سفرنامه مهاباد قسمت اول (حمام میرزا رسول-مسجدجامع)
در ادامه سفرمان نه تنها از مرزهای جغرافیایی گذشته و از آذربایجان شرقی پا به آذربایجان غربی نهاده ایم که مرزهای قومیتی را نیز درنوردیده و به اقلیمی کردنشین رسیده ایم؛ بله درست شنیدید شهری کردنشین در یک استان ترک نشین! و اینک مهاباد این شهر زیبای محصور در کوهها، دروازه های نامرئی اش را به رویمان گشوده و ما در یک صبح زیبای تابستان در مهابادیم تا کتاب تاریخ سرزمینمان را ورق بزنیم و قصه های مردم این دیار را بخوانیم.
مهاباد را سالها پیش وقتی هنوز نوجوان بودم شناختم. چطور و چگونه اش را الان برایتان میگویم. شوهرخاله بنده که یک نظامی ارتشی بود به مدت یکسال مأموریت یافته بود که در مهاباد خدمت کند و چون خاله بنده در این مأموریت همراه وی نبود شوهر خاله هر ماه به دیدن خانواده می آمد و هربار هم با کلی سوغاتی زیبا! از لباس و کفش و لوازم خانگی و ظروف آشپزخانه تا انواع لوازم آرایشی و بهداشتی. مادرم نیز که قیمتها را مناسب میدید هربار درخواست کالایی میداد از همان روزها مهاباد برایم شهری مقدس شد؛ شهری که میتوانست لیوانهای خانه مان را عوض کند، لباس و کفش زیبا و بادوام تنمان کند و موهای مادرم را هر ماه با رنگی زیبا نونوار کند و آن روزها همه این خوشبختیهای کوچک را مدیون شهری بودم که امروز آغوش باز کرده تا پذیرایم باشد.
درباره وجه تسمیه مهاباد نظرات گوناگونی مطرح است. عده ای نام آن را تغییرشکل یافته «مادآباد» مینامند چراکه این شهر در زمان مادها شهری آباد و مطرح بوده. عده ای نیز مهاباد را شهر بزرگان (مه به معنی بزرگ) تعبیر میکنند. و عده ای دیگر بر این باورند که چون منطقه ای مه خیز و مه آلود بوده مِهاباد نام گرفته. برخی نیز آن را برگرفته از نام پیامبری به نام «مهاباد» می دانند.

حالا بیایید کمی به پیشینه مهاباد بپردازیم و در این امر چه کاری بهتر از سر زدن به موزه مهاباد؛ موزه ای که دراصل یک حمام قدیمی بوده که به نام سازنده و بانی اش «میرزا رسول» خوانده میشود. حمام در کنار یکی از گذرگاههای بازار قدیمی شهر واقع است و جایی در همهمه خواربارفروشی ها و بقالی و عطاری جاخوش کرده. اینجا آنقدر شلوغ است که جایی برای پارک ماشین نیست و باید ماشین را به پارکینگ ببریم این اولین بار است که ما در یک شهر نسبتا" کوچک برای دیدن موزه علاوه بر پول بلیت باید هزینه پارکینگ هم بپردازیم.

مثل همه حمامهای قدیمی چند پله رو به پایین دارد که همانطور که همه میدانیم این نوع معماری جهت گرم نگه داشتن فضای حمام بوده.این حمام نیز مثل همه حمامهای قدیمی دیگر شامل سربینه، گرمخانه، خزینه و گنبد است که هرکدام چهارنورگیر در اطراف و یک نورگیر در مرکز دارند.گرچه تاریخ دقیق ساخت این بنا مشخص نیست ولی باتوجه به فرم معماری اش تاریخ ساخت آن را به اواخر دوره صفویه و مقارن با مسجدجامع شهر نسبت داده اند.

مصالح به کار رفته در ساخت حمام، سنگ و آجر است سنگ در ساخت پی و بخشی از دیوارها و آجر در پوشش طاقها. این حمام تا قبل از تبدیل شدنش به موزه به مکانی مخروبه بدل شده بوده ولی بعد از یک دوره مرمت چند ساله بالاخره در سال 85 دربش به روی علاقه مندان تاریخ و فرهنگ گشوده شد.

آنچه مسلم است این است که مهاباد از دوره مادها، هخامنشیان و اسکندر مقدونی شهری آباد بوده ولی به دلیل قرار گرفتن در منطقه ای حساس به لحاظ سوق الجیشی همواره مورد هجوم دشمنان بوده و چه در جنگهای ایران باستان با آشوریان، یونان و روم و چه در جنگهای بین دول صفویه و عثمانی، میدان کارزار بوده و وقایع تاریخی همواره آن را تحت تاثیر قرار داده و تنش را لرزانده اند.

