سفرنامه مهاباد قسمت پنجم(عرفان گردی با برهان -باغی ازجنس عروسک)
عاشق شهرهایی مثل مهابادم یکجورهایی همه چیز تمامند. همه نوع جاذبه برای هر نوع سلیقه ای را دارند؛ از تاریخی تا طبیعی، از موزه تا مسجد، از خیابانهای عریض تا کوچه های پلکانی، از پاساژهای شیک تا بازار تاناکورا با کالاهای مارکدار، از بانوان باسلیقه ای که با لباسهای زیبا و شاد شهر را آراسته اند و از همه مهمتر از آدمهای بی ریایی که آرامشی خاص در چهره هایشان موج میزند... امروز از صبح خیلی زود تا همین حالا در گشت و گذار بین موزه و مسجد و آرامستان و بازار و دخمه بوده ایم و حالا هم که از طبیعت گردی و غارنوردی فارغ شده ایم, نوبت عرفان گردی است. کمی آنسوتر پشت تپه ها و گندمزارهای دشت برهان یک عارف بزرگ، چهره در نقاب خاک کشیده و ما زائر آرامگاه اوییم.
حدود ده کیلومتر که از غار سهولان به سمت بوکان پیش میرویم به یک راه فرعی میرسیم که با تابلویی مشخص شده. چند کیلومتر در این جاده فرعی از میان باغها و گندمزارها میگذریم تا جایی که در حوالی روستای شرفکند گنبدی آجری از میان تپه های طلایی دشت برهان رخ مینماید.

اینجا بارگاه ابدی عارف ربانی «شیخ شمس الدین برهانی» است؛ بزرگمردی از عرفای طریقه حقیقت که عمری را پی کشف و شهود گذراند و به مقام شامخی در عرفان و تصوف نائل گشت.
شمس الدین برهانی در سال 1242 هجری قمری در منطقه مکریان به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی خود را در مهاباد گذراند و سپس به سلیمانیه عراق رفت و تحصیلات خود را نزد استاد «سراج الدین نقشبندی» از عرفای نامی آن روزگار، ادامه داد. پس از سالها ریاضت و ملازمت استاد طریقتش، مراتب فضل و کمال را پله پله پیمود و خود نیز به درجه والای استادی رسید.

سپس راهی دیار خود گشت و در ملک شخصی اش در حوالی روستای شرفکند خانقاهی برپا کرد. وی تمام دارایی خود را وقف خانقاهش نمود و به ترویج طریقت نقشبندی و تربیت شاگردان پرداخت. وی تا پایان عمر در همین روستا ماند و در سال 1328 قمری دار فانی را وداع گفت. از آن تاریخ به بعد این روستا محل اجتماع مریدان و سالکان طریقت نقشبندی گشت و عاشقان طریقتش در این مکان گرد هم می آمدند و به انجام فرایض دینی میپرداختند.

حال ما آمده ایم اینجا تا زائر خانه ابدی این عارف نامی باشیم، عارفی که بزرگانی چون هیمن و هه ژار برایش احترام بسیار قائل بوده و همواره از ایشان به نیکی یاد کرده اند.
در باب فضایل حضرت برهان گفته میشود که وی به هیچ عنوان دین و مذهب را وسیله ارتزاق خود قرار نداده و به قول معروف نخواسته که از نمد منبر و محراب برای خود کلاهی ببافد. برهان نه تنها از مریدان طلب پول نمیکرده بلکه تمام دارایی خود را نیز وقف خانقاه و ترویج آیین خود کرده. وی شخصا" در کنار سایر اهالی روستا به باغداری و کشاورزی مشغول بوده و هزینه ساخت خانقاه را نیز از فروش محصولات خود فراهم آورده و همواره مریدانش را به پرهیز از ریاکاری و تظاهر دعوت میکرده.
دیگر اینکه هرگز اصرار به انتخاب جانشین از بین فرزندان خود نداشته و همین دو خصوصیت حکایت از فضایل والای ایشان دارد.

مقبره اش بر روی تپه ای باصفا درمیان صدها سنگ قبر ایستاده به سبک گورستانهای اهل تسنن چه حال و هوای معنوی و عجب چشم انداز زیبایی دارد. مدتی در میان سنگ قبرها میگردیم و درحالیکه از خواندن اسامی زیبای کرد بر روی سنگها مشعوف گشته ایم برای شادی روح رفتگان، دعایی میکنیم سپس با عارف وداع کرده و راه مهاباد را درپیش میگیریم.
وقتی به حوالی سهولان میرسیم در یک کیلومتری روستایی به نام «عیسی کند» در حاشیه جاده مهاباد- بوکان ناگهان صدای ساز و دهل توجه ما را به خود جلب میکند و در این گرگ و میش هوا، در باغی در کنار جاده چشممان به زنان و مردانی میخورد که با لباسهای رنگارنگ کردی شانه به شانه ایستاده مشغول رقص و پایکوبی اند. فورا" از ماشین پیاده شده به جمعشان میپیوندیم.

