سفرنامه مهاباد قسمت پنجم(عرفان گردی با برهان -باغی ازجنس عروسک)

عاشق شهرهایی مثل مهابادم یکجورهایی همه چیز تمامند. همه نوع جاذبه برای هر نوع سلیقه ای را دارند؛ از تاریخی تا طبیعی، از موزه تا مسجد، از خیابانهای عریض تا کوچه های پلکانی، از پاساژهای شیک تا بازار تاناکورا با کالاهای مارکدار، از بانوان باسلیقه ای که با لباسهای زیبا و شاد شهر را آراسته اند و از همه مهمتر از آدمهای بی ریایی که آرامشی خاص در چهره هایشان موج میزند... امروز از صبح خیلی زود تا همین حالا در گشت و گذار بین موزه و مسجد و آرامستان و بازار و دخمه بوده ایم و حالا هم که از طبیعت گردی و غارنوردی فارغ شده ایم, نوبت عرفان گردی است. کمی آنسوتر پشت تپه ها و گندمزارهای دشت برهان یک عارف بزرگ، چهره در نقاب خاک کشیده و ما زائر آرامگاه اوییم.

حدود ده کیلومتر که از غار سهولان به سمت بوکان پیش میرویم به یک راه فرعی میرسیم که با تابلویی مشخص شده. چند کیلومتر در این جاده فرعی از میان باغها و گندمزارها میگذریم تا جایی که در حوالی روستای شرفکند گنبدی آجری از میان تپه های طلایی دشت برهان رخ مینماید.

http://s5.picofile.com/file/8171816176/%D8%A2%D8%B0%D8%B1132.jpg

 اینجا بارگاه ابدی عارف ربانی «شیخ شمس الدین برهانی» است؛ بزرگمردی از عرفای طریقه حقیقت که عمری را پی کشف و شهود گذراند و به مقام شامخی در عرفان و تصوف نائل گشت.

شمس الدین برهانی در سال 1242 هجری قمری در منطقه مکریان به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی خود را در مهاباد گذراند و سپس به سلیمانیه عراق رفت و تحصیلات خود را نزد استاد «سراج الدین نقشبندی» از عرفای نامی آن روزگار، ادامه داد. پس از سالها ریاضت و ملازمت استاد طریقتش، مراتب فضل و کمال را پله پله پیمود و خود نیز به درجه والای استادی رسید.

http://s5.picofile.com/file/8171816018/%D8%A2%D8%B0%D8%B1130.jpg

سپس راهی دیار خود گشت و در ملک شخصی اش در حوالی روستای شرفکند خانقاهی برپا کرد. وی تمام دارایی خود را وقف خانقاهش نمود و به ترویج طریقت نقشبندی و تربیت شاگردان پرداخت. وی تا پایان عمر در همین روستا ماند و در سال 1328 قمری دار فانی را وداع گفت. از آن تاریخ به بعد این روستا محل اجتماع مریدان و سالکان طریقت نقشبندی گشت و عاشقان طریقتش در این مکان گرد هم می آمدند و به انجام فرایض دینی میپرداختند.

http://s4.picofile.com/file/8171816276/%D8%A2%D8%B0%D8%B1133.jpg

حال ما آمده ایم اینجا تا زائر خانه ابدی این عارف نامی باشیم، عارفی که بزرگانی چون هیمن و هه ژار برایش احترام بسیار قائل بوده و همواره از ایشان به نیکی یاد کرده اند.

در باب فضایل حضرت برهان گفته میشود که وی به هیچ عنوان دین و مذهب را وسیله ارتزاق خود قرار نداده و به قول معروف نخواسته که از نمد منبر و محراب برای خود کلاهی ببافد. برهان نه تنها از مریدان طلب پول نمیکرده بلکه تمام دارایی خود را نیز وقف خانقاه و ترویج آیین خود کرده. وی شخصا" در کنار سایر اهالی روستا به باغداری و کشاورزی مشغول بوده و هزینه ساخت خانقاه را نیز از فروش محصولات خود فراهم آورده و همواره مریدانش را به پرهیز از ریاکاری و تظاهر دعوت میکرده.

دیگر اینکه هرگز اصرار به انتخاب جانشین از بین فرزندان خود نداشته و همین دو خصوصیت حکایت از فضایل والای ایشان دارد.

http://s4.picofile.com/file/8171816084/%D8%A2%D8%B0%D8%B1131.jpg

مقبره اش بر روی تپه ای باصفا درمیان صدها سنگ قبر ایستاده به سبک گورستانهای اهل تسنن چه حال و هوای معنوی و عجب چشم انداز زیبایی دارد. مدتی در میان سنگ قبرها میگردیم و درحالیکه از خواندن اسامی زیبای کرد بر روی سنگها مشعوف گشته ایم برای شادی روح رفتگان، دعایی میکنیم سپس با عارف وداع کرده و راه مهاباد را درپیش میگیریم.

وقتی به حوالی سهولان میرسیم در یک کیلومتری روستایی به نام «عیسی کند» در حاشیه جاده مهاباد- بوکان ناگهان صدای ساز و دهل توجه ما را به خود جلب میکند و در این گرگ و میش هوا، در باغی در کنار جاده چشممان به زنان و مردانی میخورد که با لباسهای رنگارنگ کردی شانه به شانه ایستاده مشغول رقص و پایکوبی اند. فورا" از ماشین پیاده شده به جمعشان میپیوندیم.

http://s5.picofile.com/file/8171816668/%D8%A2%D8%B0%D8%B1139.jpg

همینکه پایمان را در باغ میگذاریم، مردی با لباس کردی به طرفمان می آید چشمم به تابلوی ورودی باغ و نوشته رویش میخورد. فورا" بلیت ورودی را پرداخت میکنیم و وارد میشویم

http://s5.picofile.com/file/8171816942/%D8%A2%D8%B0%D8%B1142.jpg

این مرد صاحب این باغ است؛ باغی بی هیچ شباهت به باغهایی که تابحال دیده ایم باغی که درخت میوه و گل ندارد و محصولاتش عروسکهایی هستند که یک سبد شادی و سرزندگی به مشتریان عرضه و خستگی راه را از تنشان به در میکنند.

