اند ميبينم وصداي خنده شان  را كه  از ته دل  سر ميدهند ،ميشنوم و به اين فكر ميكنم كه چرا سالها ازاين همه خوشبختي  غافل بوده ام.

خوشبختي داشتن يك سفره كوچك صبحانه.