سفرنامه روسیه - سنپترزبورگ قسمت آخر ( دهکده تزارها )

 بالاخره این سفرنامه که چه عرض کنم شاهنامه ما هم اگر خدا قبول کند به پایان رسید و ما رسیدیم به آخرین روز سفرمان. ساعت 9 صبح است و ما در حالیکه اتاقها را تخلیه کرده ایم راهی آخرین بخش سفریم که تور دهکده تزارهاست. خدا را شکر این دم آخری بالاخره چشم ما به جمال روی ماه خورشید خانم روشن شد! از آنجاییکه دهکده تزارها در 30 کیلومتری شهر و در منطقه ای ییلاقی و خوش آب وهوا بنا شده، دور از انتظار نیست که در بین راه مناظر زیبایی از طبیعت انتظارمان را میکشد. اما یکی از دیدنیترین بخشهای این مناظر، آدمهایی هستند که با دیدن آفتاب، زیراندازهایشان را برداشته و به دامن طبیعت آمده اند تا دوش آفتاب بگیرند. البته حق هم دارند بیچاره ها. آخر سالی به دوازده ماه روی آفتاب را نمیبینند فکرش را کنید کل زمستانهایشان که شب است؛ تابستانها هم که همیشه خدا ابری و بارانی. پس جای تعجب نیست که روزهای آفتابی مرخصی بگیرند و به طبیعت بیایند تا ویتامینD مورد نیاز بدنشان را تامین کنند. باور کنید بعضیهاشان طوری با ولع به خورشید مینگرند که کسی نداند فکر میکند خورشید پرستند. آنها مثل ندیدبدیدها به خورشید مینگرند و ما بدتر از ندیدبدیدها به آن بیکینی پوشهای لمیده زیر نور آفتاب!

حالا رسیدیم به تزاروسکویه یا «دهکده تزارها» که حالا البته برای خودش شهری شده آنهم چه شهر افسانه ای! دیار اعیان و اشراف. البته سالهاست که این دهکده به «شهر پوشکین» تغییر نام داده پس عجیب نیست که توریستها قبل از هرچیز با مجسمه جناب الکساندرپوشکین روبرو میشوند.

 

وقتی وارد محوطه میشویم نوازنده های محوطه با دیدن ما جماعت ایرانی که از یک فرسخی هم قابل شناسایی هستیم، سورپرایزمان میکنند و آهنگ سرود ملی ایران را مینوازند البته سرود ملی قبل از انقلاب را. با شنیدن این سرود همراهان ذوق زده میشوند و تعدادی از آنها با زنده شدن خاطرات گذشته اشک شوق میریزند.

 

این باغ وسیع که در هر گوشه اش کاخی ساخته شده، زمانی جنگلی بود که پتر کبیر از چنگ سوئدیها درش آورد و به همسرش «کاترین اول» هدیه داد. کاترین اول گرچه لقب اول را یدک میکشد ولی همسر اول پترکبیر نبود و پتر یک شب که مهمان دوستش پرنس الکساندر منشیکوف بود با او که کنیز خانه منشیکوف بود، آشنا و دلباخته او گشت و او را با خود به قصرش آورد. سپس همسر خود را طلاق داد و کاترین را عقد و تاج ملکه روسیه را بر سر این کنیز دهقانزاده نهاد و او را ملکه و ولیعهد روسیه کرد. شما را نمیدانم ولی ما به این جور آدمها میگوییم بختاور! ( به عبارتی همان خوشبخت)

 

این زمینها را پترکبیر تازه داماد، به همسرش کاترین هدیه داد و خود به جنگی دیگر رفت وقتی از نبرد بازگشت، کاترین او را با قصری سنگی که بر روی تپه ای در این ملک ساخته بود غافلگیر کرد. بعد از کاترین اول این ملک به دخترش الیزابت پترونا رسید و او در رونق باغ و کاخ کوشید و بخشهای زیادی را به آن اضافه کرد و از آن تاریخ این ملک به نام دهکده تزارها نامگذاری شد.

 

ولی اوج زیبایی و شکوه آن در زمان کاترین کبیر بود که بخشهای زیادی به آن اضافه شد. کاترین معمار بزرگ ایتالیایی راسترلی را به اینجا آورد و از او خواست تا طراحی ساختمانها را به عهده بگیرد. راسترلی کاخ بزرگ را به سبک باروک و مشابه هرمیتاژ ساخت و در تزیین آن از مجسمه و پیکرسازی بهره فراوان نمود و در آرایش بیرونی آن بیش از صد کیلو طلا به کار برد. مهمترین بخش این مجموعه، کاخ کاترین است که برای بازدید از آن صف طویلی تشکیل شده. خوشبختانه بلیتهای ما از روز قبل رزرو شده و ما بدون معطلی وارد میشویم.

 

معماری داخلی به سبک باروک است با همان تذهیب و ترصیع هرمیتاژ و خدا میداند چقدر طلا در تاروپودش به کار رفته آنهم در زمانیکه عده ای از دهقانان به نان شب محتاج بودند. البته وقتی عمیقتر به مسئله فکر میکنی میبینی که این کاخ با این اتاقهای مجلل، روزانه ثروت عظیمی را روانه خزانه دولت میکنند که سودش عاید همه جامعه میشود مثلا" اگر خود ما بلیتهایمان را از قبل رزرو نکرده بودند امروز بلیت گیرمان نمی آمد. پس دولت روسیه همه این درآمد را مدیون همین جاه طلبی شاهان است. ضمن اینکه این کاخها تاریخ و فرهنگ غنی کشورشان را تا ابد به رخ جهانیان میکشند و سمبل افتخارات روسیه به شمار میآیند.

 

سالنهای کاخ، اتاقها و همه چیز از تزیینات داخلی و نقاشیها تا اشیای درون آنها دیدنی است. کاخ کاترین اتاقهای مجللی دارد هریک با تزیینات داخلی خاص خودش یکی از دیگری زیباتر و دیدنی تر با همان وسایل شخصی، با همان شومینه های زیبا، پیانوهای اشرافی، میز غذاخوری، میز شطرنج و تزییناتی که هر یک از دیگری زیباترند.

 

 

یکی از زیباترین اتاقهای این کاخ، اتاق کهربا است که تمام تزیینات و دیوارهایش تا سقف، از کنار هم قراردادن تکه های کهربا درست شده. اساس این اتاق، یک تابلو از جنس کهربا بود که پادشاه اتریش به روسها هدیه داده بود و پس از آنکه این هدیه به دیوار آویخته شد، تمام اتاق با قطعات کهربا آراسته شد. جالب اینجاست که در جنگ جهانی دوم این اتاق با همه تشکیلاتش توسط نازیها ربوده شد. بعد از جنگ با پیگیری دولت روس مقداری از کهرباها استرداد شد و سالها بعد بازسازی آن شروع شد که بیش از ده سال به طول انجامید و درسال 2003 بود که همزمان با جشن سیصدومین سالگرد احداث پتربورگ افتتاح گردید. نکته جالب دیگر اینکه عکاسی از این اتاق ممنوع است ولی از آنجاییکه خون ایرانی در رگهای ماست، هیچ ممنوعیتی برای ما وجود ندارد. بعد از گرفتن این عکس متصدی اتاق از آنجاییکه خیلی باوقار است بدون اشاره به فرد خاصی تنها با اشاره به تابلوی عکاسی ممنوع از همه میخواهد تا دوربینشان را غلاف کنند و زیرچشمی دوربین مارا مینگرد. من هم بدون هیچ خجالتی از کنارش رد میشوم. آخر او خبر ندارد که دولتمردان کشورش در طول تاریخ چه خاکها و آبها و غنایم و امتیازات و کرور کرور پولها که از مملکت ما نچاپیده اند! حالا یک عکس ناقابل از این اتاق چه زیانی میرساند؟ اصلا" عکس که سهل است اگر کل این اتاق و این کاخ را هم از بیخ و بن بکنیم و ببریم از شیر مادر حلالتر است. (البته خودم هم میدانم که این حرفها توجیه درستی برای قانون شکنی نیست ولی چه بگویم که اگر جان به جانمان هم کنند باز همینیم...)

 

در این کاخ هم یک ارمیتاژ موجود است که به ارمیتاژ کوچک معروف است. ارمیتاژ اصلی که همان کاخ زمستانه تزارها بود را که به خاطر می آورید. اما یکی از معروفترین بخشهای این مجموعه کاخ، گالری کامرون است که به نام سازنده خود مشهور است و از بخشهایی چون اتاق عقیقی، حمام سرد، باغ آویزان و مجسمه های خدایان و اسطوره ها تشکیل شده این گالری که کنار برکه دایر شده نقش زیادی را در زیبایی باغ بازی میکند

 

در قسمت دیگری از باغ، ساختمان نیروی دریایی و چند کلیسا قرار دارد و مجسمه های رومی هم محوطه کاخ را آراسته اند. الکساندر اول آخرین ساختمانهای قصر را تکمیل کرد. الکساندر یکی از کارامدترین و محبوبترین تزارهای روس به شمار میرود.

 

ولی در سال 1811 مدرسه ای مخصوص اشراف زادگان و تیزهوشان نیز در این مجموعه ساخته شد که نوابغی چون الکساندر پوشکین بنیانگذار ادبیات روس در آنجا به تحصیل پرداخته اند. در سال 1917 و بعد از انقلاب کمونیستها دهکده تزارها نیز به موزه تبدیل گشت و در سال 1937 به مناسبت یکصدمین سالگرد فوت پوشکین به «شهر پوشکین» تغییر نام یافت. الان هم اکثر توریستها این مکان را به نام شهر پوشکین میشناسند

 

دهکده تزارها و کاخهایش در جنگ جهانی دوم به طرز فجیعی بر اثر بمباران آلمانها تخریب شد و بسیاری از مجسمه ها و تزیینات آن به کلی از بین رفت یا ربوده شد ولی بلافاصله بعد از جنگ، بازسازی آن آغاز گردید که تا به امروز هم ادامه دارد. در سالن کاخ، تصاویری واقعی از خرابیها و مراحل بازسازی آنها موجود است. یک نمونه اش همین مجسمه کودک مرمرین است که در تصویر میبینید

 

 

و من هنوز در حیرتم که چطور این مردمان تا این حد به بازسازی و گذاشتن هر چیزی سر جای خودش پایبندند. این اندیشه لااقل برای ما که بسیاری از اماکن تاریخیمان را با دست خود یا با سهل انگاری به باد میدهیم و از کنارش بی تفاوت میگذریم بسیار عجیب است. هر چند وقت یکبار خبر تخریب خانه یکی از مفاخر ادبی و هنری و علمی کشورمان را میشنویم و سکوت میکنیم. شبانه دستهای پلید عده ای کج اندیش به میادین شهرها پاتک میزنند و مجسمه های اساطیری که چند نسلمان با آنها خاطره و عکس یادگاری دارند از ریشه میکنند و میبرند و ما باز سکوت میکنیم. خبر بسته شدن خانه سینما و ارکستر  سمفونی را میشنویم و باز هم سکوت میکنیم. راستی چه بر سر ما آمده است؟؟؟ ... تنها با حسرت به عکسهایی که از مراحل بازسازی کاخ و اشیای درون آن گرفته شده نگاه میکنم و آهی از نهاد میکشم و دیگر هیچ نمیگویم...

پایان

سفرنامه روسیه - سنپترزبورگ قسمت هفتم ( صومعه لاورا - باله دریاچه قو )

  از پتروپاول که خارج میشویم برای رسیدن به مقصد دوممان باید راه خیابان نفسکی را در پیش بگیریم سر خیابان نفسکی چشممان به «ناو جنگی آورورا» می افتد که در روز اول گشتمان از آن بازدید کرده بودیم ولی هیچگاه فرصت نشد راجعبش بنویسم حالا که فرصتی پیش آمد میخواهم کمی راجع به آن بگویم. این رزم ناو که امروز در آستانه صدوبیست وپنج سالگی اش پیر و فرتوت به نظر می آید و ظاهرا"دوران بازنشستگی اش را میگذراند، روزی برای خودش برو بیایی داشته و در تاریخ روسیه نقش آفرینیها کرده مثلا" در سال 1905 در جنگ روسیه با ژاپن نقش بسیار مهمی ایفا کرده. البته عمده شهرت این ناو در انقلاب اکتبر1917 است چرا که شروع انقلاب و فرمان حمله به کاخ زمستانه تزارها با شلیک توپ از این ناو آغاز گردید. آورورا در طول جنگ جهانی دوم هم نقش مهمی ایفا کرد و پس از آن بود که به یک کشتی آموزشی تبدیل گشت و افراد مشهوری از جمله یوری گاگارین (اولین فضانورد تاریخ) دو سال دوران آموزش سربازی خود را در این ناو گذراندند. امروز هم که تبدیل به موزه گشته و چشم انتظار قدم توریستهاست تا تاریخ پرفراز و نشیب کشورش را به رخ آنها بکشد

 

حالا که صحبت از ناو شد میخواهم این کشتی اقیانوس پیما را هم معرفی کنم. کشتی روسی که همه آبهای آزاد را درنوردیده و سر از آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس هم درآورده و هم اکنون در رودخانه نوا لنگر انداخته

 

حالا رسیدیم به ایستگاه مترو. باید با مترو خودمان را به انتهای خیابان نفسکی برسانیم تا به دومین مقصدمان برسیم. خوبیش این است که مسافران مترو، سمت راست پله برقی می ایستند و سمت چپ را خالی نگه میدارند تا یکی مثل ما که عجله دارد پله ها را دوتا یکی بالا و پایین برود. ساعت یک ربع به پنج است که با دیدن دیوارهای صومعه که درست مقابل ایستگاه مترو و مقابل «هتل مسکوا» است نفس راحتی میکشیم و چقدر هم به سیستم حمل و نقل روسیه حسودیمان میشود!