http://s5.picofile.com/file/8171816300/%D8%A2%D8%B0%D8%B1134.jpg

اینجا یک موزه سرباز است که به همت این مرد روستایی تحصیل نکرده دایر گشته! با دیدن این باغ عروسکی فکر میکنم که چه استعدادهایی که در مملکتمان اینچین ناشناخته مانده و هدر میروند. یک مرد بی سواد دست به چنین ابتکاری میزند؛ همانگونه که یک مرد کرولال در حوالی بلورد سیرجان دست به ساخت یک باغ سنگی زده و اثری سورئال پدید آورده که در دنیا نظیر ندارد.

http://s4.picofile.com/file/8171816368/%D8%A2%D8%B0%D8%B1135.jpg

اینجا باغ عروسکی است باغی که مردی با دست خالی و با دلی سرشار از عشق ساخته؛ مردی که آرامش زندگی را در تراشیدن چوب و قالب زدن گچ و سیمان و ساختن ماکتهای زنان و مردان دیارش یافته.

http://s5.picofile.com/file/8171816492/%D8%A2%D8%B0%D8%B1137.jpg

این مرد که محمد صادقی نام دارد همینجا در این باغ با این عروسکها زندگی میکند. با آنها حرف میزند، درددل میکند، برایشان اشک میریزد، با شادی هایشان شاد میشود و آنها را اعضای خانواده خودش میداند.

http://s4.picofile.com/file/8171816434/%D8%A2%D8%B0%D8%B1136.jpg

 آقای صادقی لباسهای مستعمل بانوان کرد را خریداری و تن عروسکهایش میکند، برایشان خواستگاری میرود و عروس و دامادشان میکند و چند وقت بعد کودکی در آغوششان جای میدهد.

http://s5.picofile.com/file/8171816550/%D8%A2%D8%B0%D8%B1138.jpg

به خدا اگر در هر جای دنیا چنین خلاقیت و استعدادی کشف شود طرف را روی سر حلوا حلوا میکنند، توی بوق و کرنا میکنندش، از هنرش صدها فیلم و کتاب و قصه و عکس پدید می آورند.

http://s5.picofile.com/file/8171817050/%D8%A2%D8%B0%D8%B1143.jpg

البته ناگفته نماند این هنرمند عاشق تنها هم دستمزد این همه هنرش را گرفته. آنهم نه یکبار که چندین و چند بار! اگر عکسهای این باغ در همین چند سال اخیر را ببینید متوجه خواهید شد خیلی از عروسکها عوض شده اند. علتش را الان برایتان میگویم.

این باغ نه یکبار که چندین بار مورد هجوم افرادی معلوم الحال واقع شده، آدمهای حقیری که عقده های وجودی شان را میخواهند با دندان شکنجه دادن دیگران باز کنند.

http://s5.picofile.com/file/8171816834/%D8%A2%D8%B0%D8%B1141.jpg

این حسودان بدخواه، بارها به مرد عروسک ساز تذکر داده اند که بند و بساطش را جمع و گورش را گم کند. بارها تهدیدش کرده اند و چند بار هم شبانه به باغش ریخته و عروسکها را به آتش کشیده اند. اما این هنرمند عاشق دوباره با دست خالی و نیروی عشق عروسکها را ساخته و یکی یکی کنار هم چیده و باغ عروسکی اش را زیباتر از قبل پدید آورده. حالا کلبه ای نیز در کنار باغش ساخته و شبانه روز در کنار عروسکهایش است تا هیچ دست کثیفی به سویشان دراز نشود. به راستی چرا هنرمند بودن توی مملکت ما اینقدر سخت است!!

http://s4.picofile.com/file/8171816768/%D8%A2%D8%B0%D8%B1140.jpg

 از استاد صادقی یک لباس کردی کرایه میکنم و میپوشم و کنار عروسکهایش می ایستم و به حمایت از این عروسکها و این هنرمند دوست داشتنی عکسی به یادگار میگیرم.

http://s4.picofile.com/file/8171817226/%D8%A2%D8%B0%D8%B1145.jpg

در همه سفرها یک خاطره، یک مکان، یک چیز بیشتر از هرچیز دیگر به دل مینشیند و میشود نقطه عطف آن سفر! شاید عجیب باشد اگر بگویم که این باغ نقطه عطف سفر من به مهاباد بود و هیچ چیز به اندازه این باغ عروسکی و این عروسکها که ما را به یک عروسی کردی دعوت کردند، مرا به وجد نیاورد.

http://s4.picofile.com/file/8171817184/%D8%A2%D8%B0%D8%B1144.jpg

آنقدر در کنار عروسکها میمانیم که خورشید آخرین انوارش را از ما دریغ میکند و چهره معصوم ساکنین باغ عروسکی توی تاریکی فرو میرود و ما میمانیم و تاریکی شب و راه درازی که تا مهاباد درپیش داریم.

همراه ما باشید ادامه دارد.

سفرنامه مهاباد قسمت چهارم(غار سهولان)


یکی از مهمترین علایق ما در هر سفری طبیعت گردیست چرا که طبیعت هر دیاری منحصر به خود آنجاست و نظیرش را نمیتوان جای دیگر یافت. حالا برای دیدن یکی از کم نظیرترین جاذبه های طبیعی ایران، جاده مهاباد -  بوکان را درپیش گرفته ایم تا از یکی از زیباترین عجایب طبیعی ایران که در 42 کیلومتری جنوب شرقی مهاباد واقع شده دیدن کنیم. پس از پیمودن چهل کیلومتر راه از مهاباد، با دیدن تابلوی غار سهولان، جاده سمت راست را درپیش گرفته، در نزدیکی روستایی به همین نام به محوطه غار میرسیم.

http://s5.picofile.com/file/8170950242/%D8%A2%D8%B0%D8%B1111.jpg

ماشین را پارک و پای پیاده راهی غار میشویم. در محوطه ورودی، کالسکه هایی صف کشیده اند که در ازای پول، گردشگران را به ورودی غار میرسانند. ولی ما ترجیح میدهیم این مسافت کوتاه را قدم زنان بپیماییم. وقتی به ورودی غار میرسیم اولین چیزی که چشممان را میگیرد کوه زیبایی است که غار در آن جا خوش کرده.

http://s5.picofile.com/file/8170950418/%D8%A2%D8%B0%D8%B1113.jpg

اما چیزی که باعث زیبایی کوه صخره ای شده، صدها که چه عرض کنم هزاران کبوتر چاهی است که در حفره های طبیعی این صخره ماوا گزیده اند و صدای بال بال زدن و بق بقویشان سرزندگی خاصی به فضای پیرامون غار بخشیده. چند درخت تنومند جنگلی هم سایه خود را سخاوتمندانه بر دهانه غار گسترانده اند و به محیط، طراوتی دوچندان بخشیده اند.

