سراب گردی با لیدر خصوصی

 دوستان اگر بخاطر داشته باشید قرار بود امروز به تبریز برویم ولی ازآنجاییکه سفرنامه آذربایجان بسیار مفصل و طولانی شده اگر موافق باشید برای تنوع هم که شده آب و هوایی عوض کنیم و به دیاری دیگر سفر کنیم و ادامه سفرنامه آذربایجان را به فرصتی مناسب موکول کنیم. اما به عنوان حسن ختام این برنامه میخواهم شما را با خودم به سراب ببرم؛ شهری که دیار آباواجدادی همسرم میباشد و بسیاری از بستگان وی در آن ساکنند.

سراب را دوست دارم شاید به این دلیل که بستگان همسرم را دوست دارم دایی و خاله و مادربزرگ و یک طایفه بزرگ که در محله ای در کنار هم زندگی میکنند.

نخست از وجه تسمیه اش برایتان بگویم که از دو کلمه سر و آب تشکیل شده که به دلیل رودخانه ای که از شهر میگذشته به این نام درآمده؛ رودخانه ای که امروز به سرنوشت شوم اغلب رودهای ایران دچار شده و تنها نامی و پلی و بستری تشنه از آن باقی مانده.

همانطور که گفتم اینجا دیار خاندان همسرم است پدر ومادر جواد هردو اینجا به دنیا آمده اند. شصت سال پیش پدربزرگ پدری به همراه خانواده اش از این سرزمین کوهستانی به دشتهای وسیع و حاصلخیز گلستان کوچ کرد تا با خرید زمین های زراعی، آینده ای بهتر برای خانواده اش بسازد؛ کاری که بسیاری از آذریها در آن مقطع زمانی انجام دادند. به همین دلیل هم درصد بالایی از مردم گنبد را آذری ها تشکیل میدهند. اما پدر در نوجوانی دوباره به سراب برمیگردد تا به رویای کودکی خود جامه عمل بپوشاند؛ ازدواج با عشق دوران کودکی که دختر عمه اش بوده ... و اینگونه میشود که مادر که دختری سیزده ساله بوده با لباس سپید، دست در دست همسر  درحالیکه با دست دیگرش عروسکش را گرفته بوده، روانه شهری میشود که هرگز تا آن روز ندیده بود.

اما.... اما اعجاز کوهستان، هوای خوش دامنه های سبلان، چشمه های آب گرم، عطر گیاهان کوهی که آدم را مست و مدهوش میکند، میوه های بهشتی باغ پدری و از همه اینها مهمتر خانواده پرمهر و بستگان گرم و صمیمی چیزی نیست که دست از سر آدم بردارد و بهانه سالی دوماه سفر به زادگاه را فراهم نسازد.

مادر، خانواده و تمام خاطرات کودکی اش را در خانه ای قدیمی با حیاطی بزرگ جا گذاشته بود؛ حیاطی که برادر و خواهرش در گوشه ای از آن کنار خانه صدساله مادربزرگ خانه ای برپا کرده بودند.

مادربزرگ نود سال سن دارد و به جرأت میگویم که تا این سن هنوز بیمار نشده و همه کارهایش را خودش مستقل انجام داده. ولی در چند ماه اخیر ناگهان دچار مشکلات قلبی و تنفسی شد و حالش رو به وخامت رفت. الان حدود یکماه است که روی تخت بیمارستان در بخش مراقبتهای ویژه خوابیده و به ضرب چند دستگاه، نفس میکشد. حالا فهمیدید چرا به جای تبریز راهمان را کج کردیم و به سراب آمدیم؟

حالا همراه ما شوید تا گشتی در سراب بزنیم؛ شهری در دامنه کوههای سبلان و بزقوش که گرچه ریشه در تاریخی کهن دارد و پیشینه اش به دوران اورارتویی میرسد ولی بیشتر با چشمه های آب گرم معدنی و کوهستان و باغات پرمحصولش مشهور است.

خوشبختانه زمانی به سراب میرسیم که پدرومادر همسرم هم برای فرار از تابستان گرم و شرجی گنبد به زادگاهشان پناه آورده اند (کاری که همه تابستان ها انجام میدهند) جواد و بچه ها ترجیح میدهند با پدر و دایی به باغ بروند و من و مادر هم تصمیم میگیریم کمی در شهر بگردیم و من چه خوش شانسم که در این گشت شهری یک لیدر محلی خوب دارم.

 اینجا موزه مردم شناسی سراب است که به مانند بسیاری از موزه های مردم شناسی در یک حمام قدیمی دایر شده. حمام جلال که نام واقفش را یدک میکشد.

این حمام تا سال 72 در تملک شخصی بود سپس به شهرداری و میراث فرهنگی واگذار گردید و پس از بازسازی تبدیل به موزه شد.

