سفرنامه خراسان رضوی قسمت دوم( آبشار آق سو)

بعد از ناهار و اندکی استراحت از دل شهر کلات بیرون میزنیم و راهی قره سو روستایی ییلاقی و خوش آب و هوا در ده کیلومتری کلات میشویم. قره سو که بیشتر به خاطر آبشارهایش معروف است، در دل دره ای به همین نام واقع است.

قره سو از دو واژه قره (سیاه) و سو(آب) تشکیل شده که روی هم به معنی آب سیاه میباشد؛ این وجه تسمیه به دلیل سنگهای سیاه کف رودخانه است که باعث میشود آب رودخانه سیاه به نظر برسد.

از همان ورودی روستا و پا گذاشتن در دره قره سو طبیعت زیبای بهشتی خودنمایی میکند؛ به ویژه در پادشاه فصلها پاییز که درختان قبای زرد بر تن کرده و باد خنکی از میان شاخ و برگشان میوزد و خش خش برگهای زرد پاییزی در زیر پاهایمان فصل عاشقی را تداعی میکند.

اینجا به مانند موزه ای روباز و طبیعی است؛ در هر قدم با منظره ای شگفت انگیز غافلگیر میشویم.

رودخانه ای که از دل دره میگذرد و دورتادورش را درختان ارس فراگرفته اند و صخره هایی چین دار و لایه لایه که با شکافها و شیارهای رازآلود و سحرآمیزشان گویی از دل قصه های جن و پریان بیرون آمده اند!

صخره ها و یالهای پرچین و شکن را یکی پس از دیگری طی میکنیم و در مسیر رودخانه رو به جلو پیش میرویم تا به نخستین آبشار از مجموعه آبشارهای هشت گانه قره سو میرسیم.

این آبشارها از سرچشمه اصلی که در بالاترین طبقه واقع است سرریز میشوند و به رودخانه میپیوندد.

این هشت آبشار، در فصل بهار پرآبترین روزهای خود را تجربه میکنند به طوری که عبور از میان آنها کاری بس دشوار است و بدون خیس شدن کامل امکان پذیر نیست.

اما حالا که پاییز است و شدت آب نسبتا" کم میتوان به راحتی پلکانها را پیمود و به بالای هر آبشاری صعود کرد. عبور از پلکان های خیس و لغزنده که گاهی با تکانهایی نیز همراه است هیجان صعود آبشارها را دوچندان میکند.

آبشارها را یکی پس از دیگری طی میکنیم تا به بالاترین آبشار میرسیم و سپس وارد کوهستانی در بالادست میشویم که خود دریچه ایست رو به بهشت!

همراه ما باشید ادامه دارد.

سفرنامه خراسان رضوی فسمت اول کلات نادری

پیش از نوشتن سفرنامه جدیدم نوروز 1400 و آغاز قرن پانزدهم خورشیدی را خدمت دوستان و همراهان باوفای وبلاگ قصه گو شادباش میگویم و سالی سرشار از تندرستی و پیشامدهای خوش برای همه عزیزان آرزو میکنم.

سال گذشته برای ما و اغلب اهالی سفر سال خوبی نبود شاید کم کارترین کارنامه سفری مان در سال گذشته رقم خورد. سیر نجومی دلار از یک سو و کرونا از سویی دیگر ما را خانه نشین کرد، همچنین گرانی کمرشکن و حوادث ناگوار جامعه دل و دماغی برای نوشتن باقی نگذاشت اما بارها گفته ام و باز هم میگویم که برای من نوشتن مرهمی است بر هر دردی. با نوشتن است که حالم خوب میشود پس امسال هم تصمیم دارم که در این خانه قدیمی همچنان بمانم و بنویسم. کم یا زیاد، کوتاه یا مفصل، خوب یا بد هرچه هست، درب این خانه نباید قفل شود، روی  این خانه نباید غبار فراموشی بنشیند. این خانه ده ساله،، خانه محبت دوستان است، به واسطه این خانه است که همچنان انگیزه رفتن و نوشتن و پیدا کردن دوستان و همراهان خوب را دارم. پس تا پای رفتنی هست و چشم دیدنی و دستی برای نوشتن این خانه هم هست و خواهد بود...