http://s5.picofile.com/file/8170950368/%D8%A2%D8%B0%D8%B1112.jpg

از در ورودی غار که وارد میشویم، خنکای مفرحی حس میکنیم که در این گرمای تابستان غنیمتی بزرگ است. غار سهولان دارای دو بخش خشکی و آبی است که بخش آبی (دریاچه) چهل و پنج متر پایینتر از ورودی غار است. برای رسیدن به اسکله باید از دالانهایی تنگ و تاریک گذر کنیم؛ دالانهایی که به لطف نورافکن ها اندک روشنایی دارند. همچنین باید راه پله ای پیچ درپیچ متشکل از صد و شش پله ناقابل را هم پشت سر بگذاریم.

http://s5.picofile.com/file/8170950526/%D8%A2%D8%B0%D8%B1114.jpg

 هرچه پایینتر میرویم فضا مرطوبتر میشود و بوی گوگرد بیشتر. حالا به اسکله رسیده ایم جایی که باید جلیقه های نجات را به تن کرده و سوار بر قایق به کشف و شهود در این غار شگفت انگیز بپردازیم

http://s4.picofile.com/file/8170950626/%D8%A2%D8%B0%D8%B1115.jpg

 بالاخره پس از لحظاتی انتظار قایقی از راه میرسد و پس از تخلیه مسافرانش ما را سوار میکند. اولین بخش غار همان تالار اصلی آن است که حدود دویست متر مساحت دارد و ارتفاع سقفش پنجاه متر است. عبور از این بخش از غار که عظمتی وصف ناشدنی دارد ما را غرق در حیرت و شگفتی میکند.

http://s4.picofile.com/file/8170950942/%D8%A2%D8%B0%D8%B1119.jpg

طول مسیر آبی کشف شده 300 متر و طول مسیر خشکی کشف شده 250 متر است. کل مساحت کشف شده حدود دو هکتار میباشد و متوسط عمق آب دریاچه 25 متر است که در عمیقترین نقطه به 32 متر هم میرسد.

 و چه لذتی دارد وقتی سوار بر زورق به تماشای زیباییهای طبیعت بنشینی و شاهکارهایی که خالق هستی بر دیواره های غار نقش زده را بنگری!

http://s5.picofile.com/file/8170951326/%D8%A2%D8%B0%D8%B1123.jpg

  از تالار غار وارد حوضچه های بعدی میشویم که به نسبت کوچکتر و باریکترند و از آنها دالانها و راههای باریکتری منشعب میشود که ورود به برخی از آنها امکان پذیر نیست. چیزی که بسیار چشمگیر و مایه تعجب است، سطح شفاف و زلال دریاچه است. آب دریاچه آنقدر شفاف است که به آسانی میتوان سنگهای کف دریاچه را دید.

http://s5.picofile.com/file/8170950718/%D8%A2%D8%B0%D8%B1116.jpg

این غار آبی در مقایسه با غار علیصدر که بزرگترین غار آبی ایران است، خیلی کوچک است برای همین هم گشت در آن به نسبت کوتاهتر است. درضمن امکان پیاده شدن از قایق و گشت زنی در خشکی نیز وجود ندارد و کل گشت در غار چیزی در حدود بیست دقیقه طول میکشد. در این گشت در مجموع سه حوضچه آب بزرگ و کوچک را پشت سر گذاشته و درنهایت به چهارمین و بزرگترین حوضچه میرسیم.

 یکی از جذابیتهای موجود در غار، قندیلهای استالاکتیتی و استالاکمیتی آن است که زنده و همچنان در حال رشدند و دیواره ها و سقف غار را آذین بسته اند.

http://s4.picofile.com/file/8170950826/%D8%A2%D8%B0%D8%B1118.jpg

 این قندیلها در بعضی نقاط اشکالی پدید آورده اند که بی شباهت به موجودات زنده و غیر زنده پیرامونمان نیست. برای همین هم تعجب نکنید اگر بگویم این غار، لاک پشت، عروس دریایی، دلفین، فیل، عقاب، خفاش،خوشه انگور، توت فرنگی، قارچ و حتی یک هواپیمای در حال فرود دارد!

http://s4.picofile.com/file/8170951126/%D8%A2%D8%B0%D8%B1121.jpg

  از موجودات تندیسی و خیالی غار که بگذریم میرسیم به موجودات زنده ای که در غار زندگی میکنند، پرندگانی چون کبوتر چاهی و خفاش به راحتی در غار آمد و رفت میکنند.

http://s4.picofile.com/file/8170951626/%D8%A2%D8%B0%D8%B1127.jpg

 البته خفاشها کمتر خود را به گردشگران نشان میدهند و اغلب شبها و در تاریکی و سکوت مطلق از مخفیگاه خود خارج میشوند.

http://s5.picofile.com/file/8170951226/%D8%A2%D8%B0%D8%B1122.jpg

 درجه حرارت غار در همه فصول سال ثابت و بین 10تا 15 درجه ثابت است. رطوبت حاکم بر غار 70 تا80 درجه است و در اثر رطوبت سنگها و صخره ها با خزه های سبز و قهوه ای پوشیده شده اند.

http://s5.picofile.com/file/8170951368/%D8%A2%D8%B0%D8%B1124.jpg 

اما نحوه کشف غار هم در نوع خودش شنیدنی و جذاب است. در سال 1896 «ژاک دمورگان» که کتاب جغرافیای غرب ایران را مینوشت مصمم به دیدن غار گشت. برای این منظور با کمک چند تن از اهالی روستای سهولان با یک کلک وارد غار شد و توانست تا عمق 200 متری آن پیش رود و از بخش خشکی بالای آن خارج شود. ژاک آن زمان نقشه ای از غار ترسیم کرد که تا حدود زیادی شبیه به نقشه امروزی غار است.

http://s4.picofile.com/file/8170950792/%D8%A2%D8%B0%D8%B1117.jpg

پس از دمورگان در سال 1350 یک هیأت غارنوردی از دانشگاه اکسفورد با تجهیزات کامل از غار دیدن کردند و از آن تاریخ کم کم زمینه برای آماده سازی غار مهیا گشت تااینکه در سال 1379 غار سهولان به عنوان دومین غار آبی کشور، آغوش خود را به روی گردشگران مشتاق گشود.