 

از آنجاییکه سراب منطقه ای کوهستانی است و اطراف شهر را مراتع بسیار فراگرفته اند مردم این دیار از دیرباز زندگی عشایری داشتند و با فرهنگ کوچ نشینی عجین بوده اند.

به همین دلیل این موزه حال و هوای عشایری دارد و بیشتر بخش های آن به زندگی عشایر میپردازد.

در این موزه به زوایای گوناگون زندگی عشایری پرداخته شده است، از مراتع و گله داری و پشم چینی تا فرآوری سنتی و بومی لبنیات و تولید صنایع دستی عشایر

 در قسمتی دیگر از موزه، انواع پوشاک و زیورآلات مورد استفاده مردم این منطقه به معرض نمایش درآمده.

 از آنجاییکه مادر همسرم در این موزه گردی با من همراه است و با زندگی بومی تاحدودی آشنایی دارد برایم توضیحات قابل توجهی میدهد.

 یکی از اشیای موجود در موزه که مادر را به سالهای کودکی اش میبرد این عروسک است که «تکم» نام دارد و به معنی پادشاه بزهاست. تکم را از چوب و پارچه و مهره های رنگین میساختند و در شهر میرقصاندند و اشعاری آیینی به نام سایا برایش میخواندند. در سایا از حیوانات اهلی تجلیل میشد و بز را به عنوان موجودی پرخیروبرکت (که از همه وجودش از شیر و گوشت بگیر تا پوست و پشم و مو و شاخش استفاده میشده)، قدردانی میکردند.

از موزه که بیرون میزنیم صدای اذان از مسجد جامع تاریخی سراب به گوش میرسد. مگر میشود از مسجدی کهن بانگ دعوت را بشنوی و دست رد بزنی؟ پس به خانه ای میرویم که هم با خدا و هم با تاریخ صفایی کنیم.

مسجد جامع سراب یادگاریست از قرن نهم هجری. مسجد بدون گلدسته و مناره است و از یک شبستان بزرگ و یک حیاط کوچک و دو در ورودی تشکیل شده.

درب ورودی شرقی مسجد مزین به کتیبه ای مرمرین با خط نسخ است که قدمت آن را به دوران گورکانیان و ترکمانان آق قویونلو نسبت میدهند.

شبستان مسجد مجموعه ای از شصت گنبد است که همه آنها به استثنای ردیف چهارم بر روی طاق جناقی و ستونها بنا گشته اند.

مسجد سه محراب دارد که هریک از ویژگی خاصی برخوردارند. یکی از محرابها از کاشی های لعابدار برجسته ساخته شده است. منبر چوبی مسجد هفت پله دارد و نام واقفش با خط ثلث رویش حک شده.

در حفاریهایی به عمل آمده از مسجد، نه تنها اشیای ارزشمند قدیمی از دل خاک بیرون آمده اند بلکه ثابت شده که مسجد بر روی مسجدی بسیار کهن ساخته شده است.

از مسجد که بیرون میزنیم قبل از رسیدن به خانه سری هم به بازار تاریخی شهر میزنیم تا مختصر خریدی به رسم سوغات سراب کرده باشیم.

 دیگر وقت ناهار رسیده و باید هرچه زودتر راهی خانه مادربزرگ شویم. عصر هم باید سری به فامیلها بزنیم. در مدتی که اینجا نیامده ام اتفاقات زیادی در فامیل افتاده. باید جهت تبریک به دلیل اتفاقات خوب و البته تسلیت به بازماندگان متوفیان به تعدادی از آنها سری بزنیم و ادای وظیفه کنیم.

.......

دوستان! مادربزرگ دوست داشتنی ما بامداد روز چهارشنبه هفتم مرداد 94 بعد از نود سال زندگی سالم و مستقل، امروز از این خانه پرگشود و به رحمت خدا رفت. حالا دیگر دستهای مهربانش لحاف و تشکها را برای یافتن لواشکهایی که برای غافلگیر کردن نوه ها و نتیجه ها مخفی کرده جستجو نمیکند.

مادربزرگ عزیز دوستت دارم به خاطر همه مهربانیهایت، به خاطر همه لواشکهایی که با دستهای چروکیده نازنینت برایم درست کردی و فرستادی تا عطش دوران بارداری ام فروکش کند، به خاطر سبزیجات کوهی که با همان دستها برایم چیدی و خشک کردی و فرستادی. حالا هروقت غذایی میپزم عطر دستهایت در خانه ام میپیچد. از تو شرمنده ام که اینقدر دیر به تو رسیدم. زمانی که دیگر در این خانه نبودی...

روحت شاد باشد که همیشه در قلبمهامان زنده و جاویدان خواهی ماند.

