در بعد از ظهر پنجمین روز سفرمان هستیم و داریم مسکو را به مقصد سنپترزبورگ ترک میکنیم در حالیکه سه ساعت از روزمان در فرودگاه مسکو هدر رفته و یک نصفه روزمان هم به بهانه چک کردن اتاقها در هتل. بدی سفر با تور همین چیزهاست اتلاف ساعاتی که هر دقیقه اش در حکم طلاست. بگذریم…هم اکنون داریم بعد از یک ساعت پرواز فرود می آییم زیر پایمان تا دلتان بخواهد زیبایی است نمیدانم از کدامش بگویم از رودخانه نوا که مثل ماری بر شهر چنبره زده، از جنگلهای برگ سوزنی اسکاندیناوی، از ویلاهای زیبای حومه شهر یا از این شهر زیبای خفته در باران. یک کلام بگویم که منظره آن پایین آنقدر رویایی است که آدم دلش میخواهد از همین بالا خودش را پرت کند وسطشان. فرودگاه سنت پترزبورگ اما چیز دندان گیری نیست و به نظر زیادی قدیمی و محقر می آید. لیدرمان با آن پرچم مخصوص تور در فرودگاه منتظر است که ما را تحویل بگیرد و راهی هتل شویم. در همان اولین نظری که از شیشه اتوبوس به شهر می اندازم متوجه تفاوتهای بارزی میشوم که با توجه به اطلاعاتی که راجع به شهر دارم منطقی به نظر می آیند اول از همه هوای سنپترزبورگ به مراتب سردتر از مسکو است و بارانهایش هم واقعا" باران است نه از آن بارانهای زودگذر تابستانی مسکو که نباید محلشان گذاشت بلکه از آن ریز سمجهای زمستانی که تا چند روز کاملت را به لجن نکشند دست از سرت برنمی دارند. باران ریز و هوای زمستانی و مردمی که با چترهایشان زیر باران میدوند، اولین تصویر من از شهری است که قرار است در این سه روز کشفش کنم. دوم اینکه مردم سنپترزبورگ انگار با مردم مسکو کمی فرق دارند، انگار نژاد خالص روس نیستند قدها کمی کوتاهتر و رنگ مو و چشم و پوست هم تیره تر و از آن دلبرکان زیباروی مسکو با موهای بلوند و چشمهای رنگی و پوستهای مهتابی اینجا هم میبینی ولی نه به فراوانی مسکو. سوم اینکه برخلاف مسکو که اصالت روس بودنش را میشود همه جا دید اینجا شهری کاملا" اروپایی محسوب میشود. تا رسیدن به هتل لیدر برایمان از تاریخ سراسر فراز و نشیب سنپترزبورگ میگوید و از بلایایی که تاب آورده و حماسه هایی که خلق شده. باران چنان شدید شده و شیشه اتوبوس چنان بخار گرفته که از شیشه پنجره به سختی میشود بیرون را تماشا کرد چه برسد به اینکه از آنها عکاسی هم کنیم. جواد تمام مدت به ساختمانها نگاه میکند و دوربین به دست در حسرت گرفتن یک عکس از آنها زیر لب میگوید کاش بخت با ما یار باشد و باران تا فردا بند بیاید.

 

سنت پترزبورگ که به اسامی دیگری چون سنت پطرزبورگ، سنپترزبورگ، پترزبورگ، پتربورگ، پتربری، پتروگراد، لنینگراد، و استالینگراد مشهور بوده از دو واژه اصلی پتر و بورگ تشکیل شده «بورگ» در زبان آلمانی به معنای شهر است و «پتر» هم برخلاف تصور همگان از نام پتر کبیر گرفته نشده بلکه برگرفته از نام «پتروس مقدس» از حواریون حضرت مسیح است که پتر کبیر علاقه و اعتقاد ویژه ای به او داشته البته کسی چه میداند شاید هم  پتر کبیر به دلیل تشابه اسمی خودش با او عمدا" آن را برگزیده که اگر هم این کار را کرده خداییش حق داشته چراکه ایده و بار اصلی زحمت ساخت این شهر بر دوش خودش بوده.