http://s4.picofile.com/file/8170951034/%D8%A2%D8%B0%D8%B1120.jpg

 حدود 70 میلیون سال از پیدایش این غار که مربوط به دوره کرتاسه بوده میگذرد ولی اولین نشانه های حیات آدمی در آن به دوران پارتها برمیگردد که روزگاری اینجا خانه اقوام پارتی بوده. در عملیات کشف و آماده سازی غار، اشیایی نظیر ظروف سفالی مربوط به هزاره های اول و دوم پیش از میلاد در این غار یافت شده که نشان میدهد از چهارهزار سال قبل حیات در این غار ادامه داشته. علاوه بر سفالهای دوره اشکانی اشیایی از دوره ایلخانی نظیر جام مسی در این غار پیدا شده. همچنین در قسمت خشکی غار گورهایی قدیمی کشف شده. 

 http://s4.picofile.com/file/8170951434/%D8%A2%D8%B0%D8%B1125.jpg

در زمان حمله ارتش روس به مهاباد و قتل عام مردم این دیار، این غار جان پناه و نجات دهنده بسیاری از اهالی روستا بوده چراکه بسیاری از مردان منطقه به این غار پناه آورده و در آن مخفی شدند. از همان تاریخ به این غار «کونه مالان» هم گفته شد یعنی جایی که مردم در آن ساکنند.

 http://s4.picofile.com/file/8170951500/%D8%A2%D8%B0%D8%B1126.jpg

 جالب اینجاست که روستای سهولان تا قبل از کشف غار، روستایی مهجور و محروم بود ولی با ورود گردشگران به منطقه حسابی رونق یافت و زندگی ساکنین روستا دگرگون شد. امروز بسیاری از مردان روستا از برکت وجود غار کار و کاسبی خوبی دارد؛ چه آنها که در محوطه غار، دکه و مغازه و کافه زده اند و چه آنها که متصدی فروش بلیط و قایقران و راهنما و ... هستند. خلاصه این غار، خیروبرکت فراوانی به زندگی اهالی داده و نام روستای سهولان را بر سر زبانها انداخته؛ روستایی که به دلیل قرار گرفتن درمیان رشته کوههای زاگرس و دره های عمیق و البته زمستانهای استخوان سوز یخبندانش، کلاه هیچ بنی بشری هم بدانجا نمی افتاد. حالا بیایید و ببینید که هزار هزار گردشگر مثل ما به این روستا می آیند تا از این شاهکار باشکوه طبیعت دیدن کنند.

 همراه ما باشید ادامه دارد. 

 

سفرنامه مهاباد قسمت سوم(اینجا شاهزاده ای آرمیده)


و حالا در حال عبور از جاده مهاباد - میاندواب هستیم. تا چشم کار میکند دوروبرمان باغهای سیب است آنهم چه سیبهایی از آن سبز و ترش و خوشمزه ها که عاشقشان هستم. در این میانه راه به راه تابلوهای «سیبهای زیردرختی شما را خریداریم» توجه ما را جلب میکند.

 نمیدانم این سیبهای پادرختی که تعدادی از آنها خراب و لهیده هستند کجا میروند. طاقت نمی آورم و از ماشین پیاده میشوم و میپرسم. حدس میزنید کجا میروند؟ خدای من نه !!  به کارخانه آبمیوه گیری!

http://s5.picofile.com/file/8169130984/%D8%A2%D8%B0%D8%B199.jpg

 بالاخره در 15 کیلومتری شمال مهاباد و جنوب روستای «اگریگش» تابلویی قهوه ای رنگ ما را به جاده ای خاکی رهنمون میشود. وارد جاده خاکی سمت چپ شده و حدود یک کیلومتر پیش میرویم آنهم با چه عذابی! دست اندازهای جاده از یک طرف و سیبهایی که روی شاخه ها مثل زمرد میدرخشند یک طرف. تمام این مسیر را درختان سیبی احاطه کرده اند که از بس بار داده اند، شاخه هایشان دارد میشکند و با دیدنشان هوس دست درازی به کله هر بنی بشری میزند. به خدا ما کاری به آنها نداریم ولی آنها دست از سرمان برنمیدارند و تا رسیدن به مقصد همینطور چشمک میزنند و دلربایی میکنند تا عاقبت دل و دین از ما میبرند. آخر ما هم ظرفیتی داریم. ناسلامتی ما هم فرزندان همان ننه بابایی هستیم که همه هستی شان را به خاطر یک سیب به باد دادند.

http://s4.picofile.com/file/8169131126/%D8%A2%D8%B0%D8%B1102.jpg

 و اینک رسیده ایم به پای این صخره عجیب و غریب تا ردپای نیاکانمان را دنبال کنیم. در دل این  صخره رسوبی گله به گله حفره هایی به چشم میخورد. نمیدانم این حفره ها هنر دست طبیعت است یا تیشه بشری آنها را در دل این کوه پررمز و راز قرار داده.

http://s4.picofile.com/file/8169131076/%D8%A2%D8%B0%D8%B1100.jpg

 کمی که جلوتر میرویم دخمه گاه رخ مینماید؛ حفره ای شبیه به یک اتاقک که تیشه فرهادان گمنام، دوهزار و هفتصد سال پیش ستونهای ستبرش را برافراشته تا روح شاهزاده ای در آن آرام گیرد؛ شاهزاده ای مادی که در جنگ با آشوریان و در راه دفاع از سرزمینش جان خود را از دست داد و به نوعی شهید راه میهن گشت. اینجا فخریگاه (فخریگا) است که در لهجه بومی به فخریقاه یا فقرقاه هم شهرت دارد.

 http://s5.picofile.com/file/8169131200/%D8%A2%D8%B0%D8%B1104.jpg

 گریشمن باستان شناس معروف فرانسوی که در بسیاری از اماکن باستانی ایران به کاوش پرداخته، این بنا را متعلق به شاهزاده مادی «فراورتیش» میداند. فراورتیش پسر «دیااکو» اولین پادشاه ماد بوده. هرودت مورخ یونانی در کتابش از این شاهزاده یاد کرده و درباره اش نوشته که این شاهزاده مادی 653 سال پیش از میلاد و در جنگ با آشوریان کشته شده.