زنوزق (ماسوله آذربایجان)

عصر از جلفا بیرون میزنیم به این امید که تا شب خودمان را به تبریز برسانیم اما ما کی و کجا مثل بچه آدمیزاد راه راست را رفته ایم که این، دفعه دوممان باشد؟؟؟ پس تعجب نکنید اگر در مسیر جلفا- تبریز سر از ناکجاآبادی دیگر درآوریم. هنوز به مرند نرسیده راه را به سمت زنوز کج میکنیم تا از یکی از منحصربفردترین روستاهای ایران که به ماسوله آذربایجان شهرت دارد دیدن کنیم؛ روستایی که در دل کوههای سلطان سنجر زنوز، درمیانه باغات گردو و زردآلو و در سایه سار سپیدارهای بلند جاخوش کرده؛ روستایی که در اولین نگاه ماسوله پلکانی و ابیانه سرخ فام را درخاطرم زنده میکند.

قبل از ورود از این سردر ورودی زیبا که به زبان ترکی به گردشگران خوشامد میگوید، سری به گورستان تاریخی در ورودی روستا میزنیم؛ جایی که ساکنین این دیار از دوره ایلخانی تا به امروز در آن آرام گرفته اند.

گورستان تا همین چند سال پیش هم سنگ قبرهای فاخری مزین به خطوط کوفی و عربی و نقوش اسلیمی داشته اما از آنجاییکه اهالی روستا آگاهی چندانی از ارزش چنین میراث مهمی نداشتند، محافظت درستی از آنها به عمل نمی آوردند برای همین هم دست غارتگران میراث فرهنگی این یادماهای ارزشمند را از این مکان ربوده و برده.

 از سردر زنوزق وارد میشویم و سربالایی های سنگفرش روستا را زیر قدمهایمان میگیریم و کوچه های پلکانی زنوزق را رو به بالا طی میکنیم و از محله های «بدیر» و «آق بابا» و «سیدی» و «کده لر» عبور میکنیم.

نام زنوزق تغییر شکل یافته زنوزداغ است یعنی کوههای زنوز چراکه این روستا در دل کوههای اطراف زنوز ساخته شده. زنوز هم از نام یونس پیامبر گرفته شده چراکه برخی بر این باورند که آرامگاه یونس نبی در این شهر بوده که نام یونس به یونوز و زنوز تغییر شکل یافته.

از وجه تسمیه که بگذریم، خانه های این روستا هم مانند بسیاری از روستاهای پلکانی دیگر همچون ماسوله و ابیانه و اورامانات به صورت پلکانی ساخته شده اند تا امنیت بیشتری را برای صاحبانشان فراهم آورند.

یکی از محاسن این روستا نسبت به ابیانه و ماسوله در این است که هنوز زندگی درتاروپوش جریان دارد، هنوز خانه های کاهگلی روستا شاهد تولد نوزادان هستند، هنوز زنگ مدارس، کودکان زنوزق را به مدرسه میکشاند، هنوز نو عروسان با لباس سپید پا به یکی از این خانه ها میگذارند و روز از نو و روزی از نو... و اینگونه در خانه های کاهگلی زنوزق زندگی تکرار میشود؛ چیزی که در ماسوله و ابیانه کمتر شاهدش هستیم.

 در گذر از کوچه های پلکانی، نگاهم با نگاه شوخ و شنگ دختران و زنانی گره میخورد که از روی پشت بامها ما را تعقیب میکنند. به گمانم یکی از تفریحات بانوان روستا، نشستن بر روی بام خانه ها «زیر آفتاب خوش خیال عصر» است.

اغلب زنان روستا از پوشش سنتی استفاده میکنند، یک دامن چیندار با روپوشی بلند با گلهای درشت و به رنگهای شاد و روسری گلداری که در پشت گردن گره میزنند. و صد البته که لباس مجلسی آنها فاخر و مزین به انواع هنرهاست.

 غروب که میشود رمه ها از چراگاه های اطراف روستا به خانه برمیگردند و سرتاسر روستا پر میشود از صدای بع بع گوسفندان. اینجا یکی از مشاغل مهم روستاییان دامپروری است و به همین دلیل هم از هر کوی و برزنی صدای بال زدن مرغی و صدای بع بع گوسفندی به گوش میرسد و سرزندگی خاصی به روستا میدهد.

 پیشه اصلی مردم زنوزق علاوه بر دامپروری، باغداری و کشاورزی است. باغات زردآلو و سیب و گردوی روستا بسیار معروف است و علاوه بر فروش میوه های تازه، از آنها برگه و لواشک نیز تهیه میشود. برای همین هم روی پشت بام خانه ها میتوان طبق های کوچک و بزرگ میوه ها را دید که زیر آفتاب و هوای آزاد در حال خشک شدن هستند.

زنان هم پا به پای مردانشان در همه امور زندگی از دامداری تا کشاورزی، از زنبورداری تا تهیه خشکبار و بافتن گلیم و جاجیم و جوراب و... مشارکت و سهم مهمی در چرخه اقتصاد خانواده دارند.