 

پتر کبیر که برادر ایوان پنجم بود قبل از رسیدن به مقام تزار به جای برادر همیشه مریضش حکومتداری میکرد از آنجایی که پتر تحصیلکرده اروپا در رشته مهندسی مکانیک بود و اولین تزار روس بود که به اروپا سفر کرده بود، پی به عقب ماندگی روسیه در مقابل دیگر دول اروپای آن روز مثل آلمان و فرانسه و انگلستان و ایتالیا برده بود و چون روسیه را بازمانده امپراطوری بزرگ روم باستان میپنداشت، نمیتوانست این عقب ماندگی را تاب بیاورد از این رو پس از به قدرت رسیدن دست به اصلاحات بزرگی در کشورش زد تا دروازه های تمدن اروپا را به روی کشور عقب مانده اش باز کند مهمترین اقدام او انتقال پایتخت از مسکو به سنپترزبورگ در ساحل رودخانه نوا و خلیج فنلاند بود و اینگونه در 27 مه سال 1703 شهر سنت پترزبورگ بنا شد که پنجره رو به اروپا لقب گرفت و از سال 1710 تا انقلاب کمونیستها به مدت دو قرن پایتخت روسیه ماند. پتر کبیر با به کارگیری نیروهای جوان و مستعد که اغلب از مهاجران سایر شهرها و کشورها بودند و با تکیه بر اعتماد به نفس و همت نسلی جوان شهری افسانه ای پدید آورد که سمبل امپراطوری روسیه شد. او پس از بازدید شهر آمستردام (پایتخت هلند) از طرح و نقشه آن به عنوان الگویی برای ساخت سنپترزبورگ بسیار استقبال نمود ناگفته نماند که نقشه آمسترام نیز از ونیز ایتالیا گرفته شده است. برای همین بیراه نیست که پتربورگ را ونیز شمالی نامیده اند.

 

حالا رسیده ایم به هتل. بعد از تحویل اتاق من و جواد فورا" میرویم سراغ نقشه شهر و نقشه مترو. با یک نگاه اجمالی به نقشه درمیابیم که رودخانه نوا در حکم خیابان اصلی شهر است و شاخه های فرعی آن و کانالها در حکم کوچه و پسکوچه های شهر. اینجاست که گشت وگذار در این شهر برایمان هیجان انگیز میشود. بعد از اینکه تمام نقاط دیدنی شهر را روی نقشه علامت زدیم برنامه تور را نیز با آن تطبیق میدهیم و فورا" دست به کار برنامه ریزی میشویم خوشبختانه برنامه تور و آپشنال کامل است به جز چند نقطه که جزو برنامه ها نیست و باید در این لابلاها یک جایی برایشان باز کنیم. عصر که  لیدر می آید تا ما را برای برنامه آپشنال امشب که رقص قزاقی است ببرد اکثر بچه های گروه دوباره مینالند که در مسکو آنطور که باید و شاید توی بازارها نگشته اند و نتوانسته اند چیزی بخرند و از لیدر اصرار و بازارگرمی که رقص قزاقها را در هیچ جای دنیا نمیتوانید به این زیبایی ببینید و از آنها انکار که اگر بازار نرویم و سوغاتی نخریم روزگارمان سیاه است و از این قبیل حرفها یکی از همسفران جلوی لیدر گریه اش میگیرد و میگوید از روزی که آمده استرس خرید او را رها نکرده و اگر برای عروس و دامادش چیزی نخرد واویلاست. لیدر لحظه ای میرود توی فکر و بعد تلفنی میزند و برمیگردد و میگوید بسیار خب امشب همگی با مترو به بازار میرویم جماعت از خوشحالی چنان هورایی میکشد که ساختمان هتل میلرزد. سر ساعت 8  همه در لابی هتل منتظریم. در این چند روز هیچکدام از گشتها اینهمه طرفدار نداشته

 

جایی که قرار است برویم فروشگاهی است به نام «گالریا» در یکی از انشعابات خیابان «نفسکی» و از آنجاییکه خیابان نفسکی یکی از مقاصد گردشگری شهر است ما هم همراه تور بازار میشویم تا از آنجا گریزی به نفسکی بزنیم. از گالریا که قیمت کالاهایش نرخ خون بابای فروشندگانش است به جز این عکس از نمای بیرونی اش چیزی نمیگیریم

 

 و البته این ستون آبلیسک از همانها که در بسیاری از شهرها وجود دارد و فلسفه ساختش هم یا دورکردن نیروهای شیاطین است یا سمبل افتخار و پیروزی و از این قبیل چیزها. حالا شش نفری همراه بهاره و مهام و دکتر استوار و همسرش که در این سفر با آنها دوست شده ایم راه افتاده ایم سمت نفسکی خیابان زیبایی که به شانزلیزه پتربورگ معروف است. 