 http://s5.picofile.com/file/8169131250/%D8%A2%D8%B0%D8%B1105.jpg

 

اما برخی از باستان شناسان نیز این مکان را نه آرامگاه، که دخمه گاهی به منظور قرار دادن اجساد میدانند. همانطور که همه میدانیم ایرانیان باستان بر این باور بودند که خاک و آب و آتش عناصری پاک و مقدسند و نباید با اجساد آلوده شوند. همچنین مردگان باید خوراک جانداران زنده میشدند تا در قالب جسم موجودی زنده به حیات خود ادامه دهند و با این اندیشه دخمه گاهها  شکل گرفتند. بدینگونه اجساد در دخمه ها که شکافهایی دست ساز در دل کوه بودند آنقدر میماندند تا خوراک لاشخورها میشدند و تنها استخوانهایشان باقی میماند که در گودالی مخصوص به نام «استودان» دفن میشدند.

http://s4.picofile.com/file/8169131100/%D8%A2%D8%B0%D8%B1101.jpg 

 اما عقیده سومی هم هست که هیچگونه سندیت تاریخی ندارد و پایه و اساسش قصه و افسانه هاییست که سینه به سینه نقل گشته. عده ای از سکنه بومی منطقه بر این باورند که اسطوره عشق داستان نظامی گنجوی یعنی فرهاد کوه تراش این کوه را تراشیده و مدتی را در این اتاقک پنهان بوده.

 قصه شیرین و فرهاد آنقدر جذاب و پرخریدار است که هرکجا که ردی از تیشه بشری بر دل کوه است یاد آن شهید در راه عشق در خاطره ها زنده میشود؛ او که به عشق وصال معشوق و کنار زدن رقیبی چون خسروپرویز کوهها را تراشید و نقشها آفرید.

 http://s5.picofile.com/file/8169131350/%D8%A2%D8%B0%D8%B1108.jpg

 برای همین هم بسیاری از طرح و نقشها در دل کوه چه از نوع سنگ نگاره چه دخمه، «فرهادتراش» یا «فراتاش» نام گرفته. این دخمه نیز به «فرهادگاه» معروف است. انگار آدمها بر این باورند که تنها نیروی عشق است که میتواند چنین شاهکارهایی بیافریند. 

  ارتفاع ورودی دخمه از پایینترین نقطه تراشیده شده پنج متر است و از پای کوه حدود ده متر. راحتتان کنم هیچ راهی برای رسیدن به گوردخمه وجود ندارد. ناسلامتی اینجا مدفن شاهزاده ای مادی است.

 http://s5.picofile.com/file/8169131142/%D8%A2%D8%B0%D8%B1103.jpg

 اما از یادگاریهای زشتی که دستانی کریه بر دیوار دخمه حک کرده اند میتوان دریافت که قبلا" ورود به این دخمه امکان پذیر بوده. ازقرار معلوم چند سال پیش یک نردبان بلند فلزی اینجا بوده تا گردشگران بتوانند با ورود به داخل گوردخمه به اعماق تاریخ سیر کنند اما نتیجه این لطف و دست و دلبازی آن یادگاریهای نکبتی هستند. که کاش قضیه تنها به آنها ختم میشد. عده ای ناجوانمرد به طمع یافتن گنج و اشیای زیرخاکی، تیشه برداشته و به جان این گنج نفیس افتاده و صدمات جبران ناپذیری بر پیکره اش وارد آورده اند. اینجاست که باید شاکر باشیم که نردبانی در کار نیست بلکه این اثر ارزشمند دوهزار و هفتصد ساله اندکی بیشتر دوام بیاورد.

 خوبیش این است که از همین پایین هم میتوان با زوم کردن دوربین تاحدودی به فضای داخلی دخمه اشراف داشت. دخمه دارای چهار ستون در دو ردیف میباشد.

 http://s5.picofile.com/file/8169131284/%D8%A2%D8%B0%D8%B1106.jpg

 

فضای داخلی از دو بخش ایوان و اتاق درونی درست شده که گویا سه سنگ قبر در آن وجود دارد. یعنی علاوه بر فراورتیش دو نفر دیگر در این دخمه دفن شده اند. فخریگاه با دوبخش تاریخی «برده کنده» و شهر باستانی «دریاس»، سه رأس یک مثلث باستانی را شکل میدهند.

 http://s4.picofile.com/file/8169131334/%D8%A2%D8%B0%D8%B1107.jpg

 باز هنگام دل کندن و رفتن است. باز باید این مکان پررمزوراز را وداع گوییم و برویم. برویم تا خواب ابدی شاهزاده را مشوش نکنیم. پس بدرود ای شاهزاده مادی! بدرود ای همه نیاکانی که در این کوه بدنهاتان خوراک لاشخورها شد. بدرود ای پدرانی که استخوانهاتان اینجا پای کوه دفن گردید و امروز خاک این باغها شدید. کسی چه میداند شاید برق این سیبهای شاداب و خندان، برق نگاه شما باشد که بدرقه راه فرزندان امروز این مرزو بوم است.

 همراه ما باشید ادامه دارد. 

سفرنامه مهاباد قسمت دوم (آرامستان گردی)

پس از بازدید از موزه و مسجدجامع، ماشین را از پارکینگ درآورده، راه جنوب غربی شهر را درپیش گرفته، به زیارت کسی میرویم که بیش از همه در تاریخ مهاباد تأثیرگزار بوده و بیراه نیست اگر بگوییم مهاباد امروزی موجودیتش را از وی دارد. او کسی نیست جز «بداق سلطان» سردار رشید شاه سلیمان صفوی، حاکم مقتدر شهر؛ کسی که مهاباد را در جوار شهر باستانی دیاس (دیاز) ساخت و بر توسعه اش کوشش بسیار نمود.