 خوشبختانه مردم زنوزق به نسبت روستاهای دیگر، تمایل کمتری به مهاجرت به شهرها دارند شاید یکی از دلایلش این باشد که این روستا در مقایسه با روستاهای کوهستانی مشابه، زیاد هم در انزوا نیست و با شهر مجاورش زنوز تنها یک و نیم کیلومتر فاصله دارد بطوریکه اهالی روستا حتی برای کار اداری میتوانند به راحتی به زنوز و حتی مرند (در سی کیلومتری زنوزق) رفت و آمد کنند.

خوشبختانه در زنوزق مدرسه ابتدایی و راهنمایی نیز دایر است و دانش آموزان برای ادامه تحصیل در دبیرستان به زنوز میروند و نکته مهمتر اینکه آمار افراد تحصیل کرده این روستا بسیار بالاست بطوریکه در سی سال اخیر زنوزق پانصد معلم تحویل جامعه داده.

یکی از سرگرمیهای ما در هر روستایی خرید از مغازه های کوچک آنجاست، ولو درحد تنقلات. پس جای تعجب نیست که هوس خوردن بستنی قیفی و چیپس در کوچه پس کوچه های روستا پای ما را به این مغازه میکشاند. معتقدم برای تقدیر از روستایی که ما را به گذشته هایمان پیوند میدهد و دست کمی از یک موزه سرباز ندارد این حداقل کاریست که میتوان کرد. با این کار اهالی روستا نیز به گردشگران علاقه مند میشوند و ورود آنها را به منزله چرخیدن اقتصاد روستا تلقی میکنند و انگیزه ماندن در آنها تقویت میشود.

گاهی حتی دادن هدیه و سوغات به کودکان روستا (ترجیحا" کتاب داستان و لوازم نقاشی) میتواند کار فرهنگی بسیار زیبایی باشد که حس قشنگ دوطرفه ای را هم به هدیه دهنده و هم به هدیه گیرنده، هدیه میکند.

در گشت یک ساعته ام در روستا متوجه سخاوت و دست و دلبازی اهالی میشوم. مأنوس بودن با طبیعت چنان زلالی و صفایی به اهالی داده که اثرش را در لبخندها و نگاه محبت آمیز و دست پرسخاوت مردمانش میتوان دید.

 

گاهی دختران نشسته بر روی دیوار از ما میپرسند از کجا آمده ایم و وقتی میفهمند اینهمه راه را از شمال شرقی ایران پیموده ایم و به اینجا آمده ایم دچار هیجان و غرور میشوند و به زبان ترکی به همدیگر چیزهایی میگویند؛ غافل از اینکه بنده به تبع ازدواج با همسری آذری الاصل و ترک زبان، همه حرفهایشان را میفهمم.

یکی از اهالی، ما را خانه اش دعوت میکند ازقرار معلوم دیروز در خانه اش جشن عروسی پسرش برپا بوده. صاحب خانه با جعبه شیرینی به طرفمان می آید وقتی از او راجع به مراسم عروسی میپرسم میگوید همه اهالی روستا در جشن عروسی حضور دارند اینجا چیزی که معنی ندارد کارت دعوت است. اگر هم میزبان دست و بال تنگی داشته باشد دیگران، هم از نظر جاومکان و هم ملزومات عروسی یاریش میکنند.

 شاید زندگی در روستا که امکانات شهر را ندارد به ظاهر سخت باشد. درست است اینجا اداره، دبیرستان، دانشگاه، درمانگاه، سینما، باشگاه و هزار چیز دیگر ندارد ولی تا دلت بخواهد صمیمیت و صلح و آرامش دارد. هوای پاک و آسمان آبی و اکسیژن ناب دارد. مهمتر از همه استرس و افسردگی هم ندارد. مردم زنوزق به داشته هایشان قانع و در نتیجه غنی هستند و از زندگی خود لذت میبرند.مگر فلسفه زندگی جز این است؟؟؟

 هوا کاملا" تاریک شده و چراغ خانه ها روشن! دل کندن از زنوزق برایم سخت است. موقع خروج از سردر ورودی، یک مرد موتوری جلویمان توقف میکند. دست توی خورجین موتورش میکند و چند عدد سیب ترش خوشمزه را به سمتمان میگیرد و ما نیز به رسم ادب، از تنقلاتی که همیشه در کوله داریم به او تعارف میکنیم. از همان سیبهای اصیل صد درصد طبیعی که آب چشمه و هوای پاک کوهستان توی رگهایشان دویده. بلافاصله سیبها را میشوییم و گاز میزنیم و آنقدر از صفا و سخاوت مردم زنوزق میگوییم که ناگهان خودمان را در ورودی تبریز میبینیم.

همراه ما باشید ادامه دارد.