 

اینجا «صومعه الکساندر نفسکی» است. الکساندر نفسکی یکی از سرداران دولت روس در قرن سیزدهم بود که ارتش او در ساحل رود نوا بر سوئدیها پیروز گشت. این صومعه مردانه و این خیابان که مشهورترین خیابان پتربورگ است به یاد او نامگذاری شد. این صومعه که جزو اولین بناهای شهر است در سال 1710 ساخته شد ولی در سال 1797به «صومعه لاورا » تغییر نام یافت. امروز هم مثل همه صومعه های دیگر درش نه به روی تارکین دنیا، بلکه به روی گردشگران باز است.

 

اما آنچه که امروز ما را به این نقطه کشانده دیدار صومعه نیست بلکه دیدار از یک دوست بسیار عزیز است. در دو طرف صومعه دو آرامستان واقع شده یکی سمت چپ به نام «لازاروفسکی» و دیگری سمت راست به نام «تیخوینسکی» بلیت 200 روبلی آرامستان را میگیریم و وارد میشویم خوشبختانه به بزرگی گورستان نوودویچی نیست که پیدا کردن قبر مورد نظر، حکم پیداکردن سوزن در کاهدان باشد. اینجا هم همان باغ مردگان نوودویچی مقابل دیدگانمان گشوده میشود

 

 در همان دقایق اول گمشده ام را میابم کسی که آرزوی دست گذاشتن بر سنگ مزارش همیشه با من بوده و حالا که تا پتربورگ آمده ام اگر به دیدارش نمی آمدم هرگز خودم را نمی بخشیدم. او کسی نیست جز «فئودور داستایوفسکی» نویسنده مشهور جهان

 

این آرامگاه و این مجسمه با چهره ای متفکر و نگاهی نافذ که نبوغ در آن موج میزند، از آن نویسنده روشنفکر و مبارز آزادیخواه، داستایوفسکی بزرگ است. همان خالق توانای «برادران کارامازوف»، «جنایت و مکافات»، «قمارباز»، «ابله»، «همزاد» و خیلیهای دیگر. او را در سالهای دانشجویی زمانی که دور از خانواده، زخمهای تنهایی ام سرباز زده بود، یافتم و از آن پس آثارش مرهمی شد برای زخمهایی که داشت مرا از پای درمیاورد. کشف داستایوفسکی به کشف ادبیات روس منجر شد و بعد از آن بود که با «تولستوی» و «چخوف» آشنا شدم. اگر امروز بخواهم در داستان کوتاه از کسی سخن به میان آورم، بی تردید چخوف بهترین است و در رمان، شاید داستایوفسکی و تولستوی و چارلز دیکنز و یکی دوتای دیگر بهترین باشند. آنها که نوشته هایشان گنجینه ادبی ابدی است و بر هر نسلی از هر مرزو بومی خواندنش واجب. جنایت و مکافات را تا به حال شش بار خوانده ام و در هر بار خواندن چیز تازه ای در آن کشف کرده ام و به آدمهای بیشتری برای انجام جرمهایشان حق داده ام. قصه های داستایوفسکی که بازتاب جامعه و زندگی واقعی اوست، قصه مردمان عصیان زده و روان پریشی است که نویسنده توانمندش والاترین و پلیدترین قلمرو اندیشه و کردار بشریت را در آنها به تصویر کشیده. در مورد برادران کارامازوف، تنها به جمله ای از «انیشتین» اکتفا میکنم که گفته «برادران کارامازوف» بزرگترین شاهکار ساخته دست بشر است.

 

دلم میخواهد ساعتها در کنار سنگ مزارش بنشینم و با او حرف بزنم حیف که وقت تنگ است پس گشتی در آرامستان میزنیم و از سنگ قبرهای دیگر هم دیدن میکنیم، سنگها کماکان مشابه همانهاست که در نوودویچی دیده بودیم. اینجا خانه ابدی مشاهیر علمی و ادبی و هنری پتربورگ است که متاسفانه هیچیک از آنها را نمیشناسیم.

 

 

به نقطه ای از آرامستان که می رسیم، انگار نوای خوش یک موسیقی آشنا روحم را نوازش میدهد خوب که گوش میدهم آهنگ «دریاچه قو» به گوشم میرسد.اینجا در این قطعه از گورستان خالق این باله معروف به خواب ابدی فرو رفته.آری این سنگ قبر زیبا که فرشته ای صلیب به دست، نگهبان آن است از آن موسیقیدان برجسته روس «پیتر ایلیچ چایکوفسکی» است

 

چایکوفسکی هم مثل بسیاری از مشاهیر جهان زندگی عجیب و پرفراز و نشیبی داشته و هر تجربه دردناکی که فکرش را کنید، از سر گذرانده. از ازدواج ناموفق تا افسردگی. از ورشکستی تا اقدام به خودکشی و ... تا روزی که سرانجام فرشته نجاتش را یافت؛ بانویی به نام نادژدا که هنر چایکوفسکی را ستایش میکرد و در اوج ورشکستگی او، بدون کوچکترین چشمداشت و تنها در حمایت از هنر موسیقی، اسپانسر همه برنامه هایش شد و او را به شهرت جهانی رساند. آنها چهارده سال با هم مکاتبه و دوستی صمیمی داشتند ولی بنا به توافق هرگز همدیگر را ندیدند.

چایکوفسکی عزیز! امشب قرار است رهسپار دیدن شاهکار بزرگت شویم میخواهم آنجا بیشتر بشناسمت پس ما را ببخش که مجبوریم برای دیدن شاهکارت تو را ترک کنیم. خدانگهدار مرد شماره یک موسیقی روس. خداحافظ خالق باله «دریاچه قو»، «زیبای خفته» و «فندق شکن» خداحافظ برای همیشه

 

 در مسیر بازگشت به هتل چشممان به خانه ای می افتد که روی دیوارش یک جدول آشنا حک شده اینجا خانه شیمیدان معروف جهان و کاشف جدول تناوبی عناصر است. بله جناب «دمیتری ایوانویچ مندلیف» که مجسمه گرانیتی اش هم جلوی خانه اش نصب شده است. جناب مندلیف وقتی جدول تناوبی را تنظیم کرد که بسیاری از عناصر هنوز کشف نشده بودند و او پیشگویی کرد که چنین عناصری در طبیعت وجود دارند که حتما" روزی پیدا خواهند شد. آن روز بسیاری به این ایده او خندیدند ولی طولی نکشید که خانه های خالی پازل یکی پس از دیگری پر شدند.

 

مندلیف دو بار در سال 1906 و 1907 کاندید دریافت جایزه نوبل شده ولی هر دوبار جایزه به او نرسید او در همان سال 1907 درحالیکه جایزه ای که حق مسلم او بود از او دریغ شده بود، بر اثر بیماری آنفولوآنزا درگذشت. بعد از فوت او 21 سال طول کشید تا همه خانه های جدول او پر شدند او علاوه بر جدول تناوبی، این خانه که امروز تبدیل به موزه شده را نیز از خودش به یادگار گذاشته

 

ساعت 5.5 است که نفس زنان به هتل میرسیم خوشبختانه هنوز نیم ساعت وقت داریم تا هم یک نوشیدنی داغ بخوریم و هم  آبی به دست و صورت بزنیم و بعد هم راهی برنامه امشب تور شویم. برنامه امشب تور آپشنال، دیدن شاهکار بزرگ چایکوفسکی «باله دریاچه قو» است که یکی از میراث ادبی و فرهنگی روسیه میباشد و به گفته خودشان مشهورترین باله جهان که بسیاری از توریستها تنها برای دیدن آن است که به این شهر می آیند.

 

اگر اینجا بودید و می دیدید که چه جماعتی از چینی و امریکایی و آفریقایی و اروپایی و ایرانی و عرب و... حاضرند برای دیدن این باله صد دلار بدهند و دو ساعت تمام میخکوب این قصه عاشقانه و اعجاز موسیقی متنش شوند، شما هم به این نتیجه میرسیدید که همین یک باله می ارزد به کل چاههای نفت ما که ای کاش آنها را هم نداشتیم که در آن صورت شاید مجبور بودیم میراث معنویمان را حفظ کنیم!

 

دریاچه قو مشهورترین باله جهان است که توسط موسیقیدان برجسته روسی چایکوفسکی در سال 1876 نوشته شد. چایکوفسکی موسیقی سنتی روس را با موسیقی کلاسیک غربی در هم آمیخت و با الهام از افسانه های کهن، باله معروف دریاچه قو را خلق کرد. همه میدانیم که قو همواره مظهر زیبایی و معصومیت بوده. این باله در ستایش عشق و زیبایی و پاکی است و قصه اش از این قرار است

 

زیگفرید شاهزاده ای بیست ویک ساله روزی برای شکار، عازم دریاچه میشود در آنجا او به تماشای ملکه زیبای قوها که توسط قوهای دیگر احاطه شده مینشیند. در گرگ ومیش غروب ناگهان اتفاق عجیبی می افتد و تمام قوها یکباره تبدیل به دختران زیبارویی میشوند. زیگفرید عاشق و دلباخته «اودت» ملکه قوها میشود. اودت به زیگفرید میگوید که او و همراهانش با طلسم جادوگری به نام «راتبارت» تبدیل به قو شده اند و تنها شبهاست به شکل انسان درمی آیند و دریاچه نیز چیزی جز اشک چشم والدین آنها نیست. او میگوید تنها در صورتیکه مردی با قلبی پاک به او عشق بورزد طلسم شکسته میشود. اما همینکه زیگفرید میخواهد به عشقش اعتراف کند جادوگر سرمیرسد و قوها را به دریاچه بازمیگرداند. شب بعد مادر زیگفرید در قصرش میهمانی باشکوهی برپا میکند تا شاهزاده، از بین دختران دعوت شده، یکی را به همسری برگزیند. جادوگر بدطینت، دختر زشتخوی خودش (اودیل) را به شکل اودت درآورده و به میهمانی می آورد. زیگفرید هم از همه جا بیخبر اودیل را انتخاب میکند. همان لحظه اودت که زندانی جادوگر بوده از راه میرسد و با دیدن صحنه با قلبی شکسته راهی دریاچه میشود. زیگفرید از پی او و جادوگر از پی آن دو به دریاچه میرود. این قصه چندین پایان متفاوت دارد. نسخه اصلی قصه، پایان غم انگیزی دارد؛ مرگ دو دلداده و پرواز روح هردو به بهشت. ولی آنچه امروز در سالنها به نمایش درمی آید پایانی خوش است یعنی پیروزی خیر بر شر و رسیدن دو دلداده به هم. از پایان ماجرا که بگذریم موسیقی متن که توسط نوازنده های حاضر در سالن اجرا میشود و هنرنمایی بالرین های قهار فوق العاده است. برای ما که در کشوری زندگی میکنیم که از هنر تنها یک نام باقی مانده و به شدت با آن بیگانه شده ایم، تماشای این باله یک جور سکوی پرتاب است. به این فکر میکنم که چطور شد که چنین شد و هنر یکباره یا ذره ذره از روح و نهاد ما رخت بربست و رفت و ما این نسل بی هنر، چه بی تفاوت رفتنش را به نظاره نشستیم.