حالا برویم به سراغ یک سفرنامه جامانده از گذشته. پاییز 94 بود که با همکاران بیمارستان تصمیم گرفتیم سفری به کلات نادری در خراسان رضوی داشته باشیم؛ سرزمینی که نامش با نادرشاه افشار یکی از نام آورترین پادشاهان ایران زمین گره خورده.

کلات نادری شهر نسبتا کوچکی است در فاصله 145 کیلومتری مشهد که قرنهاست در آغوش کوهها و صخره هایی ستبر به دور از هیاهوی شهری جاخوش کرده.

کلات به معنی ارگ و قلعه است و بیراه نیست که این نام بر این شهر نهاده شده است چراکه به واسطه جغرافیای منحصربفردش دژی طبیعی برای محافظت از گنجینه ای تاریخی بوده؛ دژی تسخیرناپذیر که حتی تیمورلنگ نیز نتوانست در طی چهارده بار لشکرکشی آن را فتح کند و درست به دلیل همین تسخیرناپذیر بودنش بود که نادرشاه افشار آن را برای پنهان کردن گنجینه بزرگ تاریخی اش برگزید.

تونل ورودی شهر کلات

فکرش را بکنید شهری که امروز به آسانی برای همه گردشگران قابل دسترس است روزگاری شهری ممنوعه بوده و غریبه ای را به آن راه نبوده؛ روزگاری که نادرشاه افشار پس از فتوحات شرقی خود تصمیم گرفت که گنجها و غنایمی که به همراه خود آورده بود در این مکان امن نگه دارد. حالا اما از آن گنج افسانه ای چیزی باقی نمانده ولی کلات نادری امروز از گنجهای طبیعی و تاریخی درونش پاسداری میکند.

اینکه میگویم نادرشاه از فتوحات خود آورده راستش جنبه افتخارآمیزی ندارد از شما چه پنهان دیرزمانی است که خودم به این کار پادشاهان کشورم افتخار نمیکنم و به این نتیجه رسیده ام که کشورگشایی و فتح کشوری دیگر و .... همه یک معنی را میدهند و آنهم چیزی نیست جز تجاوز به خاک و حریم دیگری و از نظر انسان متمدن قرن بیست و یک چنین عملی فخرآمیز نیست آنچنان که زمانی بوده و کشورگشایی یا تحمیل دین و عقیده با جنگ و شمشیر و خون و خونریزی و.... عملی غیرمتمدنانه و خلاف قوانین بشر است.

برگردیم به نادرشاه که گنجینه عظیمش را از ترس دستبرد دشمنان خارجی و داخلی در منطقه ای امن و صعب العبور پنهان کرد و خود کاخی زیبا در آن بنا نهاد و نامش را خورشید نهاد که با آن معماری خاص شرقی (مربوط به سرزمین آفتاب) سنخیت زیادی دارد. البته درباره وجه تسمیه این کاخ گفته میشود که نادر نام یکی از همسران سوگلی اش (خورشید) را بر این کاخ نهاده.

کاخ خورشید که در سه طبقه ساخته شده، بنایی است هشت ضلعی با برجهایی استوانه ای شکل که محل سکونت شاه و خانواده اش در زمان حضور در کلات بوده.

گفته میشود نادرشاه در ساخت این کاخ از اسرای هندی که با خود به ایران آورده بوده بهره گرفته است برای همین است که معماری هندی آن مشهود است و مرا به یاد منار قطب در دهلی می اندازد.

دیوارهای کاخ مزین به نقوش بسیار زیبای اسلیمی هستند و طاق ها و مقرنس های آن نیز بر زیبایی آن افزوده اند.

بخشی از این کاخ به موزه مردم شناسی تبدیل شده و روایتگر زندگی مردمان این سرزمین است. از نوع پوشش تا مشاغل و هنرهای دستی و سبک زندگی...

اما بنای مهم و زیبای دیگری که در فاصله دویست متری کاخ خورشید قرار دارد مسجد کبود کلات است؛ به گونه ای که گویی این مسجد بخشی از محوطه کاخ بوده که شاه و ملازمانش به آن آمدوشد میکردند.

مسجد کبود که به دلیل کاشیهای نیلگون زیبایش به این نام شهرت دارد، مسجدی فاخر است و معماری تحسین برانگیزی دارد.