آبشار آسیاب خرابه

یکی از علایق ما در سفرهایمان علاوه بر سیر در اماکن تاریخی و فرهنگی هر دیاری، طبیعت گردی است. سرزمین زیبایمان سرشار از عجایب طبیعی است که میتواند ساعتها ما را مسحور خود کند. پناه بردن به طبیعت و رها شدن از دود و دم و شلوغی سرسام آوری که گریبان همه شهرها را گرفته، ولو برای ساعات اندکی، از دید ما لازمه هر سفری است؛ به خصوص اگر آن طبیعت بکر، آبشاری زیبا و منحصربفرد در دل کوههای آذربایجان باشد که بی بروبرگرد یکی از به یادماندنی ترین بخش های سفرمان را رقم میزند.

 همینکه به جلفا میرسیم در هر میدان و خیابانی، چشممان به تابلوی «آسیاب خرابه» می افتد و ناخودآگاه همه وجودمان سرشار از شوق دیدارش میشود؛ راجعبش زیاد شنیده ایم؛ یک مجموعه طبیعی همه چیز تمام در دل کوهستان، شامل دره ای زیبا، چشمه، رود و آبشارهای متعدد و آسیابی هزارساله که هنوز هم با انرژی آب میچرخد.

برای رسیدن به آسیاب خرابه در خروجی شهر جلفا از کنار پل آهنی راه آهن جلفا - نخجوان عبور کنیم. پلی که در سال 1913 ساخته شده و شاهد وقایع تاریخی مهمی از جمله هجوم نیروهای روسی در جنگ جهانی دوم بوده.

 تا رسیدن به مقصد چند تابلوی گردشگری دیگر هم جلویمان سبز میشود و به ما هشدار میدهد که از کنار این خرابه ها به همین سادگی رد نشوید چراکه اینها بقایای آثاری دوهزار و اندی ساله از قلاع تمدن «اورارتویی» هستند.

عاقبت پس از پیمودن حدود 30 کیلومتر راهی پرپیچ و خم، به محوطه آبشار میرسیم. پس از پرداخت ورودی، ماشین را پارک کرده، پای پیاده راهی دیدن آبشار و آسیاب آبی اش میشویم.

 این آسیاب که از هزار سال قبل تهیه آرد مردم منطقه را برعهده داشته، مدتی است که به همت سازمان گردشگری مرمت گشته و به صورت نمادین شروع به کار کرده تا نسل ما را که با این آسیابها به کلی بیگانه اند به گذشته شان پیوند دهد. در این مکان شیوه سنتی آسیاب کردن گندم و تهیه آرد با استفاده از انرژی حرکتی آب و پروسه چرخیدن سنگ آسیاب نشان داده میشود و جالب اینجاست که آردی که از این طریق به دست می آید نیز به معرض فروش گذاشته میشود. و چقدر خوردن دارد نان یا کیکی که آردش از آسیابی هزارساله تهیه شده باشد.

پس از بازدید از آسیاب خرابه یا به قول ترکها خارابا دییرمان، راه را به سوی دره مجاور درپیش میگیریم تا به آبشارهای خزه ای فرودست برسیم. آب همین چشمه ای که از کوههای کیامکی سرچشمه میگیرد، پس از عبور از پای درختان انجیر، روان میشود و سنگ آسیاب را میچرخاند، در نهایت هم به پایین صخره ها سرریز شده، آبشارهای به هم پیوسته ای را شکل میدهد که آنها نیز نام آسیاب خرابه را یدک میکشند.

برای رسیدن به دره دو مسیر ورودی (جنوبی و شمالی) ساخته شده که از طریق پله ها به آسانی میتوان به دره دست یافت. البته پوشیدن کفش مناسب و لباس راحتی از ملزومات این سفر است. ازآنجاییکه ما از انتهای جنوبی دره وارد شده ایم درلحظه ورود به دره  از آبشار و رودخانه خبری نیست. کمی که جلوتر میرویم صدای خوش آهنگ دویدن آب، گوشهایمان را مینوازد و شور و هیجانی وصف نشدنی در دلمان جان میگیرد.

صدای پای آب را دنبال میکنیم و از میان صخره های لخت و عور میگذریم هرچه جلوتر میرویم صخره های ضلع شرقی، تغییر شکل داده مزین به رخت و لباسی از جنس مخمل سبز میشوند و در اندک زمانی چشم اندازی خارق العاده در مقابل دیدگانمان گشوده میشود!

 از جای جای صخره های زمردین، آبشارهای ریز و درشتی جریان میابد. با دیدن آبشارهای خزه ای به هم پیوسته و نوای خوش شرشر آب پیچیده در لابلای خزه ها، عنان و اختیار از دست میدهم و چنان به وجد می آیم که پاچه ها را بالا زده و پای برهنه وارد میدان میشوم.

راه رفتن با پای برهنه بر سنگهای صیقلی کف آبشار که آب چشمه ای جوشان هردم آنها را میشوید، عجب شوری برمی انگیزد!