همینکه پایمان را در باغ میگذاریم، مردی با لباس کردی به طرفمان می آید چشمم به تابلوی ورودی باغ و نوشته رویش میخورد. فورا" بلیت ورودی را پرداخت میکنیم و وارد میشویم

این مرد صاحب این باغ است؛ باغی بی هیچ شباهت به باغهایی که تابحال دیده ایم باغی که درخت میوه و گل ندارد و محصولاتش عروسکهایی هستند که یک سبد شادی و سرزندگی به مشتریان عرضه و خستگی راه را از تنشان به در میکنند.

اینجا یک موزه سرباز است که به همت این مرد روستایی تحصیل نکرده دایر گشته! با دیدن این باغ عروسکی فکر میکنم که چه استعدادهایی که در مملکتمان اینچین ناشناخته مانده و هدر میروند. یک مرد بی سواد دست به چنین ابتکاری میزند؛ همانگونه که یک مرد کرولال در حوالی بلورد سیرجان دست به ساخت یک باغ سنگی زده و اثری سورئال پدید آورده که در دنیا نظیر ندارد.

اینجا باغ عروسکی است باغی که مردی با دست خالی و با دلی سرشار از عشق ساخته؛ مردی که آرامش زندگی را در تراشیدن چوب و قالب زدن گچ و سیمان و ساختن ماکتهای زنان و مردان دیارش یافته.

این مرد که محمد صادقی نام دارد همینجا در این باغ با این عروسکها زندگی میکند. با آنها حرف میزند، درددل میکند، برایشان اشک میریزد، با شادی هایشان شاد میشود و آنها را اعضای خانواده خودش میداند.

آقای صادقی لباسهای مستعمل بانوان کرد را خریداری و تن عروسکهایش میکند، برایشان خواستگاری میرود و عروس و دامادشان میکند و چند وقت بعد کودکی در آغوششان جای میدهد.

به خدا اگر در هر جای دنیا چنین خلاقیت و استعدادی کشف شود طرف را روی سر حلوا حلوا میکنند، توی بوق و کرنا میکنندش، از هنرش صدها فیلم و کتاب و قصه و عکس پدید می آورند.

البته ناگفته نماند این هنرمند عاشق تنها هم دستمزد این همه هنرش را گرفته. آنهم نه یکبار که چندین و چند بار! اگر عکسهای این باغ در همین چند سال اخیر را ببینید متوجه خواهید شد خیلی از عروسکها عوض شده اند. علتش را الان برایتان میگویم.
این باغ نه یکبار که چندین بار مورد هجوم افرادی معلوم الحال واقع شده، آدمهای حقیری که عقده های وجودی شان را میخواهند با دندان شکنجه دادن دیگران باز کنند.

این حسودان بدخواه، بارها به مرد عروسک ساز تذکر داده اند که بند و بساطش را جمع و گورش را گم کند. بارها تهدیدش کرده اند و چند بار هم شبانه به باغش ریخته و عروسکها را به آتش کشیده اند. اما این هنرمند عاشق دوباره با دست خالی و نیروی عشق عروسکها را ساخته و یکی یکی کنار هم چیده و باغ عروسکی اش را زیباتر از قبل پدید آورده. حالا کلبه ای نیز در کنار باغش ساخته و شبانه روز در کنار عروسکهایش است تا هیچ دست کثیفی به سویشان دراز نشود. به راستی چرا هنرمند بودن توی مملکت ما اینقدر سخت است!!

از استاد صادقی یک لباس کردی کرایه میکنم و میپوشم و کنار عروسکهایش می ایستم و به حمایت از این عروسکها و این هنرمند دوست داشتنی عکسی به یادگار میگیرم.

در همه سفرها یک خاطره، یک مکان، یک چیز بیشتر از هرچیز دیگر به دل مینشیند و میشود نقطه عطف آن سفر! شاید عجیب باشد اگر بگویم که این باغ نقطه عطف سفر من به مهاباد بود و هیچ چیز به اندازه این باغ عروسکی و این عروسکها که ما را به یک عروسی کردی دعوت کردند، مرا به وجد نیاورد.

آنقدر در کنار عروسکها میمانیم که خورشید آخرین انوارش را از ما دریغ میکند و چهره معصوم ساکنین باغ عروسکی توی تاریکی فرو میرود و ما میمانیم و تاریکی شب و راه درازی که تا مهاباد درپیش داریم.
همراه ما باشید ادامه دارد.
















