همراه ما باشید ادامه دارد

سفرنامه روسیه - سنت پترزبورگ قسمت ششم ( قلعه پتروپاول )

  از پترگف که برمیگردیم هتل، ساعت حدود 2.5 است و وقت ناهار پس یکراست راهی رستوران هتل میشویم تا دلی از عزا درآوریم. در رستوران با دیدن انواع خوراکیهای رنگارنگ وسوسه میشویم یک ساعتی را آنجا خوش بگذرانیم ولی وقتی که یادمان می افتد هنوز خیلی جاها مانده که باید در این وقت اندک باقیمانده ببینیم، از خیر همه آن خوراکیهای وسوسه انگیز که پولش هم از جیبمان رفته، میگذریم و تنها به خوردن اندکی سالاد و غذای سبک بسنده میکنیم چرا که گذشته از اتلاف وقت ممکن است به عوارض ناشی از پرخوری مثل خستگی و خواب آلودگی دچار و از ادامه حرکت بازبمانیم. تا ساعت 6 که تور آپشنال امشب شروع میشود وقت استراحت داریم ولی پتربورگ جای استراحت نیست و هنوز صدها نقطه دیدنی دیگر باقی مانده و لحظه ای درنگ جایز نیست. این است که بلافاصله بعد از صرف ناهار، نقشه به دست راهی شهر میشویم. ساعت حدود 3.5 به مترو میرسیم. طبق اولویت بندیمان سه نقطه از شهر است که مایلیم هرطور شده در این دو ساعت ونیم باقیمانده ببینیم هرچند بعید میدانم بشود! ولی خدا را چه دیدید شاید هم شد. جزیره زاپاچی اولین اولویت ماست همانجایی که اولین اولویت پترکبیر هم بود و اولین سازه شهر یعنی «قلعه پترو پاول» در آن ساخته شد. وقتی به حوالی جزیره میرسیم چشممان به جمال مسجد مسلمانان شهر روشن میشود و آن گنبد آبی فیروزه ای و مناره ها یکجورهایی از ما غربت زدایی میکنند. این تنها مسجد شهر است و معماری اش هم به سبک مغولی است. بیشتر مسلمانان این شهر را تاجیکها و ازبکها تشکیل میدهند که اغلب برای کار به اینجا آمده اند. جالب اینجاست که در این روزهای کشدار مرداد که مصادف با ماه رمضان شده و خورشید ساعت 12 شب غروب میکند اکثر مسلمانان شهر روزه میگیرند. حیف که وقت نداریم و گرنه از داخل مسجد هم بازدید میکردیم

 

حالا باید از روی پل عبور و به جزیره برسیم جزیره ای که دورتا دورش را دیوارهای سرخ قلعه پتروپاول فراگرفته؛ قلعه ای شش ضلعی با دیوارهایی به ارتفاع 12 و ضخامت 10 متر که شش دژ را در خود جای داده. این قلعه در سال 1703 با نظارت شخص پتر کبیر در خط مقدم دلتای رود نوا احداث گردید آن زمان خاک جزیره باتلاقی بود که با سنگ پر شد. بعد از ساخت قلعه، پترکبیر که در فکر ساخت شهری با معیارهای اروپایی بود تمام استادان سنگ ساز سراسر روسیه را به اینجا فراخواند و بخشنامه ای تنظیم کرد که به موجب آن ساخت بناهای جدید در سایر نقاط روسیه ممنوع گشت و دستور گمرک سنگی پتربورگ را نیز همزمان صادر کرد که بر مبنای آن هر کشتی یا کاروانی که وارد شهر میشد بجای عوارض باید سنگ و مصالح ساختمانی پرداخت میکرد. و اینگونه بود که در مدت کوتاهی زمینهای باتلاقی ساحل نوا به شهری افسانه ای مبدل گشت.

حالا رسیدیم به دروازه ورودی قلعه، اینجا دروازه «پتروفسکی» است که توریستها از آن وارد میشوند. دروازه مزین به نقش برجسته عقاب دوسر است که نماد تزارها است و اشاره به دو رکن اساسی حکومت یعنی شاه و مذهب دارد که تاج پادشاهی بر روی هردو سر عقاب قرار دارد. نقش برجسته دیگری نیز بالای عقاب دوسر قرار دارد که پیروزی پتر بر پادشاه سوئد را روایت میکند

 

به محض ورود به قلعه با مجسمه پترکبیر مواجه میشویم که همچون میزبانی ابدی به مهمانان خانه اش مینگرد او که روزی از بزرگترین امپراطوران جهان بود و نام و هیبتش لرزه بر اندامها می افکند و از قدرت و شقاوتش داستانها گفته اند،حالا چون پدری معنوی، مهرمندانه کودکان را بر زانوان خود مینشاند حالا فرزندان دهکده جهانی بدون هیچ هراسی از مجسمه مسی هولناکش با او عکس یادگاری می گیرند

 

به جز مجسمه پتر مجسمه های دیگری هم در محوطه قلعه چشممان را میگیرد این مجسمه ها را قبلا" در طرحهای گرافیکی دیده ام ولی دقیقا" نمیدانم نماد چه هستند شما اگر میدانید به من هم بگویید

 

قلعه پترو پاول هیچگاه نقش واقعی اش را به عنوان یک قلعه ایفا نکرد و بلافاصله بعد از آماده شدن به جای حفاظت از شهر به حفاظت از نیروهای مخالف حکومت پرداخت و تبدیل به زندان سیاسی شد. در قرنهای 18 و 19 آزادیخواهان و روشنفکران زیادی از جمله «داستایفسکی» و «ماکسیم گورکی» وحشت بودن در زندان این قلعه را تجربه کرده اند. یکی از مشهورترین  افرادی که در این قلعه حبس شده اند «الکسی» پسر پترکبیر بود که جوانی بسیار سنت گرا بود و با ایده های پدر مخالف؛ آنقدر که بالاخره در همین زندان زیر سختترین شکنجه ها و در حضور پتر کبیر جان سپرد.

 

در محوطه چندین ساختمان دیگر از جمله ضرابخانه و یک موزه که ادوات قتل و شکنجه آن دوران را در معرض نمایش گذاشته، وجود دارد. یک عروس و داماد از موزه بیرون می آیند عروس خانم با دیدن صحنه های هولناک داخل موزه منقلب شده و اشک از چشمانش سرازیر گشته آخر کسی نیست به آنها بگوید مگر مجبورید که خاطره انگیزترین روز زندگیتان را با دیدن چنین صحنه هایی خراب کنید! آخر این چه کاریست هم 200 روبل پول دهید هم اینچنین اشکتان را دربیاورند!

 

در قسمتی از قلعه توپهای جنگی را به نمایش درآورده اند این توپها هر روز سر ساعت 12 ظهر به صورت نمادین شلیک میکنند. چقدر حیف که ما دیر رسیدیم!

 

کلیسای پتروپاولوفسکی ساختمان اصلی قلعه میباشد که معماری اش تلفیقی از معماری روسی و ایتالیایی است. ارتفاع ناقوس کلیسا 122.5 متر است. این کلیسا بلندترین ساختمان موجود در شهر است. بر بلندای برج طلایی آن مجسمه فرشته نجات قرار دارد که گویی محافظ صلیب برج است و محافظ آسمانی قلعه است و خود مثل یک بادنما کار میکند

 

در کنار کلیسا یک گورستان با سنگ قبرهای اشرافی قرار دارد که ورود به داخل آن ممنوع است و تنها میتوان از پشت نرده ها به تماشای آن پرداخت

 

از آنجاییکه که کلیسا به سبک ایتالیایی ساخته شده  است داخل آن شبیه سالنهای رسمی بسیار مجلل و درخشان میباشد.

 

 معماری کلیسا هم به سبک باروک است و تا چشم کار میکند روی دیوارها تذهیب و طلا و نقوش برجسته و نقاشیهای نفیس با مضامین مذهبی و شمایل مسیح و مریم مقدس و قدیسان دیگر است. محراب طلا و کنده کاری شده این کلیسا زیبایی عجیبی به آن بخشیده

 

اینجا هم محل عبادت پادشاه بوده. پتر کبیر در اینجا فرایض مذهبی خودش را به عمل می آورده. پوشش روی محراب آن، پرده مخملی زرشکی رنگی است که نقش عقاب دوسر را در خود دارد.

 

اما آنچه که این کلیسا و بهتر است بگویم این قلعه را معروف کرده محراب طلا و تزیینات و ترصیعات درون آن نیست چراکه در این چند روز در کرملین و هرمیتاژ آنقدر طلا و جواهر دیده ایم که چشممان از همه ثروت دنیا سیر گشته و در هرمیتاژ کم مانده بود تنها داراییمان همان یک حلقه طلا را از انگشت درآورده و پرتش کنیم توی رودخانه نوا. آنچه که این کلیسا را از بقیه بناها متمایز میکند و به آن غنا میبخشد این است که اینجا خانه ابدی همه پادشاهان و شاهزادگان روس از پترکبیر تا آخرین آنها نیکلای دوم است شجره نامه همه امپراطوران نیز از اولین آنها یوری دالگاروکی تا آخرین آنها تزار نیکلای دوم در این کلیسا قرار دارد.

 

این قسمت قبر پترکبیر و خانواده اش است که این تابوتهای مرمرین به صورت نمادین بر گورهای آنها نهاده شده اند. درحقیقت اجساد همه دفن شدگان دو متر زیر خاک مدفون است. بر بالای قبر پترکبیر مجسمه نیم تنه او نیز نهاده شده

 

همه سنگ قبرهای شاهان و شاهزادگان از جنس مرمر است به جز الکساندر اول و همسرش ماریانا که سنگ قبرهاشان از یشم و رودونیت رنگی ساخته شده و از بقیه مجللتر است آنهم به خاطر قدردانی از زحمات امپراطور در تصویب قانون آزادی دهقانان.

 

و اما غم انگیزترین بخش این کلیسا محدوده یکاترین مقدس است که محل دفن نیکلای دوم و خانواده اش است. آنها که آخرین ثمره شجره هفتصد ساله پادشاهی بودند و بدترین پایان را داشتند. نیکلای دوم و همه اعضای خانواده اش در جریان انقلاب کمونیستها در شهر یکاترینبورگ تیرباران شدند و اجسادشان در اسید قرار داده شد و سپس دفن گردید. در سال 1998 به دستور بوریس یلتسین اولین رئیس جمهور روسیه، باقیمانده ناچیز اجساد آنان به این کلیسا آورده و در قبرهای کوچک نمادین دفن گردیدند. از آن تاریخ به بعد نیکلای دوم و خانواده اش از سوی مردم شهید اعلام شدند و در زمره قدیسان قرار گرفتند.

 

جالب اینجاست که علیرغم هفتادسال تبلیغ کمونیستها در تخریب چهره پادشاهان، مردم همچنان علاقه زیادی به خاندان تزارها دارند و دوران پادشاهی را اوج شکوه و عظمت روسیه میدانند و به آن افتخار میکنند. وقتی که برمیگردم و آخرین نگاهم را به دیوارهای سرخ قلعه می اندازم، قصه های غم انگیز نهفته در این قلعه در ذهنم جان میگیرد. از کدامش برایتان بگویم. از پتر کبیر که در حضورش پسرش را زیر شکنجه کشتند و او با لذت نظاره کرد. از کاترین کبیر که شوهرش پتر سوم را به اینجا تبعید و بعد دستور قتلش را صادر کرد یا از چشمهای معصوم این دخترکان غمگین که تنها با لبخندی محو، سرنوشت غم انگیزشان را به نظاره نشستند. راستی که دنیای سیاست و قدرت دنیای عجیب و نامردی است.

همراه من باشید ادامه دارد

سفرنامه روسیه - سنپترزبورگ قسمت پنجم ( پترگف )

 دوستان عزیز! روزی که کاخ زمستانه تزارها (موزه هرمیتاژ) را شرح میدادم باید فکرش را میکردید که به زودی با گزارش کاخ تابستانه تزارها سرتان را به درد خواهم آورد. باز جای شکرش باقیست که در سنپترزبورگ عملا" همین دو فصل وجود دارد و گرنه دو گزارش دیگر هم از کاخهای بهاره و پاییزه در راه بود!

باور کنید بنده بی تقصیرم و مقصر اصلی این تزارهای جاه طلب بوده اند که تا توانسته اند برای خودشان کاخ ساخته اند آنهم در روزگاری که دهقانان بینوا به نان شبشان محتاج بودند. بله پذیرفتن اینکه در آن روزگار در روسیه برده داری مرسوم بوده و از بسیاری از کارگران سازنده قصرها تحت نام بَرده کار اجباری کشیده شده بسیار دردناک است و دردناکتر اینکه قیمت یک برده از یک گاو نر کمتر بوده! شاید همین عوامل بود که دست به دست هم دادند و زمینه را برای انقلاب کارگری کمونیستها فراهم نمودند.