این مسجد جزو مساجد چهار ایوانی است با گنبدی دوپوشه و صحنی که طاق های باشکوهش نگاه هر بیننده ای را به خود جذب میکند. مسجد مزین به کتیبه های سنگی است.

گفتیم کتیبه و حیف است که برای دیدن کتیبه اصلی نادرشاه به دل کوه نزنیم.

یکی از مهمترین یادگارهای نادرشاه کتیبه اوست که در دل کوهی در ورودی شهر موسوم به دربند حجاری شده.

این کتیبه که در رثای نادر فرزند شمشیر است، متشکل از چند خط که بخشی از آن به فارسی و بقیه به ترکی درگزی است.

گویی نوشته های روی کتیبه قرار بوده تا انتهای صفحه صیقلی شده ادامه داشته باشد که به دلیل مرگ نابهنگام نادر ناتمام مانده.

در جوار کتیبه نادرشاه بخشهایی از برج و باروی قلعه قدیمی شهر نیز خودنمایی میکند.

و اما آخرین مکان دیدنی ما در شهر کلات بند نادری است؛ سدی خاکی و قدیمی در چهارکیلومتری شرق کلات بر روی رودخانه ای قرار دارد که شوربختانه امروز چیزی از آن باقی نمانده و به سرنوشت سایر رودها و دریاچه های ایران دچار شده.

این سد که به لحاظ معماری و عملکرد در زمره نمونه های شگفت انگیز ایرانی قرار دارد، در دوره سلجوقی ساخته و در دوره نادر ترمیم اساسی شده است.

ارتفاع سد هفتاد متر و ضخامت آن نیز بین بیست تا بیست و هفت متر است و مصالح به کار رفته در آن آجر و ساروج است.

این سد جان میدهد که بروی رویش بایستی و عکسی دسته جمعی با همسفرانت به یادگار بگیری. بعد هم بیایی در سایه درختان پایین دست بنشینی و ناهاری دور همی بخوری و سرحال و قبراق خود را برای گشت های بعدی در دل طبیعت بکر و دل انگیز کلات آماده کنی. 

همراه ما باشید ادامه دارد.

سفرنامه خراسان شمالی قسمت چهارم (گرمه و جاجرم)

بالاخره بعد از یک غیبت کبری برگشتم تا از خجالت دوستان و همراهانی که در این چندماه ما را با کامنتهای پرمهرشان شرمنده کردند درآیم. 

و اما آنچه گذشت... سفر ما به خراسان شمالی در سیزدهم فروردین سال 93 از رباط قره بیل و اسپاخو آغاز شد و پس از بازدید از بجنورد به روستای اسپیدان رفتیم و در روز دوم از روستای رویین از توابع اسفراین و سپس شهر باستانی بلقیس دیدن کردیم و در نهایت به شهر جاجرم و گرمه رسیده ایم و اما ادامه ماجرا...

نام جاجرم را بر روی نام فامیل بسیاری از همشهریانم شنیده ام؛ یعنی جاجرمی و جالب اینکه اکثریت قریب به اتفاق آنان را افرادی فرهیخته و اهل ادب و هنر و شاعر مسلک تشکیل میدهند. برای همین برایم جالب بود که روزی جاجرم این خطه هنرپرور را از نزدیک ببینم و حالا امروز این امکان فراهم گشته.

گشتمان را از تاریخی ترین بنای شهر یعنی مسجد جامع جاجرم آغاز میکنیم؛ مسجدی که ریشه در قرن ششم هجری قمری دارد و در سفرنامه جهانگردان مشهور آن زمان از آن یاد شده.

صدالبته که بنای فعلی قدمتی کوتاهتر دارد و از وجناتش پیداست که حداکثر به دوران قاجار میرسد. داستان اینجاست که این مکان از قرن ششم تا به امروز همواره عبادتگاه مسلمانان بوده و این مسجد فعلی بر روی ریشه های نهصد ساله خود ایستاده است.

مسجد جامع علاوه بر ارزش تاریخی به لحاظ هنری و معماری نیز درخور توجه است. سقف های طاق دار جناقی و گنبدی و تزیینات گچ بری آن گویای معماری اصیل ایرانی است.

مصالح به کار رفته در مسجد خشت و گل و آجر است. این مسجد هنوز هم قابل کاربری است و در مراسم مختلف از آن استفاده میشود.