همانطور که در موزه مهاباد شاهد بودیم، اشیایی مربوطه به هزاره های پیش از میلاد در حولی مهاباد یافت شده که گویای تمدن چندهزارساله منطقه است. اما آن شهر باستانی مهاباد،نه شهری است که امروز ما در آن هستیم بلکه شهری کوچک به نام دیاز است که با اندک فاصله ای از مهاباد کنونی، بر روی ریشه های باستانی شهر «دیاس» همچنان پابرجاست و بداق السلطنه حاکم شهر در جوار دیاز، قریه ای خوش و آب و هوا را برگزید و مرکز حکومت خویش قرار داد؛ قریه ای در پای کوهها و در جوار باغها و چشمه های فراوان. آن قریه روز به روز توسعه و رونق یافت و به مرکز قلمرو حاکم مقتدر تبدیل شد؛ قلمرویی که از غرب تا مرزهای عراق و از شرق تا مراغه میرسید. وباز از آنجاییکه این شهرنوپا در کنار چشمه سارهای خنک بود ساوجبلاغ نام گرفت که واژه ای ترکی و به معنای چشمه سرد میباشد.(همه میدانیم که صفویان اصالتا" آذری و ترک زبان بوده اند) از آن دوران این شهر قرنها ساوجبلاغ خوانده میشد تااینکه که در سال 1314 به دستور رضاشاه به نام باستانی اش مهاباد تغییر نام یافت.

http://s5.picofile.com/file/8167951250/%D8%A2%D8%B0%D8%B194.jpg

حالا به محوطه مقبره بداق سلطان در حاشیه شهر رسیده ایم، بنایی آجری با پلانی مربعی که گنبدی بی پیرایه بر فرازش خودنمایی میکند. یک درب آهنی زمخت مزین به قفل ما را از ورود به داخل مقبره و زیارت بداق محروم میکند. کاش لااقل این در را از جنسی ساخته بودند تا بر پیکره این بنای چهارصد ساله زیبا، چنین وصله ناجوری به نظر نرسد.

از بداق سلطان همواره به نیکی یاد میشود چرا که وی در زمان حکومت خود که از سال 1063 تا 1111 قمری بود، اقدامات بسیار گسترده ای انجام داد و بناهای بسیار از خود به یادگار گذاشت. از آن جمله میتوان به مسجد جامع، پل سرخ و پل بداغ سلطان اشاره کرد، همچنین یک کتابخانه بزرگ در زمان وی ساخته و وقف دوستداران علم و دانش گردید.

http://s5.picofile.com/file/8167950800/%D8%A2%D8%B0%D8%B188.jpg

مردم منطقه آنقدر برای بداق سلطان احترام قائلند که مقبره اش را مکانی مقدس و بقعه ای متبرک و صاحب کرامات بسیار میدانند. با این عقیده همه روزه بخصوص در روزهای تعطیل و البته چهارشنبه ها جهت زیارت به این بقعه می آیند و به دعا و پخش نذورات میپردازند؛ شمع روشن میکنند و گاهی به در و دیوار مقبره دخیل میبندند و اینگونه بداق سلطان را واسطه آمرزش گناهان خود قرار میدهند.

http://s5.picofile.com/file/8167950834/%D8%A2%D8%B0%D8%B190.jpg

همانطور که از وجنات مقبره پیداست این مقبره در سالهای اخیر (سال 80) بازسازی شده چراکه دست ویرانگر زمانه و جنگهای پی درپی منطقه، آن را به خرابه ای بدل نموده بود. این مقبره نیز همچون مسجد جامع و دیگر بناها از آجر سرخ ساخته شده که یکی از المانهای معماری منطقه مکریان بوده و در بیشتر بناهای آن دوران ازجمله مسجدجامع، پلهای تاریخی و حمام میرزارسول به کار رفته.

http://s5.picofile.com/file/8167950900/%D8%A2%D8%B0%D8%B193.jpg

در ضلع غربی مقبره بداق، قبرهایی به چشم میخورد که طبق گفته اهالی شهر، مربوط به بازماندگان خاندان بداق سلطان مکری میباشد. سنگ قبرها به سبک سنگهای گورستانهای اهل تسنن به شکل ایستاده قرار گرفته اند.

http://s5.picofile.com/file/8167950776/%D8%A2%D8%B0%D8%B187.jpg

علاوه بر این سنگ قبرها در محوطه بقعه یک گورستان تاریخی قرار دارد که به آن «گومبه زان» گفته میشود و گویی از زمان تاریخ احداث شهر یعنی زمان بداق سلطان مردم مردگانشان را در آن دفن میکرده اند.

http://s4.picofile.com/file/8167950884/%D8%A2%D8%B0%D8%B192.jpg

بازدید از گونبه زان که تمام میشود بخش دوم آرامستان گردیمان آغاز میشود و اینبار راهی «مقبرة الشعرا» میشویم؛ جایی که بزرگان عالم ادب و هنر در آن جاودانه گشته اند.

http://s5.picofile.com/file/8167950850/%D8%A2%D8%B0%D8%B191.jpg

 مقبرة الشعرا در یک فضای سرسبز، زیبا و باغ مانند که با دیواری محصور است ساخته شده. بخشی از این آرامستان بر روی تپه ای مرتفع واقع است و سطحش سنگفرش شده و روی سنگ قبرهایش اسامی نام آشنایی را میتوان خواند.

http://s5.picofile.com/file/8167951326/%D8%A2%D8%B0%D8%B196.jpg

یکی از این افراد نام آشنا استاد «محمدقاضی» مترجم و ادیب فرهیخته کشورمان است. کسانی که اهل رمان و ادبیات داستانی هستند محال است که نام این مترجم و نویسنده بزرگ و پرکار کشورمان را  نشنیده یا اثری از وی نخوانده باشند.

http://s4.picofile.com/file/8167951300/%D8%A2%D8%B0%D8%B195.jpg

وی که زاده مهاباد بود، در کودکی زبان فرانسه را نزد یکی از فرهیختگان از فرنگ برگشته شهرش آموخت. (دوستانی که با واژه «از فرنگ برگشته» بیگانه اند باید بگویم اصولا" پیش از انقلاب هر جوانی که برای تحصیل به اروپا یا آمریکا میرفت پس از اخذ مدرک، به ایران بازمیگشت تا علم و تجربه اش را صرف خدمت به کشورش کند. امروز چنین واژه ای را باید به کلی از واژه نامه مان حذف کنیم چراکه کسی که پایش به خارج از ایران برسد محال ممکن است برگردد و آرزوی بسیاری از جوانان ممتاز و مغزهای متفکر، فرار از مملکت است. چرایش را هم که لازم نیست بگویم...) از مبحث اصلی دور نشویم. داشتم میگفتم خلاصه ایشان در مهاباد زبان فرانسه را آموخت و پس از پذیرفته شدن در رشته حقوق دانشگاه تهران وارد عرصه ادبیات و ترجمه آثار فرانسوی و انگلیسی شد و این حرفه را تا سالهای پایان عمر ادامه داد. وی آثار ارزشمندی چون «دن کیشوت» نوشته سروانتس، «زوربای یونانی» اثر نیکوس کازانتزاکیس، «نان و شراب» اثر اینیاتسیو سیلونه و «شازده کوچولو» اثر سنت اگزوپری را به فارسی برگردانده و چندین بار موفق به دریافت جایزه بهترین ترجمه سال گردید.