اگر به نقشه سنپترزبورگ نگاه کنید متوجه خواهید شد که اقامتگاههای تزارها مثل گردنبندی گرانبها تمام پتربورگ را احاطه کرده و نه یکی دو تا بلکه چندین مجموعه کاخ را شامل میشود. حالا که امروز بالاخره بعد از چند روز انتظار تکه های کوچک آبی آسمان از لابلای ابرهای خاکستری نمایان گشته اگر موافقید با هم سری به کاخ تابستانه تزارها در جوار خلیج فنلاند بزنیم. با اینکه هوا آفتابی نیست و همچنان سرد، باز جای شکرش باقیست که رحمت الهی قطع شده وگرنه رفتن به کاخ تابستانه در ساحل دریا در روز بارانی یعنی آخر فاجعه!

کاخ تابستانه تزارها که به «پترگف» یا به قول انگلیسیها «پترهوف» شهرت دارد، در 30 کیلومتری شهر و در ساحل خلیج فنلاند واقع است. برای رفتن به آنجا هم میتوان راه آبی (کشتی ) را انتخاب نمود و هم راه زمینی. وقتی با اتوبوس تور ساعت 10 به آنجا میرسیم با مجموعه بینظیری از پارکها و کاخها و مجسمه ها و فواره ها و کاسکادها مواجه میشویم که در محدوده بیش از هزار هکتاری واقعند. پترگف که به معنای قصر پتر میباشد به دستور و با طراحی شخص پترکبیر از سال 1711 ساخته و در 1723 تکمیل و افتتاح گردید. این کاخ از کاخ ورسای فرانسه الگو برداری شده و شاخصه اصلی آن مجسمه ها و فواره های بینظیرش است. حدود 180 مجسمه طلایی و مرمری و 176 فواره زیبا و منحصربفرد سراسر محوطه کاخ را آراسته اند.

 پترگف شامل دو بخش بالایی و پایینی است. بخش بالایی شامل کاخ بزرگ است که تنها قسمت مرکزی آن از زمان پترکبیر باقی مانده و ساختمانهای اطرافش از جمله کلیسای کاخ و ساختمان آرم که نقش عقاب دوسر را دارد بعدها به آن افزوده شده. معماری آن به سبک باروک است و از آنجاییکه وقتمان اندک است و ما قبلا" کاخ زمستانه را دیده ایم ترجیح میدهیم به جای بازدید از کاخ، دو ساعت وقتمان را برای بازدید از محوطه بگذرایم

به طرف کاسکاد (پلکان) طلایی میرویم دور تا دور نرده های مجاورش را جمعیت انبوهی پوشانده ساعت 11 است همه فواره ها خاموشند. ناگهان صدای شیپور بلند و بلافاصله آهنگ ملی روسیه نواخته میشود و یکباره در مقابل چشمان مشتاق و حیرت زده هزاران توریست، از مجسمه وسط استخر فواره ای رو به آسمان میرود و سپس در فاصله چند ثانیه همه فواره های باغ باز میشوند و منظره ای تماشایی خلق میکنند.

 

مجسمه وسط استخر، سامسون مقدس است در حال شکافتن دهان شیر. از آنجاییکه روز پیروزی پتر بر سپاه دشمن (سوئدیها) مقارن با سالروز تولد سامسون مقدس بوده، سامسون به عنوان نگهدار آسمانی این قصر در نظر گرفته شده. این مجسمه قصه پیروزی روسها بر سوئدیها را روایت میکند که سامسون با دستان خالی شیر را از پای درآورده. شیر در اینجا نماد دشمن است (روی پرچم سوئد آرم شیر بوده). از این مجسمه فواره ای به ارتفاع 20 متر به آسمان میجهد. مجسمه های دیگر کاسکاد طلایی نیز قدیسان و الهه های یونان و روم باستانند و پشت هرکدامشان قصه ای مذهبی یا افسانه ای ملی نهفته است

 نکته جالب در کار فواره ها اینست که آنها بدون پمپ برق و تنها با اختلاف فشار کار میکنند که این سیستم توسط پترکبیر و با کمترین هزینه مهندسی شده. این کاخ نشاندهنده تجلی و سلطه پترکبیر بر آبها و دریاهاست. پتر مهمانیهای رسمی خودش را در این کاخ ترتیب میداد تا روسیه را به عنوان یک قدرت دریادار و دریاسالار به دنیا معرفی کند. او همواره در آرزوی راه یافتن به آبهای آزاد بود و به جانشینانش وصیت کرده بود که هرطور شده بر ایران چیره شوند تا به آبهای گرم آزاد راه یابند.

 لیدر به ما یک ونیم ساعت وقت میدهد تا در باغ گردش کنیم هرکسی به سویی میرود ما نیز از مجاور کانال، راه خلیج فنلاندند را در پیش میگیریم. اینجا آخرین نقطه روسیه است؛ مرز آبی روسیه و فنلاند و پنجره ای رو به غرب. از اینجا تا هلسینکی پایتخت فنلاند کمتر از دو ساعت راه است. دمی در کنار خلیج فنلاند می آساییم و به آواز خوش مرغان دریایی گوش فراداده و به پروازشان خیره میشویم

 

از روی پلهای کانال عبور کرده و راه غرب مجموعه کاخ را در پیش میگیریم روی پل دو نفر خودشان را شبیه پترکبیر و کاترین درآورده اند و در ازای پول با توریستها عکس میگیرند. همین کار را میشود در تخت جمشید هم انجام داد شبیه سازی سربازان هخامنشی یا داریوش و همسرش آتسا. هم سرگرمی جالبی است هم اشتغال زایی و هم معرفی پوشش و آرایش درباریان آن روز. راستی چرا تا به حال این فکر به ذهن کسی نرسیده؟ آخ اگر من توی این مملکت کاره ای بودم!!!

 

روی پلها چیز دیگری هم جلب توجه میکند تعدادی قفل به شکل قلب. این قفلها را عروس و دامادهایی که روز عروسیشان اینجا می آیند، به نرده ها میبندند و کلیدش را هم می اندازند توی رودخانه یا خلیج به این امید که عشقشان تا ابد ناگسستنی بماند. چه ایده قشنگی! البته این ایده فقط مختص روسها نیست و در بسیاری از نقاط دنیا طرفدار دارد.

 

ردیف درختان زیبای باغ غربی ما را به سوی خود میکشاند باغی بس مشجر با انواع پرنده و چرنده که اگر خوراکی دستت باشد بی هیچ هراسی به طرفت می آیند. گاهی از لابلای درختان کوشکی، فواره ای، مجسمه ای رخ مینماید. بی اغراق بگویم اینجا یکجورهایی حس قدم زدن در بهشت و دیدن حوریان مرمرین بهشتی به آدم دست میدهد حوریانی که بیتابانه منتظرند تا آدم خوبها از راه برسند! مخصوصا" این مجسمه عریان حوا که در وسط حوضی محصور در فواره قرار دارد و آدم را میبرد به قصه خلقت و آن سیب ناقابل که به خاطرش آدم از بهشت رانده شد!

 لیدر ما جناب بهادر که بجای راهنمایی اعضای تور روی نیمکت مقابل کوشک حوا و در سایه سار بهشتی درختانش با دوست دختر روسی اش خلوت کرده، به ما پیشنهاد میدهد که از سمت شرقی باغ دیدن کنیم که یک بهشت واقعی است. نمیدانید این بهادرخان و دوست روسی اش که اسمش را فراموش کرده ام چه لیدرهای ماهی بودند. بهادر به ما اشاره میکند و میگوید آنجا بخصوص برای شما که به ماه عسل آمده اید بسیار جذاب است. وقتی میگوییم دوتا بچه را انداخته ایم و بعد از ده سال آمده ایم ماه عسل هردو تعجب میکنند. ما هم حسابی کیفور و کلی به خودمان امیدوار میشویم.

 

راهی شرق بهشت میشویم و حقا که چه عظمتی. اول مجسمه پتر کبیر از وسط درختان نمایان و انگار به ما خوشامد میگوید. بعد باغ های پر گل و قدیسان و خدایان و فرشتگان و پهلوانان اسطوره ای و الهه های باستانیند که در جای جای بهشت هرکدام در شکل و شمایلی خاص مشغول کاری اند. یکی سر موجود شری را در دست گرفته و خود نماد خیر است، دیگری در شیپوری میدمد و آن یکی تن آدم و پایین تنه ماهی را دارد. برخی ملبسند و برخی عریان. برخی در حال نبردند و برخی در حال خطابه. کاش فلسفه وجودی تک تکشان را میدانستم فقط میدانم که هیچکدام بی دلیل خلق نشده اند.

 

هر راهی که در پیش میگیریم فواره ای و کوشکی از لابلای گل و درختان نمایان میشوند فواره های خورشیدی، کلاهی، قارچی، گل و بوته ای، درختی، سنگی، هرمی، بیخود نیست اسم اینجا را گذاشته اند باغ فواره ها

اینجا سلطه آب به خوبی مشهود است! گاهی جوانکی از زیر فواره ها رد میشود یکی شاسی زیر پایش را فشار میدهد و جوانک موش آبکشیده میشود و بقیه کرکر میخندند ما هم میخندیم و حیران میشویم که با این سردی هوا حضرات چقدر عاشق آب و آب بازی اند.

 

عده ای نوازنده در سمت شرقی پارک مشغول نواختن هستند و هرکسی دوست دارد برایشان سکه ای می اندازد و رد میشود. چشممان به یک برکه کوچک می افتد تویش پر است از سکه.بطوریکه اگر دستت را دراز کنی صدتایش را یکجا میتوانی برداری. عجب که هیچ دستی به سویش دراز نمیشود مگر برای انداختن پول. خودمانیم ولی برق سکه ها بدجور هوس شیرجه زدن توی برکه را به آدم میدهد!

 

اینجا فواره خورشیدی است وقتی کنارش ایستاده ای و به آوایش گوش میسپاری انگار صدای پچ پچ آدمها را میشنوی و انگار شعله های آتش رنگارنگ از فواره بیرون میجهد.

فواره های دوقلو یکی از زیباترین فواره های مجموعه هستند. همسرم آنقدر اینور وآنور میزند تا بالاخره یک زاویه مناسب میابد که این عکس زیبا را از آنها بگیرد

 حالا رسیدیم به  کاخ مورد علاقه پترکبیر. اینجا باغ و کاخ «مونت پلیزه» است یک ساختمان با سقف شیروانی در وسط و دو گالری شیشه ای در طرفین. این کاخ که نزدیکترین کاخ به دریاست ضلع شمالی اش رو به دریا گشوده میشود و ضلع جنوبی اش رو به باغ. کاخ و باغ و مجسمه ها همه با مهندسی و طراحی خود پتر بوده.

 

و البته این کاخ زیبا که از این بالا همه اش را توی لنز جا داده ام و طبق معمول همه جا در هر گوشه و کنارش عروس و دامادهایی هستند که آمده اند تا زیباترین روز زندگیشان را در یکی از زیباترین باغهای جهان بگذرانند.

 

متاسفانه دیگر برای دیدن باغ بالا وقتی نمانده باغ بالا مجموعه کاخهای بزرگی دارد که «کاخ کاتژ »معروفترین آنهاست کاخ کاتژ کاخ مخصوص ملکه الکساندرا همسر نیکلای اول بوده. نیکلای نه تنها امپراطوری قدرتمند بلکه همسر و پدری مهربان و وفادار برای خانواده اش بوده با او و خانواده اش در کلیسای اسحاق آشنا شدیم !!!

آخرین تصویری که از پترگف به یاد می آورم این کلیسای زیباست؛ کلیسای پتروپائولف که از پشت شاخه های درختان باغ رخ مینماید و مرا یاد کلیسای خون ریخته می اندازد

 

 

پشت این ظاهر زیبا و دلفریب پترگف قصه های تلخی نهفته است. پترگف هم مثل بسیاری از قصرهای بزرگ طعم تلخ تجاوز و ویرانی را چشیده. نازیها بین سالهای 1941 تا 1944 پترگف را اشغال کردند. بسیاری از درختانش را قطع نمودند. قصر را غارت کردند (ناگفته نماند که قبل از اشغال پترگف بسیاری از مجسمه ها به منظور حفاظت در خاک مدفون شده بود). و سرآخر روزی که هیتلر میخواست جشن کریسمس را در پترگف برگزار نماید استالین دستور داد تا کاخ را بمباران کنند در این بمباران بود که بسیاری از قسمتهای کاخ بزرگ از بین رفت ولی این پایان پترگف نبود. چراکه بلافاصله بعد از اتمام جنگ و دوران بسیار سخت محاصره، عملیات ساخت و ساز آغاز گردید و این در حالی بود که در طی جنگ و نهصد روز محاصره شهر، قریب به یک میلیون نفر جان باخته بودند. با این حال شهر به دست انسانهایی ساخته شد که تجربه تلخ محاصره سه ساله ،مرگ عزیزترین خویشاوندان، فقر و گرسنگی و قحطی و بیماری و بی خانمانی و هزاران فشار روانی ناشی از سخت ترین محاصره تاریخ آنها را از پای در نیاورده بود. بله شهر به دست چنین افرادی دوباره از خاکستر خود برخاست؛ زیباتر و رویایی تر از قبل و من همچنان در عجبم اگر چنین روزگاری در تاریخ برای ما پیش آمده بود آیا انگیزه ای برای ساختن خرابیها باقی بود یا اینکه در پایان جنگ به جای جبران خرابیها، هرکسی فقط به فکر گرفتن حق و حقوق و امتیازات پامال شده خودش بود؟ بله این است تفاوت ما با این بلاد کفر از خدا بیخبر!!!