و اما دومین بنای تاریخی- مذهبی شهر بقعه متبرکه علی بن مهزیار(از یاران امام رضا) است که بنای اولیه (پیش از بازسازی فعلی) مقارن با مسجد جامع جاجرم و متعلق به قرن هفتم قمری است.

این بقعه نقلی زیبا با معماری منحصربفردش و آن گنبد چندوجهی، مکان مقدسی برای ساکنین شهر است. به ویژه در روزهای خاص عزاداری مراسم مذهبی متنوعی در آن برگزار میشود و اهالی شهر نذوراتشان را به اینجا آورده و احسان میکنند. ظاهرا" امروز بخت با ما هم یار بوده و دو کاسه آش نذری هم قسمت ما میشود و در این هوای سرد چه چیزی بهتر از دو کاسه آش داغ جاجرمی؟

بنای تاریخی دیگر جاجرم نارین قلعه است، کهن دژی که خود به تنهایی گویای عظمت و اهمیت این خطه از خاک میهن است؛ چرا که نام دژ با شکوه و ابهت گره خورده و قلاع تاریخی اغلب در شهرهای پررونق دایر میشدند و این نکته به تنهایی گویای اهمیت و ریشه تاریخی جاجرم است.

گرچه از نارین قلعه جز بقایای اندکی از برج و باروها چیز زیادی باقی نمانده ولی وجود همین بقایای ناچیز در کنار دروازه قدیمی و حمام تاریخی شهر، یادگاری ارزشمند و سندی محکم از آن تاریخ باشکوه و مایه بالندگی و فخر مردم شهر است. چراکه هر اثر تاریخی ریشه ماست و ما بر روی این ریشه هاست که محکم و استواریم و ملیت بی ریشه یعنی هیچ!

اما مهمترین و زیباترین اثر شهر موزه گرمابه جاجرم است. حمام قدیمی شهر که همچون همه همتایان خود تبدیل به موزه شده و حالا رختکن و حوضچه ها و گرمخانه و گلخن و در و دیوارش مزین به اشیای قدیمی و روایتگر تاریخ این مرزو بومند.

وقتی جلوی درب گرمابه میرسیم میبینیم تعطیل است احتمالا ساعت کار موزه به پایان رسیده. ناگهان چشممان به نوشته روی شیشه در میفتد. دلم از شادی پر میکشد. (درصورت بسته بودن موزه با این شماره تماس بگیرید!)

متصدی موزه شماره موبایل خود را بر روی کاغذی نوشته و چسبانده به شیشه. زنگ که میزنیم، در عرض ده دقیقه با موتور میرسد و موزه را باز میکند و این حرکت وی مرا شگفت زده و سرشار از فخر و شکرگزاری میکند.

خودم هم فکر نمیکردم بعد از دیدن موزه های فاخری چون هرمیتاژ، دیدن موزه ای کوچک در شهری کوچک، برایم چنین جذاب باشد ولی باید اعتراف کنم بسیار جذابتر از آنچه فکرش را میکردم است.

گرچه میدانستم که با اثرچندان فاخری مواجه نخواهم شد و حدس میزدم تعدادی ظروف و البسه و اشیایی که قدمتشان در نهایت به قاجار میرسد در انتظارم باشد اما چیزی که در پس پرده دیده میشود، فراتر از این کاسه های لب پریده و چند ماکت و البسه سنتی است.

چیزی که مرا به تحسین وا میدارد این است که مردم این دیار با همت خودشان این موزه را بنا کرده و اشیا را اهدا کرده اند.

این که مردم این دیار قدر این کاسه های لب پریده، این اتوهای ذغالی، این چراغهای پی سوز، این ادوات شکار و کشاورزی را دانسته و آنها را نسل به نسل حفظ کرده و در نهایت آن را به امن ترین جای ممکن یعنی موزه سپرده اند تا زبان گویای تاریخ و هنر زادگاهشان باشند.

حالا میفهمم ریشه آن فرهنگ و هنر و طبع لطیف جاجرمی های مقیم شهرم کجاست.

در بخشی از موزه تصاویری از اهالی ادب و هنر جاجرم به نمایش گذاشته شده و این مطلب گویای این است که اهالی شهر تا چه میزان برای بزرگان شهرشان ارج و احترام قائلند.