 

این خیابان ساختمانهای تجاری مهمی را در خود جای داده بیشتر کلیساها، سالنهای مد و تئاتر، چندین هتل و رستوران شیک و البته فروشگاه برندهای معتبر جهانی همه در این خیابان زیبا مستقرند درست است که خرید در این خیابان مختص از ما بهتران است ولی ما به همین گشت و تماشا قانعیم. اینجا مجسمه عضو لاینفک هر بنایی است و آنقدر در این شهر مجسمه طلا و برنز و گرانیت و مرمر و یشم و ... میبینی که دیگر از هرچه مجسمه است دلزده میشوی البته نه آنقدر دلزده که اگر دستهای کثیفی شبینه به مجسمه های میادین کشورت پاتک زدند و آنها را از ریشه کندند و بردند، آرزوی قطع آن دستان پلید را نکنی!

 

آسمان ابری و گرفته است و ساعت از یازده گذشته ولی کوچکترین اثری از تاریکی نیست پدیده زیبای شبهای سپید که میگویند همینجاست روزها و عصرهای کشدار تابستان و طلوع خورشید در نیمه شبی رویایی و عبور از روی پلهایی که خیابانها را به هم میدوزند اینجا ونیزی دیگر است

 

نفسکی قدیمیترین و معروفترین خیابان پتربورگ است که یک سرش به موزه هرمیتاژ وصل است و سر دیگرش به صومعه لاورا. این خیابان نام خود را از «الکساندر نفسکی» مقدس گرفته او یکی از سرداران روس بود که در قرن سیزدهم ارتش سوئدیها را که دشمن دیرینه روسها بودند، در ساحل رود نوا شکست داد پس او که از آن تاریخ جزو قدیسان روس به شمار میآید را به عنوان پشتیبان آسمانی این خیابان برگزیدند.

 

اینجا سالن تئاتر شهر است که در سال 1832 ساخته شد معماری آن به سبک روسی است مجسمه یکاترین دوم (کاترین کبیر ) بر فراز ستونی بلند در ورودی آن قرار دارد در پایین ستون مجسمه سران نظامی و کارگزاران علوم و فرهنگ زمان او قرار دارند. او پس از پتر کبیر معروفترین امپراطور روسیه بود و ادامه دهنده راه پتر. بر روی ساختمان تئاتر، مجسمه آپولون خدای هنر سوار بر ارابه ای به چشم میخورد ارابه را چهار اسب میکشند .

 

روبروی سالن تئاتر ساختمان زیبایی است که زمانی کمپانی تاجر معروف شهر «گریگوری یلیسیف» و خاندان او بوده و الان هم تبدیل به تئاتر «کمدی اکیموف» گشته

 

اینجا «پل آنیچکوف» است که شاخصه آن چهار مجسمه اسب سرکش است این پل به شاخصه خود یعنی اسبهای وحشی شهرت دارد که در سال 1715 به دستور پتر کبیر و با نظارت سرهنگ آنیچکوف ساخته شد در مدت این سه قرن، مجسمه ها چند بار از اینجا برداشته و به اماکن دیگری منتقل شده اند و دوباره ساخته و جایگزین شده اند و من در عجبم از سماجت روسها در بازگرداندن چیزهای منهدم و مفقود شده شان

 

کلیسای «رستاخیز» یکی از زیباترین بناهای شهر هم در همین خیابان واقع است ولی برخلاف ظاهر زیبایش قصه غم انگیزی را در خود نهفته دارد این کلیسا به کلیسای اسپاس ناکراوی (خون ریخته شده) شهرت دارد و قصه اش اینگونه است که شبی امپراطور الکساندر دوم در حال قایقسواری بر رودخانه نوا مورد اصابت گلوله قرار گرفت و وقتی او را سریعا" به خشکی رساندند نقطه ای از پل غرق خون شد. ساخت این کلیسا در سال 1883 آغاز شد به گونه ایکه نقطه غرق در خون را در خود جای دهد بعدها آن نقطه توسط پوشش گرانبهایی پوشانده شد و امروز بعد از گذشت اینهمه سال قابل بازدید است

 

حیف که این موقع شب کلیسا که تبدیل به موزه شده بسته است و فقط میشود منظره رویایی بیرون آن را دید آنهم از پشت دریچه دوربینی که قطرات باران تمام لنزش را پوشانده اند. آسمان نم نمک تاریک میشود نگاهی به ساعتم می اندازم شب از نیمه هم گذشته فکر کنم تا به هتل برسیم آفتاب طلوع کرده باشد. باید عجله کنیم و تا پلها باز نشده اند خودمان را به هتل برسانیم.

 

همراه من باشید ادامه دارد