سفرنامه روسیه - سنپترزبورگ قسمت پنجم ( پترگف )
باور کنید بنده بی تقصیرم و مقصر اصلی این تزارهای جاه طلب بوده اند که تا توانسته اند برای خودشان کاخ ساخته اند آنهم در روزگاری که دهقانان بینوا به نان شبشان محتاج بودند. بله پذیرفتن اینکه در آن روزگار در روسیه برده داری مرسوم بوده و از بسیاری از کارگران سازنده قصرها تحت نام بَرده کار اجباری کشیده شده بسیار دردناک است و دردناکتر اینکه قیمت یک برده از یک گاو نر کمتر بوده! شاید همین عوامل بود که دست به دست هم دادند و زمینه را برای انقلاب کارگری کمونیستها فراهم نمودند.
اگر به نقشه سنپترزبورگ نگاه کنید متوجه خواهید شد که اقامتگاههای تزارها مثل گردنبندی گرانبها تمام پتربورگ را احاطه کرده و نه یکی دو تا بلکه چندین مجموعه کاخ را شامل میشود. حالا که امروز بالاخره بعد از چند روز انتظار تکه های کوچک آبی آسمان از لابلای ابرهای خاکستری نمایان گشته اگر موافقید با هم سری به کاخ تابستانه تزارها در جوار خلیج فنلاند بزنیم. با اینکه هوا آفتابی نیست و همچنان سرد، باز جای شکرش باقیست که رحمت الهی قطع شده وگرنه رفتن به کاخ تابستانه در ساحل دریا در روز بارانی یعنی آخر فاجعه!
کاخ تابستانه تزارها که به «پترگف» یا به قول انگلیسیها «پترهوف» شهرت دارد، در 30 کیلومتری شهر و در ساحل خلیج فنلاند واقع است. برای رفتن به آنجا هم میتوان راه آبی (کشتی ) را انتخاب نمود و هم راه زمینی. وقتی با اتوبوس تور ساعت 10 به آنجا میرسیم با مجموعه بینظیری از پارکها و کاخها و مجسمه ها و فواره ها و کاسکادها مواجه میشویم که در محدوده بیش از هزار هکتاری واقعند. پترگف که به معنای قصر پتر میباشد به دستور و با طراحی شخص پترکبیر از سال 1711 ساخته و در 1723 تکمیل و افتتاح گردید. این کاخ از کاخ ورسای فرانسه الگو برداری شده و شاخصه اصلی آن مجسمه ها و فواره های بینظیرش است. حدود 180 مجسمه طلایی و مرمری و 176 فواره زیبا و منحصربفرد سراسر محوطه کاخ را آراسته اند.

پترگف شامل دو بخش بالایی و پایینی است. بخش بالایی شامل کاخ بزرگ است که تنها قسمت مرکزی آن از زمان پترکبیر باقی مانده و ساختمانهای اطرافش از جمله کلیسای کاخ و ساختمان آرم که نقش عقاب دوسر را دارد بعدها به آن افزوده شده. معماری آن به سبک باروک است و از آنجاییکه وقتمان اندک است و ما قبلا" کاخ زمستانه را دیده ایم ترجیح میدهیم به جای بازدید از کاخ، دو ساعت وقتمان را برای بازدید از محوطه بگذرایم
به طرف کاسکاد (پلکان) طلایی میرویم دور تا دور نرده های مجاورش را جمعیت انبوهی پوشانده ساعت 11 است همه فواره ها خاموشند. ناگهان صدای شیپور بلند و بلافاصله آهنگ ملی روسیه نواخته میشود و یکباره در مقابل چشمان مشتاق و حیرت زده هزاران توریست، از مجسمه وسط استخر فواره ای رو به آسمان میرود و سپس در فاصله چند ثانیه همه فواره های باغ باز میشوند و منظره ای تماشایی خلق میکنند.