پس از گپ و گفت مفصلی با متصدی و تشکر فراوان از وی به خاطر این حرکت زیبایش موزه را ترک کرده و راهی گرمه شهر مجاور جاجرم میشویم. گرمه و جاجرم آنقدر به هم نزدیکند که بسیاری از مردم، این دوشهر را یک شهر میپندارند و به آن گرمه جاجرم میگویند. 

مهمترین اثر گرمه، قلعه جلال الدین است که بر فراز تپه ای واقع شده و برای رسیدن به آن باید از پله های زیادی عبور کرد.

قلعه در اواخر قرن ششم به دستور سلطان جلال الدین خوارزمشاه ساخته شده و هدف از ساخت آن مقابله با سپاه مهاجم مغول بوده. جلال الدین از حکام شجاعی بود که در مقابل مغولها رشادتهای بسیار کرد. قلعه به افتخار این حاکم بزرگ به نام وی نامگذاری شده.

اما مکان تاریخی دیگر گرمه آرامگاه باغ مزار است. آرامگاهی بی نام و نشان و مهجور که در کمال بیمهری در یکی از کوچه های خلوت شهر رها شده. گفته میشود پیشینه این آرامگاه به قرن هفتم هجری برمیگردد و متعلق به دوران ایلخانی است ولی مشخص نیست چه کسی در آن خفته. هرچه هست از آن انسان بزرگ و مهمی بوده!

پس از خروج از گرمه، در راه بازگشت به خانه از کنار روستای جربت عبور میکنیم راجع به سنگ نگاره های تاریخی آنجا شنیده و خوانده ام و قصد داشتیم در این سفر از آن نگاره های کنده کاری شده بر روی تخته سنگهای کوه که متعلق به انسان غارنشی میباشد و قدمتی بالغ بر ده هزار سال دارد دیدن کنیم ولی به محض رسیدن به روستا باران تندی شروع به باریدن میکند. از آنجاییکه برای دیدن آن نگاره ها باید حدود یک ساعت در دل کوه پیاده روی کنیم آنهم با یک لیدر محلی، و با شرایط فعلی این امکان وجود ندارد از دیدن آنها صرف نظر کرده و بازدید از آنها را به زمانی دیگر موکول میکنیم.

همراه ما باشید ادامه دارد.

ده سالگی

درود بیکران بر همه دوستان و همراهان وبلاگ قصه گو.

ده سال پیش با کمک یک دوست این خانه مجازی را ساختم و نوشتن داستانکهای چند سطری را در آن آغاز کردم؛ برای همین هم اسمش را گذاشتم قصه گو. آن روزها خودم هم فکرش را نمیکردم که وبلاگم به زودی بعد دیگری پیدا کند و از قصه به سفر تغییر ماهیت دهد و من بشوم قصه گوی مردمان سرزمینمان و همچنین زمینمان...

آبان99 قصه گو ده ساله شد و شما نمیدانید چقدر مشتاق و چشم انتظار چنین روزی بودم که با یک پست بلند و بالا بیایم و ده سالگی وبلاگم را جشن بگیرم. ولی شرمنده روی همگی که دل و دماغ نوشتن و حتی سرزدن به این خانه نبود.

روزهای سختی را میگذرانیم؛ روزهایی سرشار از ناامیدی و دلتنگی و اندوه بی پایان....

امروز بعد از حدود بیست روز آمدم تا غبار از سر و روی این تنها خانه امید بتکانم. قفل خانه را که باز کردم نامه ها از صندوق پستی بیرون ریخت. دلم از شادی غنج زد و اشک شوق سرازیر شد. خوشحالم که علیرغم همه چیز هنوز شما را دارم و امیدوارم که با همراهی شما عزیزان بتوانم به نوشتن در این خانه ادامه دهم تا روزی که پای رفتنی هست و چشم دیدنی و نای نوشتنی...

دوستتان دارم 

اسفرایین، شهر بلقیس ، روستای رویین

از روستای اسپیدان مسیر جنوب را به سمت اسفرایین درپیش میگیریم ولی در میانه راه با دیدن تابلوی «رویین» به جاده فرعی پیچیده تا این روستای وسوسه انگیز را کشف کنیم.

