سراب گردی با لیدر خصوصی
دوستان اگر بخاطر داشته باشید قرار بود امروز به تبریز برویم ولی ازآنجاییکه سفرنامه آذربایجان بسیار مفصل و طولانی شده اگر موافق باشید برای تنوع هم که شده آب و هوایی عوض کنیم و به دیاری دیگر سفر کنیم و ادامه سفرنامه آذربایجان را به فرصتی مناسب موکول کنیم. اما به عنوان حسن ختام این برنامه میخواهم شما را با خودم به سراب ببرم؛ شهری که دیار آباواجدادی همسرم میباشد و بسیاری از بستگان وی در آن ساکنند.
سراب را دوست دارم شاید به این دلیل که بستگان همسرم را دوست دارم دایی و خاله و مادربزرگ و یک طایفه بزرگ که در محله ای در کنار هم زندگی میکنند.
نخست از وجه تسمیه اش برایتان بگویم که از دو کلمه سر و آب تشکیل شده که به دلیل رودخانه ای که از شهر میگذشته به این نام درآمده؛ رودخانه ای که امروز به سرنوشت شوم اغلب رودهای ایران دچار شده و تنها نامی و پلی و بستری تشنه از آن باقی مانده.
همانطور که گفتم اینجا دیار خاندان همسرم است پدر ومادر جواد هردو اینجا به دنیا آمده اند. شصت سال پیش پدربزرگ پدری به همراه خانواده اش از این سرزمین کوهستانی به دشتهای وسیع و حاصلخیز گلستان کوچ کرد تا با خرید زمین های زراعی، آینده ای بهتر برای خانواده اش بسازد؛ کاری که بسیاری از آذریها در آن مقطع زمانی انجام دادند. به همین دلیل هم درصد بالایی از مردم گنبد را آذری ها تشکیل میدهند. اما پدر در نوجوانی دوباره به سراب برمیگردد تا به رویای کودکی خود جامه عمل بپوشاند؛ ازدواج با عشق دوران کودکی که دختر عمه اش بوده ... و اینگونه میشود که مادر که دختری سیزده ساله بوده با لباس سپید، دست در دست همسر درحالیکه با دست دیگرش عروسکش را گرفته بوده، روانه شهری میشود که هرگز تا آن روز ندیده بود.
اما.... اما اعجاز کوهستان، هوای خوش دامنه های سبلان، چشمه های آب گرم، عطر گیاهان کوهی که آدم را مست و مدهوش میکند، میوه های بهشتی باغ پدری و از همه اینها مهمتر خانواده پرمهر و بستگان گرم و صمیمی چیزی نیست که دست از سر آدم بردارد و بهانه سالی دوماه سفر به زادگاه را فراهم نسازد.
مادر، خانواده و تمام خاطرات کودکی اش را در خانه ای قدیمی با حیاطی بزرگ جا گذاشته بود؛ حیاطی که برادر و خواهرش در گوشه ای از آن کنار خانه صدساله مادربزرگ خانه ای برپا کرده بودند.
مادربزرگ نود سال سن دارد و به جرأت میگویم که تا این سن هنوز بیمار نشده و همه کارهایش را خودش مستقل انجام داده. ولی در چند ماه اخیر ناگهان دچار مشکلات قلبی و تنفسی شد و حالش رو به وخامت رفت. الان حدود یکماه است که روی تخت بیمارستان در بخش مراقبتهای ویژه خوابیده و به ضرب چند دستگاه، نفس میکشد. حالا فهمیدید چرا به جای تبریز راهمان را کج کردیم و به سراب آمدیم؟
حالا همراه ما شوید تا گشتی در سراب بزنیم؛ شهری در دامنه کوههای سبلان و بزقوش که گرچه ریشه در تاریخی کهن دارد و پیشینه اش به دوران اورارتویی میرسد ولی بیشتر با چشمه های آب گرم معدنی و کوهستان و باغات پرمحصولش مشهور است.
خوشبختانه زمانی به سراب میرسیم که پدرومادر همسرم هم برای فرار از تابستان گرم و شرجی گنبد به زادگاهشان پناه آورده اند (کاری که همه تابستان ها انجام میدهند) جواد و بچه ها ترجیح میدهند با پدر و دایی به باغ بروند و من و مادر هم تصمیم میگیریم کمی در شهر بگردیم و من چه خوش شانسم که در این گشت شهری یک لیدر محلی خوب دارم.

اینجا موزه مردم شناسی سراب است که به مانند بسیاری از موزه های مردم شناسی در یک حمام قدیمی دایر شده. حمام جلال که نام واقفش را یدک میکشد.

این حمام تا سال 72 در تملک شخصی بود سپس به شهرداری و میراث فرهنگی واگذار گردید و پس از بازسازی تبدیل به موزه شد.