 از دیگر آثار وی میتوان به ترجمه رمانهای مادام بوواری، ساده دل، سپیددندان، باخنمان، آزادی یا مرگ، در زیر یوغ، شاهزاده و گدا و دهها اثر ارزشمند دیگر اشاره کرد. (خوب شد که از این فرصت استفاده و به معرفی چند اثر ادبی پرداختم.)

طبق وصیت استاد، جسد وی پس از مرگ به زادگاهش مهاباد منتقل گشت و در مقبره الشعرا به خاک سپرده شد تا پیکرش جزوی از خاک زادگاهش باشد. مجسمه ایشان هم توسط استاد «هادی ضیاالدینی» مجسمه ساز برجسته سنندجی ساخته و زینت بخش میدانی در شهر مهاباد به نام خود استاد گشت.

http://s4.picofile.com/file/8167950818/%D8%A2%D8%B0%D8%B189.jpg

 از دیگر افراد سرشناس مدفون در این آرامستان میتوان به «محمد ماملی» (خواننده کرد) و «استاد هیمن» و «استاد هه ژار» از ادیبان و برجستگان عالم شعر و ادب اشاره نمود.

کاشکی مجسمه های این بزرگان در کنار سنگ قبرهایشان نیز قرار میگرفت. هرچند مجسمه بیشتر این افراد زینت بخش میادین شهر است و همین امر به تنهایی همت اهالی مهاباد را در بزرگداشت نام و یاد مفاخرشان نشان میدهد و فرهنگ غنی مردمان کرد را نمایان میسازد. یاد و خاطره همه این بزرگان گرامی باد.

همراه ما باشید ادامه دارد 

 

سفرنامه مهاباد قسمت اول (حمام میرزا رسول-مسجدجامع)

در ادامه سفرمان نه تنها از مرزهای جغرافیایی گذشته و از آذربایجان شرقی پا به آذربایجان غربی نهاده ایم که مرزهای قومیتی را نیز درنوردیده و به اقلیمی کردنشین رسیده ایم؛ بله درست شنیدید شهری کردنشین در یک استان ترک نشین! و اینک مهاباد این شهر زیبای محصور در کوهها، دروازه های نامرئی اش را به رویمان گشوده و ما در یک صبح زیبای تابستان در مهابادیم تا کتاب تاریخ سرزمینمان را ورق بزنیم و قصه های مردم این دیار را بخوانیم.

مهاباد را سالها پیش وقتی هنوز نوجوان بودم شناختم. چطور و چگونه اش را الان برایتان میگویم. شوهرخاله بنده که یک نظامی ارتشی بود به مدت یکسال مأموریت یافته بود که در مهاباد خدمت کند و چون خاله بنده در این مأموریت همراه وی نبود شوهر خاله هر ماه به دیدن خانواده می آمد و هربار هم با کلی سوغاتی زیبا! از لباس و کفش و لوازم خانگی و ظروف آشپزخانه تا انواع لوازم آرایشی و بهداشتی. مادرم نیز که قیمتها را مناسب میدید هربار درخواست کالایی میداد از همان روزها مهاباد برایم شهری مقدس شد؛ شهری که میتوانست لیوانهای خانه مان را عوض کند، لباس و کفش زیبا و بادوام تنمان کند و موهای مادرم را هر ماه با رنگی زیبا نونوار کند و آن روزها همه این خوشبختیهای کوچک را مدیون شهری بودم که امروز آغوش باز کرده تا پذیرایم باشد.

 

درباره وجه تسمیه مهاباد نظرات گوناگونی مطرح است. عده ای نام آن را تغییرشکل یافته «مادآباد» مینامند چراکه این شهر در زمان مادها شهری آباد و مطرح بوده. عده ای نیز مهاباد را شهر بزرگان (مه به معنی بزرگ) تعبیر میکنند. و عده ای دیگر بر این باورند که چون منطقه ای مه خیز و مه آلود بوده مِهاباد نام گرفته. برخی نیز آن را برگرفته از نام پیامبری به نام «مهاباد» می دانند.

http://s5.picofile.com/file/8167222184/%D8%A2%D8%B0%D8%B173.jpg

حالا بیایید کمی به پیشینه مهاباد بپردازیم و در این امر چه کاری بهتر از سر زدن به موزه مهاباد؛ موزه ای که دراصل یک حمام قدیمی بوده که به نام سازنده و بانی اش «میرزا رسول» خوانده میشود. حمام در کنار یکی از گذرگاههای بازار قدیمی شهر واقع است و جایی در همهمه خواربارفروشی ها و بقالی و عطاری جاخوش کرده. اینجا آنقدر شلوغ است که جایی برای پارک ماشین نیست و باید ماشین را به پارکینگ ببریم این اولین بار است که ما در یک شهر نسبتا" کوچک برای دیدن موزه علاوه بر پول بلیت باید هزینه پارکینگ هم بپردازیم.

http://s5.picofile.com/file/8167222234/%D8%A2%D8%B0%D8%B174.jpg

مثل همه حمامهای قدیمی چند پله رو به پایین دارد که همانطور که همه میدانیم این نوع معماری جهت گرم نگه داشتن فضای حمام بوده.این حمام نیز مثل همه حمامهای قدیمی دیگر شامل سربینه، گرمخانه، خزینه و گنبد است که هرکدام چهارنورگیر در اطراف و یک نورگیر در مرکز دارند.گرچه تاریخ دقیق ساخت این بنا مشخص نیست ولی باتوجه به فرم معماری اش تاریخ ساخت آن را به اواخر دوره صفویه و مقارن با مسجدجامع شهر نسبت داده اند.

http://s4.picofile.com/file/8167222368/%D8%A2%D8%B0%D8%B177.jpg

مصالح به کار رفته در ساخت حمام، سنگ و آجر است سنگ در ساخت پی و بخشی از دیوارها و آجر در پوشش طاقها. این حمام تا قبل از تبدیل شدنش به موزه به مکانی مخروبه بدل شده بوده ولی بعد از یک دوره مرمت چند ساله بالاخره در سال 85 دربش به روی علاقه مندان تاریخ و فرهنگ گشوده شد.