از همان چشم انداز بالا میتوان فهمید که رویین روستایی محصور در کوهستان و رودخانه و باغات است. از همین چشم انداز بالا میتوان فهمید که این روستا نیز همچون اسپیدان بافتی ماسوله وار و پلکانی دارد از همین بالا میتوان هوای مطبوع کوهستان و عطر شکوفه های سیب را احساس کرد.

به گمانم روستای رویین به دلیل محصور بودن در کوهستان و دور بودن از شهرهای بزرگ و محروم بودن از امکانات، کمی دیرتر از آنچه که باید کشف شده درحالیکه پتانسیلهای خوبی برای گردشگری داشته. این روستا از سال 91 به عنوان یکی از روستاهای مطرح گردشگری ایران به ثبت ملی رسیده است.

ازآنجاییکه بازدید ما مربوط به فروردین 93میباشد (شش و نیم سال پیش) و آن زمان هنوز صنعت گردشگری و به ویژه بوم گردی رونق چندانی نداشت، روستا کمی مهجور و خلوت بود ولی با گذشت زمان و به ویژه در یکی دو سال اخیر شنیده ام که اتفاقات خوبی برای روستا رقم خورده و بازسازیهای زیبایی در آن شکل گرفته و تعدادی از خانه های قدیمی روستا به بوم کلبه های گردشگری بدل شده اند و روستا هر روز پذیرای سفردوستان بسیار از سراسر ایران میباشد.

علاوه بر طبیعت بکر و زیبا و معماری خاص و بافت پلکانی، آنچه که رویین را بر سر زبانها انداخته و به آن غنای فرهنگی بخشیده، هنر بانوانش میباشد که صنعت بافندگی را نسل اندر نسل از نیاکان خود آموخته و همچنان این میراث معنوی ارزشمند را به فرزندان خود منتقل میکنند.

بانوان روستا حتی سالمندان، با همان شیوه سنتی و با استفاده از ابزار و ادوات نخ ریسی قدیم به بافت جوراب و چادرشب های رنگی نخی و ابریشمی میپردازند؛ تاجاییکه با سرانگشتان هنرمند خود این روستای بی نام و نشان را در لیست دهکده جهانی نساجی سنتی به ثبت رسانده اند و حقا که شاهکار بزرگی است!

مردم رویین حتی در دوران کهولت نیز خودشان را از تکاپو نمی اندازند و بسیار تلاشگر و کوشا هستند شاید برای همین است که روستایشان چنین نام برازنده ای دارد؛ رویین به معنای سخت و مقاوم؛ درست مانند مردمانش!

همزیستی درخت و دیوار

پس از بازدید از روستا و بالا و پایین رفتن از کوچه های شیبدار و پلکانی آن و سرک کشیدن در حیاط برخی خانه های همیشه باز بی حصار، رویین را به مقصد اسفراین ترک میکنیم.

شاید اغلب ما با شنیدن نام اسفراین به یاد کشتی چوخه بیفتیم چرا که نام اسفراین با کشتی چوخه گره خورده و این شهر پایتخت کشتی چوخه ایران است؛ ورزشی که به عنوان یکی از میراث معنوی ایرانیان ثبت یونسکو شده.

 و این هم نماد اسفراین در یکی از میادین ورودی شهر

 پیش از هرچیز سری به رزمگاه کشتی چوخه اسفراین موسوم به گود زینل خان میزنیم. این زمین چمنی جاییست که بسیاری از مسابقات بین المللی کشتی چوخه در آن انجام میشود هر سال در چنین روزی یعنی چهاردهم فروردین این مکان میزبان این مسابقات است و ما که دقیقا با برنامه ریزی این روز را برای تماشای مسابقه انتخاب کرده ایم وقتی به میدان مسابقه میرسیم، خبردار میشویم که به دلیل مصادف شدن این روز با وفات دختر پیامبر، مسابقه روز قبل برگزار شده و از بخت بد، امروز هیچ اثری نیست جز زباله های جامانده از مسابقه بر روی جایگاه تماشاچیان گود زینل خان!

از ورزشگاه روباز کشتی چوخه راهی جایی در سه کیلومتری جنوب اسفراین میشویم تا از یکی از مهمترین مناطق گردشگری این استان به نام شهر بلقیس دیدن کنیم.