از آنجاییکه سراب منطقه ای کوهستانی است و اطراف شهر را مراتع بسیار فراگرفته اند مردم این دیار از دیرباز زندگی عشایری داشتند و با فرهنگ کوچ نشینی عجین بوده اند.

به همین دلیل این موزه حال و هوای عشایری دارد و بیشتر بخش های آن به زندگی عشایر میپردازد.

در این موزه به زوایای گوناگون زندگی عشایری پرداخته شده است، از مراتع و گله داری و پشم چینی تا فرآوری سنتی و بومی لبنیات و تولید صنایع دستی عشایر

در قسمتی دیگر از موزه، انواع پوشاک و زیورآلات مورد استفاده مردم این منطقه به معرض نمایش درآمده.

از آنجاییکه مادر همسرم در این موزه گردی با من همراه است و با زندگی بومی تاحدودی آشنایی دارد برایم توضیحات قابل توجهی میدهد.

یکی از اشیای موجود در موزه که مادر را به سالهای کودکی اش میبرد این عروسک است که «تکم» نام دارد و به معنی پادشاه بزهاست. تکم را از چوب و پارچه و مهره های رنگین میساختند و در شهر میرقصاندند و اشعاری آیینی به نام سایا برایش میخواندند. در سایا از حیوانات اهلی تجلیل میشد و بز را به عنوان موجودی پرخیروبرکت (که از همه وجودش از شیر و گوشت بگیر تا پوست و پشم و مو و شاخش استفاده میشده)، قدردانی میکردند.

از موزه که بیرون میزنیم صدای اذان از مسجد جامع تاریخی سراب به گوش میرسد. مگر میشود از مسجدی کهن بانگ دعوت را بشنوی و دست رد بزنی؟ پس به خانه ای میرویم که هم با خدا و هم با تاریخ صفایی کنیم.

مسجد جامع سراب یادگاریست از قرن نهم هجری. مسجد بدون گلدسته و مناره است و از یک شبستان بزرگ و یک حیاط کوچک و دو در ورودی تشکیل شده.

درب ورودی شرقی مسجد مزین به کتیبه ای مرمرین با خط نسخ است که قدمت آن را به دوران گورکانیان و ترکمانان آق قویونلو نسبت میدهند.

شبستان مسجد مجموعه ای از شصت گنبد است که همه آنها به استثنای ردیف چهارم بر روی طاق جناقی و ستونها بنا گشته اند.

مسجد سه محراب دارد که هریک از ویژگی خاصی برخوردارند. یکی از محرابها از کاشی های لعابدار برجسته ساخته شده است. منبر چوبی مسجد هفت پله دارد و نام واقفش با خط ثلث رویش حک شده.

در حفاریهایی به عمل آمده از مسجد، نه تنها اشیای ارزشمند قدیمی از دل خاک بیرون آمده اند بلکه ثابت شده که مسجد بر روی مسجدی بسیار کهن ساخته شده است.

از مسجد که بیرون میزنیم قبل از رسیدن به خانه سری هم به بازار تاریخی شهر میزنیم تا مختصر خریدی به رسم سوغات سراب کرده باشیم.

دیگر وقت ناهار رسیده و باید هرچه زودتر راهی خانه مادربزرگ شویم. عصر هم باید سری به فامیلها بزنیم. در مدتی که اینجا نیامده ام اتفاقات زیادی در فامیل افتاده. باید جهت تبریک به دلیل اتفاقات خوب و البته تسلیت به بازماندگان متوفیان به تعدادی از آنها سری بزنیم و ادای وظیفه کنیم.
.......
دوستان! مادربزرگ دوست داشتنی ما بامداد روز چهارشنبه هفتم مرداد 94 بعد از نود سال زندگی سالم و مستقل، امروز از این خانه پرگشود و به رحمت خدا رفت. حالا دیگر دستهای مهربانش لحاف و تشکها را برای یافتن لواشکهایی که برای غافلگیر کردن نوه ها و نتیجه ها مخفی کرده جستجو نمیکند.

مادربزرگ عزیز دوستت دارم به خاطر همه مهربانیهایت، به خاطر همه لواشکهایی که با دستهای چروکیده نازنینت برایم درست کردی و فرستادی تا عطش دوران بارداری ام فروکش کند، به خاطر سبزیجات کوهی که با همان دستها برایم چیدی و خشک کردی و فرستادی. حالا هروقت غذایی میپزم عطر دستهایت در خانه ام میپیچد. از تو شرمنده ام که اینقدر دیر به تو رسیدم. زمانی که دیگر در این خانه نبودی...
روحت شاد باشد که همیشه در قلبمهامان زنده و جاویدان خواهی ماند.


























