 شاید باورتان نشود اگر بگویم یکی از مهمترین منابع انرژی در جهان همین زمین زیرپایمان است. چنان انرژی مثبتی به روح و جان آدم میبخشد و چنان امواج منفی را از جسم و جان میزداید که دانشمندان، امروز آن را به عنوان یکی از قوی ترین آنتی اکسیدانهای موجود در طبیعت میشناسند و روزی نیم ساعت پیاده روی با پای برهنه در طبیعت را برای سلامت روح و جان توصیه میکنند.

از گوشه و کنار صخره ها، آبشارهای ریزودرشتی نرم نرمک سرریز میشود. میتوان درون شکافهای غارمانند صخره پشت آبشارها پناه گرفت، میتوان زیرشان یک دوش حسابی گرفت و تا ساعتها از لذت آن بهره مند شد، میتوان بدون هراس از اسراف و هدر دادن آب، مشت مشت آب خنک و زلال به سروصورت پاشید و خستگی فرسنگها راه را از تن زدود. کجا دیگر چنین فرصتی پیدا میشود!!!

پای برهنه بر حوضچه های کف آبشار راه میرویم و خنکای آن را تا اعماق وجودمان حس میکنیم. حال که طبیعت سخاوتمندانه ما را سر سفره اش میهمان کرده چرا از این فرصت نهایت بهره را نبریم.

آب جویهای پای آبشار به هم میپیوندند و رودی شکل میگیرد که به ضلع شمالی دره میرود. در مسیر گردش آب، درختان زیادی روییده که سایه سار خنکی پدید آورده و زیبایی آبشار را دوچندان کرده اند.

 خوشبختانه اطراف محوطه از امکانات رفاهی و تفریحی نسبتا"خوبی برخوردار است و حتی اگر کسی اهل ماندن در طبیعت باشد میتواند برای شبمانی هم روی این محوطه حساب کند.

با اینکه دل کندن از این طبیعت زیبا و شگفت انگیز برایمان سخت است و بچه ها اصرار دارند که بیشتر بمانیم تا بیشتر آب بازی کنند ولی چاره ای نیست جزاینکه هرچه زودتر محوطه را ترک کنیم و تا شب نشده خودمان را به تبریز برسانیم.

 

همراه ما باشید ادامه دارد

کلیسای سنت استپانوس جلفا

 پس از خروج از ماکو که روی گوش گربه قرار دارد در نوار مرزی ایران و جمهوری خودمختار نخجوان، راه جلفا را درپیش میگیریم عبور از این خطه از سرزمینمان که نقطه صفر مرزی است و تنها یک رودخانه دو کشور را از هم جدا میکند سرشار از هیجان است

 اینجا رود ارس است دومین رود پرآب ایران که از کوههای آناتولی ترکیه سرچشمه میگیرد و مرز ایران و جمهوری خودمختار نخجوان را شکل میدهد. سپس مرز ایران و ارمنستان را در جلفا میسازد و در نهایت از اردبیل به جمهوری آذربایجان رفته و به رود کورا میپیوندد.

 نام ارس مرا به یاد صمد بهرنگی خالق داستان ماهی سیاه کوچولو می اندازد نویسنده توانمندی که در این رودخانه غرق شد.

عبور از نقاط صفر مرزی شور و هیجان خاصی دارد مخصوصا" وقتی که رودخانه ای چنین زیبا و زلال حدفاصل دو کشور باشد و راه آهن و ایستگاهها و ساختمانهای یک کشور دیگر تنها در چند قدمی ات باشند. حال تصور کنید یک زمان که خاک آن سوی رودخانه متعلق به یکی از دو ابرقدرت بزرگ جهان یعنی شوروی سابق بود چه سودایی بود فرار به آن سوی رودخانه و رسیدن به دومین قدرت بزرگ جهان که در چند قدمی ات بود!!!

 همین حالا هم سودای رفتن به آن سوی آب ارس در سر بسیاری از گردشگری بیداد میکند. وقتی به دریاچه سد ارس میرسیم اولین سوالی که هر گردشگری از قایقرانان قایقهای تفریحی میپرسد این است که چطور میشود به شهر آن سوی دریاچه رفت؟

 به مرغان دریایی که آزادانه مرزها را درمینوردند نگاه میکنم. دلم میخواست جای آن مرغان دریایی باشم و تمام مرزها و خط کشی های دنیا برایم بی مفهوم.

 پرچم آذربایجان هم در جای جای کوه نقش بسته و گاهی نیز روستاهای کوچکی نمایان میشوند حتی آدمها هم قابل دیدن هستند.

به دریاچه سد ارس که میرسیم بساط ناهار را پهن میکنیم خوشبختانه همه جور امکانات رفاهی از بوفه تا آلاچیق و سرویس بهداشتی در محوطه دریاچه فراهم است و حتی برای شبمانی هم میتوان روی آلاچیقها حساب کرد. محوطه پر است از گردشگرانی که تب و تاب رفتن به آن سوی دریاچه را دارند و از افراد بومی درباره چگونگی سفر به نخجوان میپرسند. نمیدانم دنیای آن سوی ارس با این سویش چقدر متفاوت است تنها میدانم که آنجا یک امتیاز وسوسه انگیز دارد؛ آزادی نسبی و حق انتخاب پوشش آدمها!