شهر بلقیس یا همان ارگ بلقیس شهر کهن اسفراین است و در منطقه ای واقع شده که به گواه تاریخ تمدنی چهار هزار ساله داشته اما خود ارگ قدمتی 1200 ساله دارد و از سفالهای یافت شده در آن قدمتش را به قرن دوم قمری نسبت میدهند هرچند که کارشناسان، معماری آن را برگرفته از معماری ساسانی میدانند و برخی بر این عقیده اند که ساخت این ارگ مربوط به اواخر دوران ساسانی و پیش از حمله اعراب بوده.

ارگ بلقیس از جهات بسیاری به ارگ بم شباهت دارد و جالب اینجاست که پس از ارگ بم بزرگترین بنای خشتی گلی ایران میباشد.

این ارگ نیز همانند همه همتایان خود برج و بارویی ستبر جهت محافظت و چند دروازه جهت ورود و خروج کنترل شده داشته.

ارگ دارای 29 برج بوده که در فواصل منظمی در بارویی به ارتفاع 11 متر قرار داشته و از شهری با مساحت 180 هکتاری محافظت میکرده.

دورتادور برج و بارو با خندقی احاطه شده بوده تا حفاظت بیشتری از آن به عمل آید.

محوطه داخلی ارگ نیز شامل همه بخشهای اصلی و فرعی یک کهن شهر ازجمله شارستان، بازارچه و کاروانسرا، گورستان، کوره های سفالگری، آب انبار، یخدان و مسجد و ...بوده.

طبق شواهد متون تاریخی و همچنبن اشیای یافت شده زیر خاکی، گویا از قرن دوم تا اواخر دوران صفوی این ارگ مورد استفاده واقع شده بوده و در زمان حیات خود بارها و بارها مورد حمله اقوام مختلف ازجمله مغولها و ازبکها و افغانها بوده.

حمله های پیاپی و همچنین بلایای طبیعی در طول قرون متمادی این شهر زیبای خشتی گلی را بارها از پای درآورند ولی هربار همچون ققنوس از خاکستر خود برخاست و به حیات خود ادامه داد.

 شوربختانه در مقطعی از تاریخ این مکان مورد بی توجهی واقع شده و در آن کندوکاوهای غیزقانونی توسط افراد سودجو صورت گرفته و اشیایی همچون ظروف سفالین و سکه و... از دل آن به یغما رفته.

بازدید از ارگ که تمام میشود و از محوطه بیرون می آییم در دوردست چشممان به بنایی عارفانه می افتد. این بنا مقبره شیخ آذری از عرفا و شعرای قرن هشتم و مقارن با حافظ است. او از مشاهیر اسفراین بوده و در این ارگ سکنی داشته. تا رسیدن به مقبره اش راه درازی نیست ولی ازآنجاییکه بچه ها خسته و گرسنه هستند ترجیح میدهیم هرچه زودتر به اسفراین برگردیم و رستورانی پیدا کنیم تا دلی از عزا درآورده و به نق نق بچه ها پایان دهیم.

همراه ما باشید ادامه دارد.

 

سپیدان ماسوله شمال شرق

این روزها دل و دماغ نوشتن نیست. حتی من که زیاد اهل نالیدن نیستم و در زندگی همواره سعی کرده ام که هر تهدیدی را به فرصت بدل کنم هم حقیقا" کم آورده ام.

کار در فضای بیمارستان و دیدن چهره های خسته و بعضا" بیمار همکاران (البته اگر چهره شان را از پشت ماسک و شیلد و آن لباس فضایی تشخیص دهی)، سرفه های بی وقفه بیماران، آمار دلخراش فوتی ها، بیمارانی که دست در هوا با نگاههای ملتمس به پرستاران، نفسشان قطع میشود و به همین راحتی جان میدهند، مرگهای خاموش در نهایت مظلومیت، دردهایی بغایت جانسوزند.