مجسمه وسط استخر، سامسون مقدس است در حال شکافتن دهان شیر. از آنجاییکه روز پیروزی پتر بر سپاه دشمن (سوئدیها) مقارن با سالروز تولد سامسون مقدس بوده، سامسون به عنوان نگهدار آسمانی این قصر در نظر گرفته شده. این مجسمه قصه پیروزی روسها بر سوئدیها را روایت میکند که سامسون با دستان خالی شیر را از پای درآورده. شیر در اینجا نماد دشمن است (روی پرچم سوئد آرم شیر بوده). از این مجسمه فواره ای به ارتفاع 20 متر به آسمان میجهد. مجسمه های دیگر کاسکاد طلایی نیز قدیسان و الهه های یونان و روم باستانند و پشت هرکدامشان قصه ای مذهبی یا افسانه ای ملی نهفته است

نکته جالب در کار فواره ها اینست که آنها بدون پمپ برق و تنها با اختلاف فشار کار میکنند که این سیستم توسط پترکبیر و با کمترین هزینه مهندسی شده. این کاخ نشاندهنده تجلی و سلطه پترکبیر بر آبها و دریاهاست. پتر مهمانیهای رسمی خودش را در این کاخ ترتیب میداد تا روسیه را به عنوان یک قدرت دریادار و دریاسالار به دنیا معرفی کند. او همواره در آرزوی راه یافتن به آبهای آزاد بود و به جانشینانش وصیت کرده بود که هرطور شده بر ایران چیره شوند تا به آبهای گرم آزاد راه یابند.
لیدر به ما یک ونیم ساعت وقت میدهد تا در باغ گردش کنیم هرکسی به سویی میرود ما نیز از مجاور کانال، راه خلیج فنلاندند را در پیش میگیریم. اینجا آخرین نقطه روسیه است؛ مرز آبی روسیه و فنلاند و پنجره ای رو به غرب. از اینجا تا هلسینکی پایتخت فنلاند کمتر از دو ساعت راه است. دمی در کنار خلیج فنلاند می آساییم و به آواز خوش مرغان دریایی گوش فراداده و به پروازشان خیره میشویم

از روی پلهای کانال عبور کرده و راه غرب مجموعه کاخ را در پیش میگیریم روی پل دو نفر خودشان را شبیه پترکبیر و کاترین درآورده اند و در ازای پول با توریستها عکس میگیرند. همین کار را میشود در تخت جمشید هم انجام داد شبیه سازی سربازان هخامنشی یا داریوش و همسرش آتسا. هم سرگرمی جالبی است هم اشتغال زایی و هم معرفی پوشش و آرایش درباریان آن روز. راستی چرا تا به حال این فکر به ذهن کسی نرسیده؟ آخ اگر من توی این مملکت کاره ای بودم!!!

روی پلها چیز دیگری هم جلب توجه میکند تعدادی قفل به شکل قلب. این قفلها را عروس و دامادهایی که روز عروسیشان اینجا می آیند، به نرده ها میبندند و کلیدش را هم می اندازند توی رودخانه یا خلیج به این امید که عشقشان تا ابد ناگسستنی بماند. چه ایده قشنگی! البته این ایده فقط مختص روسها نیست و در بسیاری از نقاط دنیا طرفدار دارد.

ردیف درختان زیبای باغ غربی ما را به سوی خود میکشاند باغی بس مشجر با انواع پرنده و چرنده که اگر خوراکی دستت باشد بی هیچ هراسی به طرفت می آیند. گاهی از لابلای درختان کوشکی، فواره ای، مجسمه ای رخ مینماید. بی اغراق بگویم اینجا یکجورهایی حس قدم زدن در بهشت و دیدن حوریان مرمرین بهشتی به آدم دست میدهد حوریانی که بیتابانه منتظرند تا آدم خوبها از راه برسند! مخصوصا" این مجسمه عریان حوا که در وسط حوضی محصور در فواره قرار دارد و آدم را میبرد به قصه خلقت و آن سیب ناقابل که به خاطرش آدم از بهشت رانده شد!