این کوزه ها و ظروف سفالی و مس و مفرغی یادگار تمدن کهن منطقه است تمدنی همپای تمدن شوش و چغازنبیل که بالغ بر سه هزار سال ریشه دارد.

این کاشیکاریهای آبی بعد از مرمت موزه اضافه شده است و حقیقت این است که حمام در هیچ زمانی کاشیکاری نبوده. هریک از فضاهای حمام به بخشی از موزه تبدیل شده. بخشی مربوط به اشیای باستانی و بخشی موزه مردم شناسی و مشاغل.

و ماکتها گوشه هایی از زندگی مردم را روایت میکنند. وقتی این لباسهای رنگارنگ زیبا را برتن این ماکتها میبینم هوس خرید یکی از آنها به سرم میزند ولی تصور اینکه باید کجا بپوشمش منصرفم میکند. اگر در مملکتی بودم که در انتخاب پوشش، هیچ محدودیتی نداشتم لباسهای سنتی را ترجیح میدادم. سخت بر این باورم که افسردگی ما ایرانیها از روزی شروع شد که همه زیباییها زیر هاله ای از سیاهی پنهان شدند و چشم و روح و روان آدمها فقط با سیاهی و تیرگی مأنوس شد.

نکته جالب و قابل تحسین درباره این موزه این است که موزه به همت اهالی شهر ساخته شده بسیاری از لوازم و اشیای موجود در موزه اعم از ظروف قدیمی و جواهرآلات زینتی را مردم از خانه هایشان آورده و به موزه اهدا کرده اند. تعدادی از ظروف سفالی قدیمی را نیز موزه های دیگر به اینجا بازگردانده اند.

بدینگونه و باهمت مردم و مسئولین شهر، هر گردشگری که از موزه دیدن میکند پی میبرد که این شهر روی ریشه های چندهزار ساله اش پا گرفته.

بعد از بازدید از موزه روانه یک بنای تاریخی دیگر که تقریبا" در نزدیکی موزه واقع است میشویم. مسجدجامع مهاباد یا به قول کردها «مزگه وتی سوور» قدیمیترین بنای شهر و یادگاری از زمان شاه سلیمان صفوی است؛ بنایی که به همت حاکم بزرگ و مقتدر شهر «بداق سلطان» در سال 1089 بنا گردیده.

پس از گذر از دالان طاق نمای مسجد به حیاط مشجر و مصفایی با درختان کهن و حوضی در وسط میرسیم. این مسجد مرا به یاد مسجد جامع سنندج می اندازد. مصالح اصلی به کار رفته در مسجد، آجر قرمز است به همین دلیل اینجا را مسجد سرخ نیز مینامند.

اصولا" مساجد اهل تسنن حال و هوای خاصی دارند آدمهایی که واردشان میشوند افراد عادی جامعه از هر قشری هستند از جوانان دانشجو بگیر تا رفقای قدیمی که هر روز در اینجا زیر طاق حجره ها دور هم جمع میشوند و دیداری تازه میکنند. و در این سن و سال چه چیزی بهتر از گپ و گفتی جانانه در این فضای معنوی دلچسب در سایه درختان و خنکای حوض و گوش سپردن به آواز پرندگان.

قسمتی از مسجد اختصاص دارد به حجره هایی که روزگاری محلی برای یادگیری علوم دینی بوده. متاسفانه در این ساعت روز درب ورودی شبستان بسته است و کلیددار مسجد هم حضور ندارد که در را برایمان باز کند و ما به ناچار از پشت پنجره به نظاره شبستان مسجد میپردازیم.
بیشتر از هرچیز ستونها و طاقهای زیبایش مسحورم میکند. مسجد دارای ده ستون و هجده گنبد آجری نیمکره است. افسوس که از پشت شیشه های مات مسجد نمیتوان عکس جالبی گرفت.افسوس! چقدر جای خالی یک عکس از شبستان مسجد اینجا حس میشود.
مسجدجامع باوجود کوچک بودنش، صفا و معنویتی خاص دارد. این مسجد بخشی از تاریخ مهاباد و گواه آشکاری بر فرهنگ دوستی مردمانش است. و نکته مهم درباره مسجد اینکه نماز جمعه مهاباد در این مکان برگزار میشود.

این بخش از سفرنامه ام را با افتخار به دوست و همراه همیشگی ام «هیرو بانوی عزیز» تقدیم میکنم دوستی که به واسطه محبت بی دریغش مهاباد و مهابادیها را بهتر شناختم.
همراه ما باشید ادامه دارد.