 

http://s5.picofile.com/file/8167222318/%D8%A2%D8%B0%D8%B176.jpg

 

آنچه مسلم است این است که مهاباد از دوره مادها، هخامنشیان و اسکندر مقدونی شهری آباد بوده ولی به دلیل قرار گرفتن در منطقه ای حساس به لحاظ سوق الجیشی همواره مورد هجوم دشمنان بوده و چه در جنگهای ایران باستان با آشوریان، یونان و روم و چه در جنگهای بین دول صفویه و عثمانی، میدان کارزار بوده و وقایع تاریخی همواره آن را تحت تاثیر قرار داده و تنش را لرزانده اند.

 

http://s5.picofile.com/file/8167222268/%D8%A2%D8%B0%D8%B175.jpg

 

این کوزه ها و ظروف سفالی و مس و مفرغی یادگار تمدن کهن منطقه است تمدنی همپای تمدن شوش و چغازنبیل که بالغ بر سه هزار سال ریشه دارد.

http://s4.picofile.com/file/8167222384/%D8%A2%D8%B0%D8%B178.jpg

 

این کاشیکاریهای آبی بعد از مرمت موزه اضافه شده است و حقیقت این است که حمام در هیچ زمانی کاشیکاری نبوده. هریک از فضاهای حمام به بخشی از موزه تبدیل شده. بخشی مربوط به اشیای باستانی و بخشی موزه مردم شناسی و مشاغل.

http://s4.picofile.com/file/8167222418/%D8%A2%D8%B0%D8%B179.jpg

 

و ماکتها گوشه هایی از زندگی مردم را روایت میکنند. وقتی این لباسهای رنگارنگ زیبا را برتن این ماکتها میبینم هوس خرید یکی از آنها به سرم میزند ولی تصور اینکه باید کجا بپوشمش منصرفم میکند. اگر در مملکتی بودم که در انتخاب پوشش، هیچ محدودیتی نداشتم لباسهای سنتی را ترجیح میدادم. سخت بر این باورم که افسردگی ما ایرانیها از روزی شروع شد که همه زیباییها زیر هاله ای از سیاهی پنهان شدند و چشم و روح و روان آدمها فقط با سیاهی و تیرگی مأنوس شد.

http://s5.picofile.com/file/8167222484/%D8%A2%D8%B0%D8%B180.jpg

 

نکته جالب و قابل تحسین درباره این موزه این است که موزه به همت اهالی شهر ساخته شده بسیاری از لوازم و اشیای موجود در موزه اعم از ظروف قدیمی و جواهرآلات زینتی را مردم از خانه هایشان آورده و به موزه اهدا کرده اند. تعدادی از ظروف سفالی قدیمی را نیز موزه های دیگر به اینجا بازگردانده اند.

http://s5.picofile.com/file/8167222600/%D8%A2%D8%B0%D8%B186.jpg

بدینگونه و باهمت مردم و مسئولین شهر، هر گردشگری که از موزه دیدن میکند پی میبرد که این شهر روی ریشه های چندهزار ساله اش پا گرفته.

http://s5.picofile.com/file/8167222518/%D8%A2%D8%B0%D8%B181.jpg

 

بعد از بازدید از موزه روانه یک بنای تاریخی دیگر که تقریبا" در نزدیکی موزه واقع است میشویم. مسجدجامع مهاباد یا به قول کردها «مزگه وتی سوور» قدیمیترین بنای شهر و یادگاری از زمان شاه سلیمان صفوی است؛ بنایی که به همت حاکم بزرگ و مقتدر شهر «بداق سلطان» در سال 1089 بنا گردیده.

http://s5.picofile.com/file/8167222576/%D8%A2%D8%B0%D8%B185.jpg

پس از گذر از دالان طاق نمای مسجد به حیاط مشجر و مصفایی با درختان کهن و حوضی در وسط میرسیم. این مسجد مرا به یاد مسجد جامع سنندج می اندازد. مصالح اصلی به کار رفته در مسجد، آجر قرمز است به همین دلیل اینجا را مسجد سرخ نیز مینامند.

http://s4.picofile.com/file/8167222526/%D8%A2%D8%B0%D8%B182.jpg

 

اصولا" مساجد اهل تسنن حال و هوای خاصی دارند آدمهایی که واردشان میشوند افراد عادی جامعه از هر قشری هستند از جوانان دانشجو بگیر تا رفقای قدیمی که هر روز در اینجا زیر طاق حجره ها دور هم جمع میشوند و دیداری تازه میکنند. و در این سن و سال چه چیزی بهتر از گپ و گفتی جانانه در این فضای معنوی دلچسب در سایه درختان و خنکای حوض و گوش سپردن به آواز پرندگان.

 

http://s4.picofile.com/file/8167222534/%D8%A2%D8%B0%D8%B183.jpg

قسمتی از مسجد اختصاص دارد به حجره هایی که روزگاری محلی برای یادگیری علوم دینی بوده. متاسفانه در این ساعت روز درب ورودی شبستان بسته است و کلیددار مسجد هم حضور ندارد که در را برایمان باز کند و ما به ناچار از پشت پنجره به نظاره شبستان مسجد میپردازیم.

 بیشتر از هرچیز ستونها و طاقهای زیبایش مسحورم میکند. مسجد دارای ده ستون و هجده گنبد آجری نیمکره است. افسوس که از پشت شیشه های مات مسجد نمیتوان عکس جالبی گرفت.افسوس! چقدر جای خالی یک عکس از شبستان مسجد اینجا حس میشود.

مسجدجامع باوجود کوچک بودنش، صفا و معنویتی خاص دارد. این مسجد بخشی از تاریخ مهاباد و گواه آشکاری بر فرهنگ دوستی مردمانش است. و نکته مهم درباره مسجد اینکه نماز جمعه مهاباد در این مکان برگزار میشود.

http://s5.picofile.com/file/8167222550/%D8%A2%D8%B0%D8%B184.jpg

این بخش از سفرنامه ام را با افتخار به دوست و همراه همیشگی ام «هیرو بانوی عزیز» تقدیم میکنم دوستی که به واسطه محبت بی دریغش مهاباد و مهابادیها را بهتر شناختم.

همراه ما باشید ادامه دارد.