 پس از اندکی گشت و گذار و صرف ناهار راهمان را در نوار مرزی ارمنستان ادامه میدهیم عاقبت در 17 کیلومتری جلفا و در سه کیلومتری کرانه جنوب ارس به منطقه ای خوش آب و هوا به نام دره شام میرسیم. از اینجا به بعد از آذربایجان غربی خارج و وارد آذربایجان شرقی شده ایم و دلمان میتپد برای جاذبه ای که در میان باغهایی مشجر در پای کوهستان در انتظار ماست.

 روزگاری این خطه از خاک سرزمینمان سکونتگاه مسیحیان بود و ساکنین تمام روستاهای اطراف را ارامنه تشکیل میدادند. پس از قتل عام و نسل کشی ارامنه، شاه عباس آنها را به فلات مرکزی (اصفهان) کوچاند و به یاد سرزمین مادری، منطقه جلفا در اصفهان شکل گرفت. بماند که تعداد زیادی از آنها در گذر تاریخ (بخصوص پس از انقلاب 57) از ایران مهاجرت کردند. مهاجرت به سرزمینی که حقوق مساوی داشته باشند و به دلیل مذهب و عقیده شان شهروند درجه دو به حساب نیایند

پس از پیمودن راهی پیچ درپیچ در کوهستانی با شیبی تند و عبور از سردر طاق مانند ورودی بالاخره حصارهای بلند کلیسای سنت استپانوس از لابلای درختان نمایان میشود. این کلیسا نیز همچون طاطائوس به سبک قلاع باستانی با سنگهای ستبر ساخته شده و در همان نگاه اول هر بیننده ای را مبهوت زیبایی و عظمت خود میکند.

 حصار سنگی که بنا را احاطه نموده بارویی بلند با هفت برج نگهبانی است و باز هم مرا به یاد دژهای دوره ساسانی می اندازد و عظمت سرزمینم را یادآور میشود.

 اینجا کلیسای سنت استپانوس مقدس است؛ نخستین شهید راه مسیحیت که در تاریخ 26 دسامبر سال 37 میلادی توسط یهودیان متعصب در اورشلیم سنگسار شد. این کلیسا دومین کلیسای بزرگ و مهم ارامنه ایران بعد از قره کلیسا است.

 کلیسای سنت استپانوس گرچه متعلق به شاخه ای از دین مسیحیت گریگوری (پیروان گریگور روشنگر) است ولی در میان تمامی مسیحیان جهان از احترام بالایی برخوردار است بطوریکه در اغلب کشورها کلیساهای متعددی به همین نام ساخته شده.

 درباره تاریخ ساخت کلیسا نظرات متفاوتی وجود دارد برخی بنای اولیه کلیسا را به قرون اولیه میلادی نسبت میدهند و عده ای نیز آن را متعلق به قرون چهارم و پنجم میلادی میدانند. ولی کهنترین تاریخی که در اسناد و مدارک ارامنه از آن ذکر شده سال 649 میلادی میباشد که از دیری در دره شام یاد شده که گویا آن دیر کهن در اثر زلزله تخریب و بعدها دوباره سازی میشود.

 بسیاری از کارشناسان، بنای فعلی کلیسا را باتوجه به سبک معماری اش به دوره صفویه نسبت داده اند. اما مرحله نهایی و تکمیلی بازسازی کلیسا در دوره قاجاریه و زمان عباس میرزا انجام شده و کلیسا در سال 1243 قمری به شکل فعلی اش درآمده. عباس میرزا که از حامیان ارامنه بود، روستای دره شام را از صاحبش محبعلی بیگ نخجوان خریداری کرد و با صرف بودجه ای به مبلغ سیصد تومان بازسازی کاملی از کلیسا به عمل آورد. آن هنگام هنوز تمام سکنه روستاهای مجاور دره شام را ارامنه شکل میدادند که این کلیسا میعادگاه و کعبه آنان به حساب می آمد و ارامنه در این کلیسا گرد آمده، به انجام فرایض دینی و فرهنگی خود میپرداختند.

 کلیسا علاوه بر محل انجام فرایض مذهبی و کلاسهای علوم دینی، جایی برای تجمع هنرمندان و پرداختن به هنرهایی چون نقاشی و تذهیب، سرود و موسیقی، خوشنویسی، علم و فلسفه و ... نیز بوده.

