در كوچه باغهاي خاطره (2)
توي جنگلهاي گلستان
تلویزیون دارد آتش سوزي در جنگلهای گلستان را نشان میدهد وروستاییانی که با بیل وکلنگ افتاده اند به جان آتش .جنگل دارد میسوزد ورویای کودکی مرا خاکستر میکند.
بچه كه بوديم بابا هر جمعه تابستان ما را به جنگل میبرد .هر خیابان و کوچه شهرمان را که میگرفتیم میرسیدیم به رودخانه وکوه وجنگل . گاهی میرفتیم به جنگل گلستان با آن جادوی هميشگيش
تاب سواری روی شاخه های درختان که خسته مان میکرد میزدیم به آب .چادرگلدار مامان تور ماهیگیریمان میشد همینکه قوطیمان پرمیشد از ماهی وبچه قورباغه وخرچنگ از آب میزدیم بیرون وهمراه بابا رهسپار آبشار میشدیم
جنگل آن روزها افسونمان میکرد .لانه روباهها را کشف میکردیم گاهی ردپای خرس یا تصور گراز یا پلنگی که ناگهان جلوی پايمان سبزشود لرزه به تنمان می انداخت. صدای بلدرچینها وقرقاولها وتیهو ها را میشنیدیم وعقابها دائم بالای سرمان میچرخیدند . سر جمع کردن خار جوجه تیغیها مسابقه میدادیم . یکبار بابا یک مار زنده گرفت ولی هر چه التماس كرديم مامان راضی نشد با خودمان به خانه بیاوریمش .گفت همین یکی را کم داشتیم . ماهیها وخرچنگها و لاک پشتها وقورباغه ها بس نبود كه اين هم اضافه شود .من یک کلکسیون از انواع سنجاقکها وپروانه ها وسوسکهای جنگلی داشتم وخواهرم یک دفتر از انواع برگهای گونه های نادر گیاهان هردو گنجینه هایمان را مدیون جنگل گلستان بودیم .
به آبشار که میرسیدیم سر از پا نمیشناختیم .دوش گرفتن زیر آبشار یکی از زیباترین حسهایی است که تا به حال تجربه کرده ام . جنگل وطبیعت همیشه بزرگترین آموزگاران زندگيم بوده اند خیلی چیزها را آنجا یاد گرفتم .ماهیگیری، شنا ، میل به بالا رفتن ، جادوی سکوت و...
آنقدراز دار و درختهايش آویزان میشدیم از سنگهايش سر میخوردیم توی آب رودخانه اش شنا میکردیم که غروب جنازه هایمان روی دست مامان وبابا به خانه میرسید.
تابستان امسال بعد از سالها دسته جمعی رفتیم جنگل گلستان . دوساعتی گشتیم تا جایی برای پارک ماشینهایمان پیدا کردیم . همانطوركه دنبال جنگل میگشتم همسرم زیر اندازها را پهن کرد . گفتم اقلا" برویم کنار چشمه بنشینیم . برادرم به فاضلابی که زنی داشت باقیمانده غذا را خالی میکرد تويش وظرفها را میشست اشاره کرد وگفت چشمه همین جاست .انواع بطریهای خالی ، باقیمانده غذاها ، پوست هندوانه وخربزه وپفک وچیپس و... راه جریان آب چشمه را كور كرده بود
براي تجديد خاطرات كودكي دويديم سوي رودخانه .انگار تكه اي از بيابان را كاشته بودند آنجا سيلهاي پي در پي تمام درختان حاشيه رود راريشه كن كرده بود .پاچه ها را بالا داديم و زديم به آب .ماهيها تا نفس داشتند مقاومت ميكردند انگار ميدانستند ديگر حوضي توي خانه ها باقي نمانده واگر سفري است سفر به تورهاي كباب پزي است . يكي از ما كه نظامي بود پيشنهاد داد سنگها را كنار هم بچينيم وسدي درست كنيم وماهيها را محاصره كنيم بعد هر كدام يك ماهي را دنبال كنيم ووقتي حسابي خسته شد با سنگ بزنيم توي سرش
از رودخانه زدم بيرون .حاشيه رود را گرفتم ورفتم بالا. روح جنگل انگار مرده بود ساكنينش مرالهايش ،شوكاها ، گرازها ، كل وبزها ، توكاها ، قرقاولها ، بلدرچينها ، تيهوها و... يا شكار شده بودند يا اسير یا جانشان را گرفته بودند ودر رفته بودند .حتي ازخارهاي جوجه تيغيها هم خبري نبود به جايش جا به جا سرنگهايي افتاده بود روي زمين از همانها كه جوانان با شيشه وكراك وجودشان را ذره ذره دود ميكنند و ميفرستند هوا . و زباله ها که فرش شده بودند روی زمین ورديف ماشينهاي پارك شده ويا در حال حركت روي جاده اي كه قلب جنگل را ميفشرد تا زائرين را به پابوس امام رضا برساند
امروز جنگلهاي گلستان يكي يكي دارند ميسوزند به دليلي كه چندان مهم نيست . فرض كنيم بي مبالاتي مردم ، يا انتقام روستايياني كه به دليل چراي غيرمجاز گوسفندانشان جريمه شده اند و يا عقده هاي دروني يك بيمار رواني . به هر دليلي، دارد ميسوزد و بلوطها وتوسكاها وافراها وزرشكها و...وهمه آن پرندگان و پستانداران وخزندگان نادري كه بين همه دنيا آنجا را براي زندگي برگزيده اند دارند خاكستر ميشوند آنوقت تلويزيون با افتخار از روستاييان ونيروهايی كه با چوب وچماق وسطلهاي آب به جنگ آتش رفته اند سخن ميگويد .