همراه من باشید ادامه دارد

سفرنامه روسیه - سنپترزبورگ قسمت چهارم ( شبهای سپید )

اگر روزی به سنپترزبورگ سفر کردیدشاید به محض پا نهادن در هتل،با دیدن پرده های سیاه و ضخیم پنجره های اتاقتان که روی پرده های توری کشیده شده، شوکه شویدو هتلدار را به بیسلیقگی متهم کنید.اما بلافاصله همان شببه فلسفه وجودیپرده های تیره پی میبرید و به روح اموات هتلداردرود میفرستید. بله همان شب اول وقتی نیمه های شب که تازه چشمانتان گرم شده روشناییروز میخورد توی صورتتان!! آن موقعاست که همین پرده های سیاه به دادتان میرسند. فکر کنم همین یک تجربه کافیست تا معنی «شبهای سپید»را دریابید.امروز میخواهم راجع به این پدیده طبیعی که یکی از جاذبه های گردشگری ونیز شمالی است برایتان بگویم.پدیده ای که به علت طولانی بودن روزها در مناطق خاصی از کره زمین بوجود می آید. از اواخر می تا اوایل جولای (21 خرداد تا 16 تیر ) در مناطق نزدیک به قطب شمال فاصله زمانی و مکانی طلوع و غروب خورشید به قدری کم میشود که هنوز خورشید در افق فرو نرفته از شرق طلوع میکند و مجالی برای تسلط شب باقی نمیگذارد. آسمان تنها به اندازه دقایقی گرگ و میش میشود بطوریکه میتوان در فاصله غروب تا طلوع خورشید بدون استفاده از نور لامپ کتاب خواند.خیلی دلم میخواست در آن زمان به روسیه می آمدم ولی محقق نشد و اوایل مرداد با یکماه تاخیر آمدم که در این ایام از شدت شبهای سپید کاسته شده و شبها حدود سه ساعت سیاهی بر آسمان چیره میشود. شبهای سپید گرچه فقط مختص سنپترزبورگ نیست ولی به نوعی سمبل این شهر محسوب میشود چراکه در این شهر افسانه ای است که جذابیت رمانتیک و فوق العاده ای پیدا میکند؛ جذابیتی که با گردش شبانه بر روی رودخانه نوا به اوج خود میرسد.

ما هم امشب راهی شهر و رودخانه نوا میشویم تا سوار بر کشتی شبهای پتربورگ را کشف کنیم. اما قبل از آن میخواهم یکی از نقاط دیدنی سنپترزبورگ را معرفی کنم.

این کلیسای زیبا که در این گرگ و میش ساعت 12 شب بارنگ آسمان هارمونی عجیبی پیدا کرده «کلیسای اسمولنی» نام دارد. اسمولنی به دستور ملکه الیزابت پترونا ساخته شد زیرا که ملکه قصد داشت سالهای پایان عمرش را در آن سپری کند و از تاج و تختش فاصله بگیرد او اینجا را به عنوان صومعه ای زنانه دایر کرد و اطرافش را ساختمانهای مسکونی و کلیساهای خانگی ساخت در سال 1830 کار احداث و تزیین داخل آن تمام شد. امروز کلیسای اسمولنی همچنان بر تارک شهر میدرخشد و نه تنها به یکی از صدها نقطه تاریخی شهر بدل گشته بلکه سهم زیادی را در رمانتیک تر جلوه دادن شبهای سپیید ایفا میکند.

از صومعه اسمولنی راهی اسکله میشویم تا گشتمان را بر روی نوا شروع کنیم. آسمان دیگر تاریک شده ولی ماشینها و مردم در شهر تردد میکنند. انگار نه انگار که ساعت حدود یک نیمه شب است جماعت زیادی سوار بر قایقهای بزرگ و کوچک روی رودخانه نوا مشغول شبگردی هستند. صدای خنده و موسیقی و ساز و آواز از همه قایقها به گوش میرسد یکی از همسفران ما نیز آیپدش را روشن میکند. نوای خوش موسیقی ایرانی در پیش فضا را پرمیکند. کشتی کوچک ما آبهای رودخانه نوا را در مینوردد و ساختمانهای زیبای شهر چه دلبرانه مقابل چشمانمان رژه میروند همه آراسته به هزاران لامپ نئونی که شکوه شبهای پتربورگ را چند برابر میکنند

روی عرشه باد بسیار خنکی میوزد بطوریکه سوز و سرمایش مجبورمان میکند دور خودمان پتو بپیچیم. باران هم نم نمک میبارد و صحنه را شاعرانه تر میکند کشتیهای تفریحی دیگری از کنارمان عبور میکنند و مسافرانش برایمان دست تکان میدهند. آنها هم توریستهایی هستند که آمده اند تا افسانه پتربورگ را ببینند.

اینجا عریضترین ناحیه نوا است و طویلترین پلها را دارد عرض نوا در پهنترین نقطه به یک کیلومتر میرسد و عمقش هم بین یک تا ده متر متغیر است نوا  کلا" 74 کیلومتر طول دارد و در نهایت به خلیج فنلاند منتهی میشود جایی که پنجره اروپا نام گرفته و مرز بین روسیه و فنلاند است.

کشتی کوچک ما از زیر تک تک پلهای بین جزیره ای عبور میکند. جالب اینجاست که زمانیکه پترکبیر شهر را با الهام از آمستردام و ونیز بنا نهاد تاکید کرد که هیچ پلی بر روی رودخانه نوا ساخته نشود تا عبور و مرور در شهر توسط قایق صورت گیرد. تمامی این پلها بعد از پترکبیر ساخته شده اند امروز این شهر با داشتن 539 پل رکورددار جهان است و بسیاری از این پلهای منحصربفرد و زیبا شهر را به یک موزه رو باز تبدیل کرده اند.

 اینجا همان جزیره واسیلوفسکی است ساختمان بورس، کلیسای اسحاق، فانوس دریایی «راسترالنایا» عجب شکوهی! چه عظمتی! عجب این شهر غرق در زیبایی است

اینجا ساختمان کونس کامرا (موزه مردم شناسی و نژادشناسی پترکبیر) است این موزه اولین موزه ای در این شهر بوده که قابل دسترس برای عموم شده و شامل کلکسیون شخصی پترکبیر است. یک کشتی از کنار کونس کامرا میگذرد مسافرانش برایمان دست تکان میدهند و ابراز احساسات میکنند

هرمیتاژ، موزه دریایی با آن مجسمه خدایان بر فرازش، ساختمان آکادمی هنر روسیه و دهها ساختمان آشنا و غریب همه و همه در روشنایی هزاران لامپ نئونی افسونگری میکنند

اینجا در این لحظه باشکوه که شهر غرق در نور و شکوه است بغض گلویم را میگیرد و یاد بچه ها می افتم چقدر دلم میخواست آنها نیز در این بزم شبانه کنارم بودند چقدر دلم برایشان تنگ شده است

از زیر پل «لیتنانت اشمیت» عبور میکنیم پشت میدان کاخ، مجاور ساختمان هرمیتاژ هزاران نفر به نرده ها تکیه داده و منتظر ایستاده اند قراراست تا دقایقی دیگر باشکوه ترین پرده نمایش شبهای پتربورگ اجرا شود. نیم ساعتی میشود که آتش بازی هم شروع شده و صدای شلیک توپ و بعد پخش شدن انوار زیبا در آسمان خاطره شبی رویایی را در ذهنها نقش میزند. چه کسی فکرش را میکند که ساعت از یک هم گذشته باشد دیگر اینجا روز و شب مفهوم خودش را از دست داده.

ساعت حدود یک ونیم است آتش بازی تمام شده و سکوت باشکوهی برقرار گشته. همه چشمها به پل «لیتنانت اشمیت» است ناگهان پل از وسط شکافته میشود و کم کم باز و بازتر میشود تا جاییکه بعد از دقایقی  تقریبا"به حالت عمودی درمیاید

باز شدن پلها همیشه از قسمت پایینی جریان آب نوا و از پل لیتنانت اشمیت شروع میشود. پلهای بعدی در فاصله زمانی کوتاهی یکی پس از دیگری باز میشوند بعضی از وسط و بعضی از کناره ها و پل ترویچکی، پل کاخ و... با شکافته شدنشان راه را برای عبور و مرور کشتیهای بزرگ باز میکنند پلها تا ساعت 5 بامداد باز میمانند و بعد همه پلها به حالت اول بازمیگردند و زندگی روزانه از سر گرفته میشود

گرچه شبهای سپید و باز شدن پلها برای مردم شهر مشکلاتی به همراه دارد و باعث کم خوابی میشود و آنها را ملزم میکند تا قبل از باز شدن پلها به جزیره خود برگردند و بسیاری از امور زندگیشان از رنگ پرده ها تا ساعت خواب و خوراک و کارشان را تحت الشعاع قرار میدهد، مردم شهر به این دو پدیده میبالند چراکه شبهای سپید هرساله میلیونها گردشگر را به اینجا سرازیر میکند و شهرت و ثروت زیادی را برای مردم شهر به ارمغان میآورد. حادثه های فرهنگی، فستیوالهای هنری، موسیقی، سینمایی، باله و ... همگی در فصل شبهای سپید رخ میدهد. در این ایام است که دانشجویان فارغ التحصیل میشوند و زوجهای جوان به خانه بخت میروند. شاید برای همین است که شبهای سپید به «افسانه پتربورگ» شهرت دارند. افسانه ای که تا ابد در خاطرمان باقی خواهد ماند.

همراه من باشید ادامه دارد

سفرنامه روسیه - سنپترزبورگ قسمت سوم ( موزه هرمیتاژ )

 در روز دوم سفرمان در سنپترزبورگ میخواهیم از یکی از بزرگترین گنجینه های فرهنگی جهان دیدن کنیم پس راهی قلب شهر میشویم. همانطور که در مسکو «میدان سرخ» قلب شهر است اینجا نیز «میدان کاخ» قلب شهر به حساب می آید. میدانی که شاخصه اصلی آن ستون گرانیتی 400 تنی است به نام «ستون الکساندر» که تنها با تکیه بر وزن خود بی هیچ بند وپی سرپا ایستاده و انگار فرشته صلیب به دست روی آن که «مجسمه نجات» نام دارد نجاتبخش و نگهبان آسمانی شهر است.

 

دورتادور ستون را ساختمانهای مجللي فرا گرفته اند كه عناصر ميدان كاخ به شمار مي آيند یکی از آنها ساختمان ستاد کل است که هارمونی زیبایی به میدان بخشیده و روبرویش ساختمان زیبایی به سبک کلاسیک در مجاورت رودخانه نوا كه بسیار چشمگیر است. اینجا همانجایی است که داریم میرویم بله خودش است «موزه هرمیتاژ» (آرمیتاژ) سومین موزه بزرگ جهان بعد از موزه «لندن» و موزه «لوور پاریس»

 

موزه هرمیتاژ شامل شش ساختمان مجاور هم است مهمترین قسمت آن که به هرمیتاژ قدیم معروف است کاخ زمستانی تزارها بوده که در دوران «الیزابت پترونا» دختر پترکبیر ساخته شد. بعدها ساختمانهای دیگری نیز اطراف کاخ زمستانی ساخته شدند که امروز همگی جزو موزه هرمیتاژند. اما هرمیتاژ به همین چند ساختمان ختم نمیشود و پا را از مرزها فراتر نهاده و شعبه هایی نیز در شهرهایی چون آمستردام، لندن، و لاس وگاس دارد. كاخ زمستانه بعد از انقلاب کمونیستها رسما" تبدیل به موزه و قابل بازدید برای عموم شد. ساختمان کاخ، سه طبقه و تلفیقی از رنگ سبزآبی و سفید است با مجسمه هایی از خدایان اسطوره ای بر بامش.