  برگردیم به معماری کلیسا. سنت استپانوس از نظر معماری شبیه به سایر کلیساهای جلفا (در ایران و ارمنستان) میباشد یعنی تلفیقی از معماری اورارتویی، اشکانی و رومی؛ دقیقا" آنچه که معماری ارامنه خوانده میشود. تمام کلیسا از سنگهای صورتی و سرخ و سفید ساخته شده و دارای بخشهایی همچون گنبد عالی، صحن، برج ناقوس و اجاق دانیال، کلاسهای علوم دینی و... است

 از درب ورودی که وارد میشویم اولین چیزی که چشممان را میگیرد، گنبد زیبای 16 وجهی است که برفراز کلیسا میدرخشد. گنبدعالی مزین به طرحهای هندسی و اسلیمی زیبا میباشد در اطراف آن دوازده حواریون مسیح قرار دارند.

 برج ناقوس بر روی هشت ستون استوانه ای از سنگ سرخ استوار گردیده ولی خبری از ناقوس قدیمی آن نیست گویا برای تعمیرات به کشوری رفته و هرگز برنگشته.

برای ورود به صحن کلیسا باید از یک درب منبت کاری زیبا که یادگاری از دوران قاجار است عبور کرد. بر روی سردر ورودی کتیبه عباس میرزا به خط فارسی و ترجمه ارمنی آن با جزییات کامل نوشته شده.

 نمازخانه کلیسا به شکل صلیب و دارای ایوان و محراب میباشد. محراب حدود یک متر از کف نمازخانه مرتفع تر است. پله ها و پوشش آن مزین به سنگ مرمر است.

 صحن کلیسا نیز مزین به انواع هنرهای زیبا از نقاشی تا مقرنس کاری و طرحهای اسلیمی گل و بوته و پرندگان است. سقف زیبای محراب و نقاشیهای دیواری چشم هر بیننده ای را خیره میکند

 یکی دیگر از بخشهای کلیسا اجاق دانیال است؛ تالاری متصل به دیوار شمالی کلیسا که محل غسل تعمید نیز در آنجا بوده.

 نام اجاق دانیال برگرفته از نام دانیال نبی نیست بلکه به دانیال قدیس تعلق دارد؛ کسی که در سال 410 در سوریه به دنیا آمد و پس از هشتاد سال ریاضت و مشقت و رسیدن به علو درجات مسیحیت، دار فانی را وداع گفت.

 در سطح ایوان برج قبوری به چشم میخورد که متعلق به بزرگان آیین مسیحیت و روحانیون میباشد

    

بر دیوارها و پیشانی برج نقوش برجسته بسیاری حجاری شده.

 نقوشی با مضامین مریم مقدس و کودکی عیسی مسیح، مصلوب شدن مسیح، عروج مسیح، سنگسار شدن استپانوس مقدس و... 

 این کلیسای زیبای منحصربفرد به دلیل قدمت، سابقه تاریخی و مذهبی و معماری خاص و باشکوهش به همراه دو کلیسای دیگر منطقه (قره کلیسا و زورزور) در سال 86 در میراث جهانی یونسکو ثبت شد.

 گرچه این کلیسای زیبا امروز خاموش است و تنها قدمهای گردشگران سکوت چندصد ساله اش را در هم میشکند، گرچه تا قبل از مرمت و ثبت ملی اش به به خرابه ای بدل شده بود و نام (خارابا کلیسا) را یدک میکشید ولی باز هم در دل ارامنه همیشه جاوید است و همه ساله در روزی خاص (پس از اتمام مراسم مذهبی کلیسای طاطائوس) ارامنه به اینجا می آیند و مراسمی باشکوه برگزار میکنند و نام و یاد استپانوس مقدس را که سمبل ایمان راسخ و شهادت بوده زنده و جاوید نگه میدارند.

 از کلیسا که خارج میشویم و راه جلفا را درپیش میگیریم در فاصله کوتاهی از سنت استپانوس چشممان به بنایی سنگی می افتد که در مزارع حاشیه ارس قرار دارد. اینجا کلیسای چوپان نام دارد. این نمازخانه را برای چوپانان و گله دارانی ساخته بودند که صبح تا غروب همراه گله در مزارع خارج از شهر بوده اند و فرصت انجام فرایض دینی را نداشته اند این کلیسای سر راهی به آنها این فرصت را میداد که به انجام نماز و فرایض خود بپردازند.

 یک بنای تاریخی دیگر هم در همین حاشیه ارس جاخوش کرده. کاروانسرای خواجه نظر، یکی از 999 کاروانسرای عباسی که توسط یکی از دولتمردان ارمنی اصفهان ساخته شده بود. خواجه نظر که در دربار شاه عباس از اعتبار بالایی برخوردار بود این کاروانسرا را به یاد وطنش جلفا در حاشیه ارس ساخت تا مسافران خسته در آن بیاسایند و بدینسان نام خود را برای همیشه جاودان کرد.

 ما همچنان در حاشیه ارس پیش میرویم حالا به جلفا نزدیک شده ایم نقطه مرزی ارمنستان. میخواهیم به یکی از جاذبه های طبیعی منطقه برویم و در این گرمای طاقت فرسای تابستان خستگی راه را به خنکای آبش بسپاریم.پس

 همراه ما باشید ادامه دارد.