از طرفی دیگر هر دلخوشی کوچکی از بین رفته، سفر که سهل است، حتی یک دور همی ساده با خانواده هم به رویایی دست نیافتنی بدل شده! بدتر از همه اوضاع اقتصادی جامعه و سقوط اخلاقی کارگزاران، که هر روز مردم را به یک میدان بازی میکشانند؛ عده ای برنده و عده بیشتری بازنده. اگر بخواهی شرافتمندانه زندگی کنی و وارد هیچ عرصه دلال بازی یا قمار نشوی، کلاهت پس معرکه است. یک کلام ختم کلام! شرافت، کالایی است که در مملکت ما روز به روز خریدارش کمتر میشود و عده زیادی خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته، به دلالان و سوداگران و قماربازانی بدل شده اند که بر آتش تورم و گرانی دامن میزنند و شعله ورترش میکنند و اینها یعنی فاجعه بزرگ و درد جانسوز... بگذریم حرف بسیار است و درد بسیار.....

بیایید اندکی از روزمره های زندگی، از قیمت دلار و سکه و ملک و ماشین و... که سواره اند و ما پیاده، دور شویم و به روستایی دنج و آرام در خراسان شمالی برویم؛ روستایی محصور در کوهها که در دل دره ای زیبا و سرسبز جاخوش کرده و قرنهاست که نبض هستی در آن میتپد و زندگی با آهنگ دلنوازش در آن جریان دارد.

سپیدان که به ماسوله شمال شرق معروف است، یکی از خواهرخوانده های ماسوله گیلان است؛ همان ماسوله رویایی که پشت بام هر خانه ای زیر پای ساکنین طبقه بالاتر فرش میگستراند و میشود حیاط خانه بالایی و همینطور سلسله وار بالا میرود تا میرسد به آخرین خانه در آخرین طبقه.

همان ماسوله ای که خانه هایش بر دوش هم سوارند و ساکنینش دوشادوش هم به همبستگی و صمیمیتی مثال زدنی رسیده اند.

همان ماسوله ای که مرز و دیوارکشی معنا ندارد و اهالی بالادستی محافظان اهالی پایین دستند و حافظ امنیت و آرامش!

آری سپیدان هم مثل خواهرخوانده اش و همه ماسوله های ایران زمین، بانویی است زیبا که دامن پرچینش را بر کمرکش کوه گسترانده و قرنهاست فرزندانش را در دامن پرمهرش میپرورد.

سپیدان علاوه بر معماری زیبا و تاریخ هشتصد ساله اش، طبیعت مسحورکننده ای نیز دارد. قرار گرفتن در میانه کوههای آق قیه و اسب، آب و هوایی خنک و کوهستانی فراهم آورده و وجود رودخانه ها، چشمه ها، آبشار و غار و....طبیعت را دلنشین و سخاوتمند کرده.

شغل مردم سپیدان باغداری و پرورش دام و طیور و ماهی و زنبور است. برای همین هم روستا پر است از درختان گردو و انگور و سیب و گیلاس و ....که در بهار عطر شکوفه هایشان آدم را مست میکند و در تابستان و پاییز طعم میوه هایشان!

غروب هنگام، اهالی روستا به سنت پیشینیان در میدانگاه ها گرد هم می آیند و از حال و احوال هم و اخبار و حوادث روز خبردار میشوند و اگر مشکلی برای یکی از ساکنین پیش آمده باشد، همگی در پی چاره برمی آیند؛ گویی که همه اعضای یک خانواده بزرگند و در غم و شادی هم شریک.

ساکنین این روستا به زبان ترکی گویش خراسانی صحبت میکنند و ما که به زبان ترکی مسلط هستیم با آنها وارد گفتگو میشویم و از رسم و رسومشان به ویژه در مراسم شادی و عروسی میپرسیم.

یکی از اهالی میگوید اینجا چیزی به نام کارت دعوت وجود ندارد و هر جشنی برگزار میشود همه اهالی روستا به آن دعوتند؛در کمال سادگی و البته سخاوت.

مراسم معمولا چندین روز طول میکشد و هر روز و شب اهالی روستا به نوبت با طبقهای غذا به خانه داماد و عروس میروند و گویی خود میزبان این ضیافت پربرکتند.

 به این فکر میکنم که در گذشته هایی نه چندان دور همه شهرها و روستاها چنین رسمهایی داشتند و چقدر صمیمیت و همدلی بین مردم بیشتر بود و مردم یک شهر همه گویی اعضای یک خانواده بزرگ بودند و در غمها و شادیها، دوشادوش هم ایستاده بودند، درست مثل خانه های سپیدان که دوش بر دوش هم تا آسمان اوج گرفته اند.

همراه ما باشید ادامه دارد.