 

سنگ بنای این موزه در زمان کاترین دوم (کاترین کبیر) نهاده شد او که شاهزاده خانمی اهل پروس بود بعد از ازدواج با پترسوم (خواهرزاده الیزابت پطرونا) به دربار روس راه یافت. بعد از مرگ الیزابت، پترسوم که مردی سفیه و بی لیاقت بود جانشین او شد ولی شش ماه پس از سلطنتش، همسرش کاترین طی کودتایی او را خلع و خود امپراطوریس روسیه شد. کاترین کبیر در زمان سلطنتش علاوه بر کشورگشایی، اقدامات فرهنگی بسیاری انجام داد به جرأت میتوان گفت هرمیتاژ همه ماهیتش را مدیون اوست

 

کاترین که زنی بسیار باهوش و مقتدر بود به امور فرهنگی و هنر علاقه بسیار داشت وی با خریداری کردن 225 تابلو از فروشندگان معروف اروپا سنگ بنای موزه را برپا كرد. کم کم علاوه بر تابلوهای نقاشی و هنری به خریداری مجسمه و عتیقه جات و جواهرآلات و زیرخاکی ها نیز روی آورد و کاخ زمستانه را به انواع تجملات قیمتی آراست. او آنجا را my hermitage (خلوتگاه من) نام نهاد. (هرمیتاژ در زبان فرانسوی به معنی خلوتگاه است ) هر زمان که او به خلوتگاه خود پناه میبرد و خیره به گنجینه اش مینگریست افسوس میخورد که به جز خودش و موشها کسی نمیتواند این زیباییها را ببیند او خبر نداشت که روزی میلیونها انسان از اقصی نقاط دنیا برای دیدن گنجینه اش به خلوتگاه او سرازیر میشوند!!! امروز خلوتگاه کاترین با داشتن 1057 سالن و سه میلیون قطعه هنری حقا که برای خودش اقیانوسی عظيم است که باید سالها در آن سير نمود تا به عمق زیباییهایش پی برد.

 

از پله های مرمرین کاخ بالا میرویم حس غرور عجیبی به ما دست داده حس پا گذاشتن جای پای بزرگترین فرمانروایان جهان! از همین بدو ورود مات و مبهوت اینهمه شکوه و زيبايي شده ايم. اینجا سالنی است به سبک باروک با دیوارهای سفید و مجسمه هایی از خدایان باستانی یونان و لوسترها و شمعدانهایی طلایی. تازه آدم در اینجا به مفهوم امپراطوری پی میبرد فکر کنم بعد از دیدن هرمیتاژ دیگر همه موزه های دنیا برایم بی مفهوم باشد

 

سه ساعت وقت داریم و سه میلیون قطعه هنری در 1057 سالن. اگر برای خواندن توضیحات هرکدامشان تنها یک دقیقه وقت بگذاریم میشود سه میلیون دقیقه که اگر این زمان را تقسیم بر ساعت کار موزه  کنیم میشود 11 سال.بله 11 سال طول میکشد تا کل اشیای داخل موزه را ببینیم. برای درک عظمت هرمیتاژ همین موضوع را داشته باشید.  

ليدر ميگويد در جنگ جهانی دوم و حمله آلمانها و محاصره شهر اشیای موزه را با قطار به سیبری منتقل کردند و بعد از جنگ دوباره برگرداندند در حالیکه ساختمان هرمیتاژ در بمباران آسیب جدی دیده بود که البته بلافاصله تعمیر و بازسازی شد جالبتر اینکه بسیاری از این اشیا به عنوان غرامت جنگی از سوی کشورهایی چون آلمان بخشیده شده اند و البته هدایایی که کشورهای مختلف در روزگار تزارها به رسم اثبات دوستی و نوکری به روسها میبخشند. متاسفانه در غرفه ایرانشناسی هم از این هدایا فراوان یافت میشود و اسفناکتر اينكه غرفه ايران و خاورميانه جزو برنامه بازديد ما نيست كه اين مسئله صداي اعتراض ما را درمیآورد.صدايي كه نهايتا" به هيچ جا نمیرسد

 

یکی از زیباترین سالنهای هرمیتاژ سالن «تخت سلطنتی بزرگ» یا گیورگیوفسکی است که ستونهای مرمری کنار دیوارهایش به آن عظمتی وصف نشدنی بخشیده جالب اینکه هیچ ستونی در وسط سالن دیده نمیشود. بر روی پارکت این سالن از چوب 16 درخت کمیاب استفاده شده .این سالن محل برگزاری مراسم و جشنها، باله و تئاترهای سلطنتی بوده

 

وقتی از پنجره کاخ بیرون را مینگرم با تصویری باورنکردنی روبرو میشوم اولش فکر میکنم که شاید این هم تابلویی نقاشیست ولی چیزی که میبینم بسیار طبیعی است باغی رویایی است که پنجره های کاخ آن را قاب گرفته اند. مگر ما در طبقه دوم کاخ نیستیم؟ لیدر میگوید چرا هستیم این باغ بر روی بام طبقه اول ساخته شده تا پنجره های کاخ رو به منظره ای بهشتی گشوده شوند. گواینکه پنجره های سمت مقابل نیز رو به رودخانه نوا گشوده میشوند.

اينجا سالن پتروفسکی یا «تخت سلطنتی کوچک» است در این سالن تابلویی از پتر کبیر در کنار خدای خردمندی وجود دارد. تمام دیوارهای این سالن از مخمل سرخ پوشیده شده که روی آن با نقش برجسته عقاب دوسر تزیین شده

 

اینجا سالن شخصی کاترین کبیر بوده. یکی از دیدنیهای این سالن ساعت طلایی طاووس نشان میباشد که با سیستم کوکی کار میکند ساعت از مجسمه طلایی حیواناتی مثل طاووس، خروس، جغد و سنجاب تشکیل شده. هنگامی که ساعت کوک میشود صدای موزیک بلند ميشود و طاووس دم خود را باز و خروس قوقولی قوقو میکند

 

اینجا سالن بیست ستونه ارمیتاژ جدید است که در سال 1851 به اتمام رسیده است. ستونها سنگی و یکپارچه اند و نقش و نگاره های سقف و دیوارها بسیار تماشایی است

 

اینجا هم سالنی است که ديوارهايش مزين به تابلوهای نقاشی تمام سران ارتش روسیه در جنگ با ناپلئون است. اگر بگویم هزاران تابلوی نقاشی فقط در همین سالن وجود دارد دروغ نگفته ام دریغ از تنگی وقت! تنها از کنارشان گذری میکنیم تا به تابلوی روبرویی برسیم این تابلو، الکساندر اول را در لباس دشمنش ناپلئون نشان میدهد پوشیدن لباس دشمن حکایت از پیروزی و مغلوب کردن و به نوعي خلع لباس اوست

 

اینجا غرفه ایتالیایی است یکی از شلوغترین و پرطرفدارترین غرفه ها با آنهمه تابلوهای نقاشی قرون وسطایی؛ عصری که هنر در خدمت کلیسا بود و البته نقاشیها هم مضامین مذهبی داشتند. گل سرسبد این سالن تابلوهای «لئوناردو داوینچی» است که بسیار طرفدار دارد و همه دور آن جمعند و در حال عکاسی

 

دو تابلو از مریم مقدس و حضرت مسیح اثر داوینچی در این غرفه است.در اولي مریم مقدس چهره ای معصوم و کودکانه دارد ولی در دیگری کاملا" مادرانه ترسیم شده است

بعد از قرون وسطی و کم شدن نفوذ روحانیون و افزایش آزادیهای فردی، سبک نقاشی و مجسمه سازی دستخوش تحول واقع شد و تصاویر و حجم ها جنبه هنری و واقعگرایانه تری به خود گرفتند و بسیاری از هنرمندان خلوتگاه مردم را نشانه رفتند. روابط عاشقانه و خلوت عشاق سوژه بسیاری از نقاشیها شد و رومئو و ژولیتهای زیادی خلق شدند این تابلوی معروف به «صحنه عشق» یا «خیانت» یکی از این نمونه هاست سوژه اش هم ناگفته پیداست این تابلو لایه های پنهان زیادی در خود دارد و همه عناصر موجود در آن سمبلیک هستند مثلا" پیرزن و سگ کنار او نشانه وفاداری و گربه زیر تخت نشان خیانت است. از این قبیل تصاوير عريان در هرمیتاژ تا دلت بخواهد فراوانند که من به ناچار آنها را  سانسور میکنم همین یکی را هم با هزار ترس و اضطراب میگذارم.

 

یکی از معروفترین غرفه های نقاشی سالن «رافائل» است که نقاشیهای این سالن همه کپی برداری از کار رافائل هستد بطوریکه وقتی بر اثر آتشسوزی اصل آنها در واتیکان از بین رفت دوباره ایتالیاییها به اینجا آمدند تا از روی این کپیها کپی کنند تا به اصل خود برسند.

 

و اما بزرگترین مجموعه از نقاشیهای «رامبراند» نقاش بزرگ هلندی را میتوان در این موزه پیدا کرد. اولين بار نام رامبراند را با ماجرای تابلوی معروفش «دانایا» شنیده بودم. پرتره زنی در خلوتگاه. رامبراند در اين نقاشي روی پاهای دانایا را با ملافه ای سفید پوشانده بود اطرافیانش او را به سمبل کاری متهم کردند که چون نمیتوانسته پاها را بکشد آنها را زیر ملافه مخفی کرده رامبراند در حضور آنها ملافه را پاک ميکند و ناگهان در مقابل چشمان حيرت زده حضار پاهای دانایا نمایان ميشود. او برای طبیعی تر شدن نقاشی اول پاها را کشیده بوده و بعد ملافه را. من که  قبلا" این داستان را شنیده بودم بسیار خوشحالم که اصل تابلو را در این موزه میبینم. فقط  مرا عفو نماييد كه جرات قراردادن عكس دانايا را ندارم چون اگر هم بخواهم عكسي بگذارم باید یک ملافه شطرنجی روی دانایا بکشم!!

تابلوی معروف دیگر رامبراند «ذبح اسماعیل» است که یکی از قصه های تاثیرگذار مذهبی است که دستاویز خلق آثار هنری بسیاری بوده

 

و دیگری «بازگشت فرزند ناخلف» است این تابلو نیز ظرافت و زیباییش در دستهای پدر است یکی زنانه و آراسته به النگو و دیگری مردانه و زمخت. پدر در اینجا نماد خداوند مهربان است که حکم پدر و مادر را براي همه بندگان گناهکار دارد و آغوش او برای پذیرفتن توبه بندگانش همیشه باز است

 

حالا میرسیم به سالنی که بزرگترین قطعه هنری هرمیتاژ را در خود جای داده آنهم با چه مکافات و بند و بساطی! تصويري كه ملاحظه ميكنيد بزرگترین گلدان جهان است که از یشم ساخته شده برای آوردن آن به این سالن، دیوار را خراب کردند و بعد دوباره ساختندش.

 

و اما این سالن، سالن رومیها است که مجسمه هایی از خدایان روم باستان را در خود نگهداشته  بسیاری از این مجسمه های بی دست و پا مربوط به قرون قبل از میلاد مسیح بوده اند.

 

 

سالن مصر و فراعنه آخرین مرحله بازدید ماست این سالن یکی از شلوغترین و پرطرفدارترین سالنهای هرمیتاژ است و آدم را به ماقبل تاریخ، به سرزمین اهرام، به تابوتها و مومیایی ها و اشیای زیرخاکی فراعنه، به اعماق رازآلود تاریخ مصر باستان میبرد؛ جایی که من بسیار مشتاقم روزی به آنجا سفر کنم تا از تنها بازمانده عجایب هفتگانه دنیا ديدن كنم.

 

 امیدوارم روزی سفرنامه آنجا را بازگو نمایم.پس تا آنروز

 

همراه من باشید ادامه دارد. 

سفرنامه روسیه - سنپترزبورگ قسمت دوم ( جزیره واسیلوفسکی )

  اگر گفتید بزرگترین حسرت آدم در سنپترزبورگ چیست؟ الان برایتان میگویم. اینکه وقتی توی اتوبوس تور کنار پنجره نشسته ای، فقط قادری یک طرفت را ببینی و از دیدن سوژه های سمت مقابل بی نصیبی. این سوژه ها در برخی مناطق شهر آنقدر فراوانند که مثل مدلها با طنازی تمام، مقابل چشمانت رژه میروند و حتی اگر به اندازه پلک زدنی از آنها غافل شوی حسرت دیدارشان تا ابد با تو خواهد ماند. امروز راهی منطقه ای از شهریم که شهرسازی از آنجا شروع شده و حقا که گنجینه ای است از بناهای قرن هجده و نوزده؛ منطقه ای که بخشهایی از چندین جزیره مجاور هم را شامل میشود و بناهای معروفی چون موزه هرمیتاژ، قلعه پتروپاول، جزیره خرگوشها، کلیساها و قصرهای باشکوه و البته زیباترین پلها و مجسمه های روی آنها را دربرمیگیرد. هنگام عبور از این منطقه حتی نباید ثانیه ای پلک زد دیدنی آنقدر زیاد است که نمیدانی از کدامیک فیلم و عکس بگیری و آخر درمانده از شکار اینهمه سوژه آنهم از شیشه بخارگرفته اتوبوس، دوربینت را غلاف میکنی و این تصاویر تماشایی را از میان هاله ای از مه صبحگاهی و قطرات ریز باران با چشمانت به نظاره مینشینی

گشت امروزمان از «کلیسای اسحاق» شروع میشود در همان بدو ورود مجسمه نیکلای اول سوار بر اسب در وسط میدان کلیسا به ما خوشآمد میگوید توریستهای چتر به دست برای گرفتن عکس با او از هم پیشی میگیرند میدان زیادی شلوغ است و وسایل نقلیه تا دلت بخواهد فراوان. علتش هم واضح است تمام منطقه که چه عرض کنم تمام شهر ثبت یونسکو است و هیچکس اجازه کوبیدن بناها و وسیع کردن خیابان ها را ندارد اینجا «سنگفرش هر خیابان از طلاست»

 

ساخت کلیسای اسحاق در زمان الکساندر اول شروع و پس از چهل سال در زمان نیکلای اول به پایان رسید و از آنجاییکه یک ضرب المثل معروف است که میگوید «کار را کی کرد آنکه تمام کرد» این کلیسا را به نام نیکلای اول تمام کردند و مجسمه او را سوار بر اسبی ایستاده بر دوپا، به رسم فاتحان در وسط میدان نهادند و مجسمه های همسر و دخترانش را هم چون فرشتگانی آسمانی زینت بخش پایه ستون کردند. ظاهرا" شاه بسیار خانواده دوست بوده چون علاوه بر مجسمه خانواده اش، قصری باشکوه را نیز به عنوان هدیه ازدواج به دختر بزرگش (مارینا) بخشید. جالب اینکه مارینا هیچوقت این هدیه را از پدر قبول نکرد چرا که مجسمه نیکولای پشت به قصر قرار گرفته و مارینا بر این باور بوده که پدرش از او روی برگردانده. این قصرکه به «کاخ مارینسکی» معروف است هم اکنون مجلس اول سنپترزبورگ است.

 

در سمت دیگر میدان «هتل آستوریا» قرار دارد که یکی از معروفترین هتلهای شهر است طبیعی است که در زمان ساخت خودش بسیار مجلل بوده و همواره پذیرای میهمانان مهم و سران کشورها

 

خب حالا رسیدیم به کلیسای «اسحاق» کلیسایی که چهارمین کلیسای بزرگ جهان در میان کلیساهای مشابه خود است؛( بعد از کلیسای «پتر مقدس» در واتیکان، «پاولوف مقدس» در لندن و «مریم مقدس» در فلورانس). این کلیسا از یک گنبد بزرگ در مرکز و چهار گنبد کوچک در گوشه ها تشکیل شده. شاخصه مهم آن 48 ستون گرانیتی یکپارچه 15 متری اش است. فاصله گنبد آن تا زمین 101 متر است و به همین دلیل از همه جای شهر قابل رویت میباشد.

 کلنگ این کلیسا در سال 1710 و در زمان پتر کبیر زده شد سپس بعد از چهار بار تجدید بنا بالاخره ساختمان فعلی آن بین سالهای 1818 تا 1858 ساخته شد و از آنجاییکه سازندگانش معماران فرانسوی بودند کلیسا چندان اصالت روسی ندارد و اصلا" شبیه به کلیساهای کرملین با آن گنبدهای پیازی و شلغمی نیست. این کلیسا از زمان کمونیستها تا الان تبدیل به موزه شده و جز در موارد خاص، مراسم مذهبی در آن اجرا نمیشود برای همین هم برای ورود به آن بی زحمت باید سر کیسه را شل کرد. ولی دلیل ما برای نرفتن به داخل، خساست نیست بلکه کمبود وقت است بدی سفر با تور همین چیزهاست تنظیم وقت با خودمان نیست آخر شما قضاوت کنید برای دیدن مجموعه به این بزرگی یک ربع زمان کافیست؟ چاره ای نیست جز اینکه به عکاسی از بیرون آن قناعت کنیم. فقط این دوربین اگر زیر این باران جان سالم به در ببرد شاهکار کرده!!!

 

از کلیسای اسحاق به سمت «کلیسای کازان» میرویم یعنی میبرندمان؛ کلیسایی با 98 ستون یکپارچه مرمری که معماران روسی در ساختش از کلیسای «سنت پتر» در واتیکان الهام گرفته اند ساخت آن از سال 1801 شروع و در 1811 بعد از ده سال به اتمام رسید این کلیسا برای روسها بسیار خوش یمن بود چرا که پایان ساختش با طعم شیرین پیروزی علیه سپاه ناپلئون مقارن شد.

 

 وجه تسمیه این کلیسا به خاطر یکی از اشیای مقدس داخل آن است که تمثالی است از مریم مقدس که از شهر کازان به اینجا آورده شده است این تمثال قدیمیترین تمثال مریم مقدس است که در روسیه موجود است و در جنگ علیه ناپلئون همراه فرمانده سپاه روس «مارشال کوتوزوف» بوده برای همین روسها اعتقاد زیادی به آن دارند. جسد مارشال کوتوزوف در همین کلیسا دفن شده است و علاوه بر جسد، مجسمه اش نیز به همراه «بارکلویه» یکی دیگر از قهرمانان جنگ در جلوی ساختمان کلیسا نهاده شده. ورود به کلیسا برای عموم آزاد است ولی عکاسی از داخل کلیسا ممنوع است.کلیسا پر است از اشیای زینتی و تابلوها و تمثالهای مقدس و پرچمها و کلیدهایی که فاتحان از جنگ با ناپلئون به غنیمت گرفته اند وقتی وارد میشویم گروه تواشیح مشغول اجرای برنامه هستند مردم بصورت دسته جمعی مشغول دعا و نیایشند هزاران شمع روشن سالن را نورانی کرده و از اتاق مجاور هم صدای گریه نوزادی به گوش میرسد.به گمانم کشیش دارد او را غسل تعمید میدهد. جو معنوی کلیسا ما را هم میگیرد و ما هم کنار بقیه مشغول نیایش میشویم

 

حالا از فضای معنوی خارج شده و به گشتمان در «جزیره واسیلوفسکی» به سمت لنگرگاه ادامه میدهیم. سنپترزبورگ بر روی 44 جزیره واقع شده که توسط پانصد و اندی پل به هم راه دارند رودخانه نوا آنقدر انشعاب و کانال طبیعی و مصنوعی دارد و بر روی هرکدام دهها پل ریز و درشت و بر روی بیشتر پلها هم آنقدر مجسمه های اساطیری و افسانه ای و زلمبو زیمبوهای دیگر به چشم میخورد که لازم است فقط چند روز برای دیدن آنها وقت بگذاریم.

 

 چقدر دلم میخواست آنقدر وقت داشتم که روی تک تک این پلها قدم میزدم و با فراغ بال همه نمادهای اسطوره ای را میدیدم افسوس و صد افسوس که عبور از کنار آنها آنقدر باشتاب است که به جز عکسی اینچنینی از شیشه اتوبوس چیزی نمیشود شکار کرد  عکس از پلی که مجسمه سر ابوالهول را بر روی تنه شیر دارد

 

جزیره واسیلوفسکی یکی از دیدنی ترین نقاط  شهر است وجه تسمیه اش را آخرش هم نفهمیدم یکی میگوید جزیره شبیه خرگوش است و دیگری میگوید در زمان پتر که خواستند جزیره را مسکونی کنند، پر از خرگوش بود. نظریه دوم به نظرم منطقی تر می آید آخر عکس هوایی اش را دیدیم شبیه هرچیزی بود الا خرگوش!

 

جزیره واسیلوفسکی در جوار خلیج فنلاند است و چون رودخانه در این نقطه عریض میشود، بزرگترین پلهای شهر در این منطقه واقعند؛ پلهایی که شب هنگام از وسط باز میشوند تا کشتیها از بینشان عبور کنند

 

شاخصه جذاب جزیره دو فانوس دریایی قدیمی است هر کدام مزین به دو مجسمه مرمرین در دو طرفشان جمعا" چهار مجسمه از خدایان اسطوره ای نگهبان چهار رودخانه معروف روسیه. مشعلی هم بالای فانوسها قرار دارد که در مواقع خاصی از سال روشن میشوند. فانوسها در گذشته چراغ راه کشتیهایی بودند که به شهر آمد و رفت میکردند پرواضح است که امروز کاربرد گذشته را ندارند.

 

یکی از تفاوتهای بارز مسکو و سنپترزبورگ در همین مجسمه ها و ایده پشت آنهاست. در پتربورگ از این خدایان اسطوره ای برگرفته از فرهنگ اروپایی فراوان است ولی در مسکو بااینکه شکل خدا را بر سقف گنبد برخی کلیساها نقاشی کرده بودند، گویی پرنسهای روس علاقه چندانی به زنده کردن خدایان اسطوره ای نداشتند این سبک مجسمه سازی به دوران امپراطوری بعد از پتر کبیر برمیگردد او که خود را بازمانده روم باستان میپنداشت، بسیار شیفته فرهنگ و هنر اروپا بخصوص از نوع اسطوره ایش بود.

 

باید بگویم در گشت شهری باید حتما" یک روز کامل را به جزیره واسیلوفسکی اختصاص داد و  آن را قدم زنان پیمود نه با گشت کوتاهی با اتوبوس که اصلا" نفهمی چه دیدی و چه ندیدی! گشت ما در این جزیره گشت کوتاه توریستی است که اصلا" به دل من نمینشیند

 باید این جزیره را پای پیاده گز کرد باید در آن قدم زد در کوچه و پسکوچه هایش، در باغها و پارکها و ساحلش، باید از تک تک ساختمانهایش دیدن کرد همانها که ما تنها به اندازه چشم بر هم زدنی از کنارشان میگذریم و لیدر آنها را به ما معرفی میکند ساختمانهای قرن هجدهمی و نوزدهمی که برخی به همان شیوه قبلی بازسازی شده اند، دانشگاه دولتی شهر، آکادمی علوم و هنر، دانشکده معدن، ساختمان بورس، موزه دریایی با آن خدایان اساطیری اش و دهها ساختمان معروف در این جزیره وجود دارد. دانشگاه هنر که از آن تا دلت بخواهد نقاش و مجسمه ساز و بالرین و... بیرون می آید فارغ التحصیلانی که به محض ورود به دانشگاه وارد بازار کار میشوند بس که این شهر به انواع هنر آراسته است من اسم این جزیره را میگذارم چشمه علم و هنر

 

در جزیره کوچک روبرویی، بلندیهای طلایی به ما چشم دوخته اند جزیره ای که «قلعه پتروپاول» اولین سازه شهر در آن ساخته شد و اکنون همه امپراطوران روس از پترکبیر تا آخرین آنها نیکلای دوم در آن خفته اند که به موقع به سراغشان میرویم فعلا" این عکس را از این فاصله دور از آن میگیرم تا بعد که با هم به دیدارشان میرویم.

 

پلهای جزیره پر از عروس و دامادهایی است که شادی کنان اولین روز زندگی جدیدشان را جشن میگیرد عروس و دامادی دست در دست هم میچرخند و میرقصند و هیچ احدالناسی هم پیدا نمیشود تا بهشان گیر دهد و پیله کند به جز دوربین عکاسی یک گردشگر ماجراجوی سمج

 

همراه من باشید ادامه دارد

سفرنامه روسیه - سنپترزبورگ قسمت اول ( خیابان نفسکی )

  در بعد از ظهر پنجمین روز سفرمان هستیم و داریم مسکو را به مقصد سنپترزبورگ ترک میکنیم در حالیکه سه ساعت از روزمان در فرودگاه مسکو هدر رفته و یک نصفه روزمان هم به بهانه چک کردن اتاقها در هتل. بدی سفر با تور همین چیزهاست اتلاف ساعاتی که هر دقیقه اش در حکم طلاست. بگذریم…هم اکنون داریم بعد از یک ساعت پرواز فرود می آییم زیر پایمان تا دلتان بخواهد زیبایی است نمیدانم از کدامش بگویم از رودخانه نوا که مثل ماری بر شهر چنبره زده، از جنگلهای برگ سوزنی اسکاندیناوی، از ویلاهای زیبای حومه شهر یا از این شهر زیبای خفته در باران. یک کلام بگویم که منظره آن پایین آنقدر رویایی است که آدم دلش میخواهد از همین بالا خودش را پرت کند وسطشان. فرودگاه سنت پترزبورگ اما چیز دندان گیری نیست و به نظر زیادی قدیمی و محقر می آید. لیدرمان با آن پرچم مخصوص تور در فرودگاه منتظر است که ما را تحویل بگیرد و راهی هتل شویم. در همان اولین نظری که از شیشه اتوبوس به شهر می اندازم متوجه تفاوتهای بارزی میشوم که با توجه به اطلاعاتی که راجع به شهر دارم منطقی به نظر می آیند اول از همه هوای سنپترزبورگ به مراتب سردتر از مسکو است و بارانهایش هم واقعا" باران است نه از آن بارانهای زودگذر تابستانی مسکو که نباید محلشان گذاشت بلکه از آن ریز سمجهای زمستانی که تا چند روز کاملت را به لجن نکشند دست از سرت برنمی دارند. باران ریز و هوای زمستانی و مردمی که با چترهایشان زیر باران میدوند، اولین تصویر من از شهری است که قرار است در این سه روز کشفش کنم. دوم اینکه مردم سنپترزبورگ انگار با مردم مسکو کمی فرق دارند، انگار نژاد خالص روس نیستند قدها کمی کوتاهتر و رنگ مو و چشم و پوست هم تیره تر و از آن دلبرکان زیباروی مسکو با موهای بلوند و چشمهای رنگی و پوستهای مهتابی اینجا هم میبینی ولی نه به فراوانی مسکو. سوم اینکه برخلاف مسکو که اصالت روس بودنش را میشود همه جا دید اینجا شهری کاملا" اروپایی محسوب میشود. تا رسیدن به هتل لیدر برایمان از تاریخ سراسر فراز و نشیب سنپترزبورگ میگوید و از بلایایی که تاب آورده و حماسه هایی که خلق شده. باران چنان شدید شده و شیشه اتوبوس چنان بخار گرفته که از شیشه پنجره به سختی میشود بیرون را تماشا کرد چه برسد به اینکه از آنها عکاسی هم کنیم. جواد تمام مدت به ساختمانها نگاه میکند و دوربین به دست در حسرت گرفتن یک عکس از آنها زیر لب میگوید کاش بخت با ما یار باشد و باران تا فردا بند بیاید.

 

سنت پترزبورگ که به اسامی دیگری چون سنت پطرزبورگ، سنپترزبورگ، پترزبورگ، پتربورگ، پتربری، پتروگراد، لنینگراد، و استالینگراد مشهور بوده از دو واژه اصلی پتر و بورگ تشکیل شده «بورگ» در زبان آلمانی به معنای شهر است و «پتر» هم برخلاف تصور همگان از نام پتر کبیر گرفته نشده بلکه برگرفته از نام «پتروس مقدس» از حواریون حضرت مسیح است که پتر کبیر علاقه و اعتقاد ویژه ای به او داشته البته کسی چه میداند شاید هم  پتر کبیر به دلیل تشابه اسمی خودش با او عمدا" آن را برگزیده که اگر هم این کار را کرده خداییش حق داشته چراکه ایده و بار اصلی زحمت ساخت این شهر بر دوش خودش بوده.

 

پتر کبیر که برادر ایوان پنجم بود قبل از رسیدن به مقام تزار به جای برادر همیشه مریضش حکومتداری میکرد از آنجایی که پتر تحصیلکرده اروپا در رشته مهندسی مکانیک بود و اولین تزار روس بود که به اروپا سفر کرده بود، پی به عقب ماندگی روسیه در مقابل دیگر دول اروپای آن روز مثل آلمان و فرانسه و انگلستان و ایتالیا برده بود و چون روسیه را بازمانده امپراطوری بزرگ روم باستان میپنداشت، نمیتوانست این عقب ماندگی را تاب بیاورد از این رو پس از به قدرت رسیدن دست به اصلاحات بزرگی در کشورش زد تا دروازه های تمدن اروپا را به روی کشور عقب مانده اش باز کند مهمترین اقدام او انتقال پایتخت از مسکو به سنپترزبورگ در ساحل رودخانه نوا و خلیج فنلاند بود و اینگونه در 27 مه سال 1703 شهر سنت پترزبورگ بنا شد که پنجره رو به اروپا لقب گرفت و از سال 1710 تا انقلاب کمونیستها به مدت دو قرن پایتخت روسیه ماند. پتر کبیر با به کارگیری نیروهای جوان و مستعد که اغلب از مهاجران سایر شهرها و کشورها بودند و با تکیه بر اعتماد به نفس و همت نسلی جوان شهری افسانه ای پدید آورد که سمبل امپراطوری روسیه شد. او پس از بازدید شهر آمستردام (پایتخت هلند) از طرح و نقشه آن به عنوان الگویی برای ساخت سنپترزبورگ بسیار استقبال نمود ناگفته نماند که نقشه آمسترام نیز از ونیز ایتالیا گرفته شده است. برای همین بیراه نیست که پتربورگ را ونیز شمالی نامیده اند.

 

حالا رسیده ایم به هتل. بعد از تحویل اتاق من و جواد فورا" میرویم سراغ نقشه شهر و نقشه مترو. با یک نگاه اجمالی به نقشه درمیابیم که رودخانه نوا در حکم خیابان اصلی شهر است و شاخه های فرعی آن و کانالها در حکم کوچه و پسکوچه های شهر. اینجاست که گشت وگذار در این شهر برایمان هیجان انگیز میشود. بعد از اینکه تمام نقاط دیدنی شهر را روی نقشه علامت زدیم برنامه تور را نیز با آن تطبیق میدهیم و فورا" دست به کار برنامه ریزی میشویم خوشبختانه برنامه تور و آپشنال کامل است به جز چند نقطه که جزو برنامه ها نیست و باید در این لابلاها یک جایی برایشان باز کنیم. عصر که  لیدر می آید تا ما را برای برنامه آپشنال امشب که رقص قزاقی است ببرد اکثر بچه های گروه دوباره مینالند که در مسکو آنطور که باید و شاید توی بازارها نگشته اند و نتوانسته اند چیزی بخرند و از لیدر اصرار و بازارگرمی که رقص قزاقها را در هیچ جای دنیا نمیتوانید به این زیبایی ببینید و از آنها انکار که اگر بازار نرویم و سوغاتی نخریم روزگارمان سیاه است و از این قبیل حرفها یکی از همسفران جلوی لیدر گریه اش میگیرد و میگوید از روزی که آمده استرس خرید او را رها نکرده و اگر برای عروس و دامادش چیزی نخرد واویلاست. لیدر لحظه ای میرود توی فکر و بعد تلفنی میزند و برمیگردد و میگوید بسیار خب امشب همگی با مترو به بازار میرویم جماعت از خوشحالی چنان هورایی میکشد که ساختمان هتل میلرزد. سر ساعت 8  همه در لابی هتل منتظریم. در این چند روز هیچکدام از گشتها اینهمه طرفدار نداشته

 

جایی که قرار است برویم فروشگاهی است به نام «گالریا» در یکی از انشعابات خیابان «نفسکی» و از آنجاییکه خیابان نفسکی یکی از مقاصد گردشگری شهر است ما هم همراه تور بازار میشویم تا از آنجا گریزی به نفسکی بزنیم. از گالریا که قیمت کالاهایش نرخ خون بابای فروشندگانش است به جز این عکس از نمای بیرونی اش چیزی نمیگیریم

 

 و البته این ستون آبلیسک از همانها که در بسیاری از شهرها وجود دارد و فلسفه ساختش هم یا دورکردن نیروهای شیاطین است یا سمبل افتخار و پیروزی و از این قبیل چیزها. حالا شش نفری همراه بهاره و مهام و دکتر استوار و همسرش که در این سفر با آنها دوست شده ایم راه افتاده ایم سمت نفسکی خیابان زیبایی که به شانزلیزه پتربورگ معروف است. 

 

این خیابان ساختمانهای تجاری مهمی را در خود جای داده بیشتر کلیساها، سالنهای مد و تئاتر، چندین هتل و رستوران شیک و البته فروشگاه برندهای معتبر جهانی همه در این خیابان زیبا مستقرند درست است که خرید در این خیابان مختص از ما بهتران است ولی ما به همین گشت و تماشا قانعیم. اینجا مجسمه عضو لاینفک هر بنایی است و آنقدر در این شهر مجسمه طلا و برنز و گرانیت و مرمر و یشم و ... میبینی که دیگر از هرچه مجسمه است دلزده میشوی البته نه آنقدر دلزده که اگر دستهای کثیفی شبینه به مجسمه های میادین کشورت پاتک زدند و آنها را از ریشه کندند و بردند، آرزوی قطع آن دستان پلید را نکنی!

 

آسمان ابری و گرفته است و ساعت از یازده گذشته ولی کوچکترین اثری از تاریکی نیست پدیده زیبای شبهای سپید که میگویند همینجاست روزها و عصرهای کشدار تابستان و طلوع خورشید در نیمه شبی رویایی و عبور از روی پلهایی که خیابانها را به هم میدوزند اینجا ونیزی دیگر است

 

نفسکی قدیمیترین و معروفترین خیابان پتربورگ است که یک سرش به موزه هرمیتاژ وصل است و سر دیگرش به صومعه لاورا. این خیابان نام خود را از «الکساندر نفسکی» مقدس گرفته او یکی از سرداران روس بود که در قرن سیزدهم ارتش سوئدیها را که دشمن دیرینه روسها بودند، در ساحل رود نوا شکست داد پس او که از آن تاریخ جزو قدیسان روس به شمار میآید را به عنوان پشتیبان آسمانی این خیابان برگزیدند.

 

اینجا سالن تئاتر شهر است که در سال 1832 ساخته شد معماری آن به سبک روسی است مجسمه یکاترین دوم (کاترین کبیر ) بر فراز ستونی بلند در ورودی آن قرار دارد در پایین ستون مجسمه سران نظامی و کارگزاران علوم و فرهنگ زمان او قرار دارند. او پس از پتر کبیر معروفترین امپراطور روسیه بود و ادامه دهنده راه پتر. بر روی ساختمان تئاتر، مجسمه آپولون خدای هنر سوار بر ارابه ای به چشم میخورد ارابه را چهار اسب میکشند .

 

روبروی سالن تئاتر ساختمان زیبایی است که زمانی کمپانی تاجر معروف شهر «گریگوری یلیسیف» و خاندان او بوده و الان هم تبدیل به تئاتر «کمدی اکیموف» گشته

 

اینجا «پل آنیچکوف» است که شاخصه آن چهار مجسمه اسب سرکش است این پل به شاخصه خود یعنی اسبهای وحشی شهرت دارد که در سال 1715 به دستور پتر کبیر و با نظارت سرهنگ آنیچکوف ساخته شد در مدت این سه قرن، مجسمه ها چند بار از اینجا برداشته و به اماکن دیگری منتقل شده اند و دوباره ساخته و جایگزین شده اند و من در عجبم از سماجت روسها در بازگرداندن چیزهای منهدم و مفقود شده شان

 

کلیسای «رستاخیز» یکی از زیباترین بناهای شهر هم در همین خیابان واقع است ولی برخلاف ظاهر زیبایش قصه غم انگیزی را در خود نهفته دارد این کلیسا به کلیسای اسپاس ناکراوی (خون ریخته شده) شهرت دارد و قصه اش اینگونه است که شبی امپراطور الکساندر دوم در حال قایقسواری بر رودخانه نوا مورد اصابت گلوله قرار گرفت و وقتی او را سریعا" به خشکی رساندند نقطه ای از پل غرق خون شد. ساخت این کلیسا در سال 1883 آغاز شد به گونه ایکه نقطه غرق در خون را در خود جای دهد بعدها آن نقطه توسط پوشش گرانبهایی پوشانده شد و امروز بعد از گذشت اینهمه سال قابل بازدید است

 

حیف که این موقع شب کلیسا که تبدیل به موزه شده بسته است و فقط میشود منظره رویایی بیرون آن را دید آنهم از پشت دریچه دوربینی که قطرات باران تمام لنزش را پوشانده اند. آسمان نم نمک تاریک میشود نگاهی به ساعتم می اندازم شب از نیمه هم گذشته فکر کنم تا به هتل برسیم آفتاب طلوع کرده باشد. باید عجله کنیم و تا پلها باز نشده اند خودمان را به هتل برسانیم.

 

همراه من باشید ادامه دارد