لیدر ما جناب بهادر که بجای راهنمایی اعضای تور روی نیمکت مقابل کوشک حوا و در سایه سار بهشتی درختانش با دوست دختر روسی اش خلوت کرده، به ما پیشنهاد میدهد که از سمت شرقی باغ دیدن کنیم که یک بهشت واقعی است. نمیدانید این بهادرخان و دوست روسی اش که اسمش را فراموش کرده ام چه لیدرهای ماهی بودند. بهادر به ما اشاره میکند و میگوید آنجا بخصوص برای شما که به ماه عسل آمده اید بسیار جذاب است. وقتی میگوییم دوتا بچه را انداخته ایم و بعد از ده سال آمده ایم ماه عسل هردو تعجب میکنند. ما هم حسابی کیفور و کلی به خودمان امیدوار میشویم.

راهی شرق بهشت میشویم و حقا که چه عظمتی. اول مجسمه پتر کبیر از وسط درختان نمایان و انگار به ما خوشامد میگوید. بعد باغ های پر گل و قدیسان و خدایان و فرشتگان و پهلوانان اسطوره ای و الهه های باستانیند که در جای جای بهشت هرکدام در شکل و شمایلی خاص مشغول کاری اند. یکی سر موجود شری را در دست گرفته و خود نماد خیر است، دیگری در شیپوری میدمد و آن یکی تن آدم و پایین تنه ماهی را دارد. برخی ملبسند و برخی عریان. برخی در حال نبردند و برخی در حال خطابه. کاش فلسفه وجودی تک تکشان را میدانستم فقط میدانم که هیچکدام بی دلیل خلق نشده اند.

هر راهی که در پیش میگیریم فواره ای و کوشکی از لابلای گل و درختان نمایان میشوند فواره های خورشیدی، کلاهی، قارچی، گل و بوته ای، درختی، سنگی، هرمی، بیخود نیست اسم اینجا را گذاشته اند باغ فواره ها
اینجا سلطه آب به خوبی مشهود است! گاهی جوانکی از زیر فواره ها رد میشود یکی شاسی زیر پایش را فشار میدهد و جوانک موش آبکشیده میشود و بقیه کرکر میخندند ما هم میخندیم و حیران میشویم که با این سردی هوا حضرات چقدر عاشق آب و آب بازی اند.

عده ای نوازنده در سمت شرقی پارک مشغول نواختن هستند و هرکسی دوست دارد برایشان سکه ای می اندازد و رد میشود. چشممان به یک برکه کوچک می افتد تویش پر است از سکه.بطوریکه اگر دستت را دراز کنی صدتایش را یکجا میتوانی برداری. عجب که هیچ دستی به سویش دراز نمیشود مگر برای انداختن پول. خودمانیم ولی برق سکه ها بدجور هوس شیرجه زدن توی برکه را به آدم میدهد!

اینجا فواره خورشیدی است وقتی کنارش ایستاده ای و به آوایش گوش میسپاری انگار صدای پچ پچ آدمها را میشنوی و انگار شعله های آتش رنگارنگ از فواره بیرون میجهد.
فواره های دوقلو یکی از زیباترین فواره های مجموعه هستند. همسرم آنقدر اینور وآنور میزند تا بالاخره یک زاویه مناسب میابد که این عکس زیبا را از آنها بگیرد

حالا رسیدیم به کاخ مورد علاقه پترکبیر. اینجا باغ و کاخ «مونت پلیزه» است یک ساختمان با سقف شیروانی در وسط و دو گالری شیشه ای در طرفین. این کاخ که نزدیکترین کاخ به دریاست ضلع شمالی اش رو به دریا گشوده میشود و ضلع جنوبی اش رو به باغ. کاخ و باغ و مجسمه ها همه با مهندسی و طراحی خود پتر بوده.

و البته این کاخ زیبا که از این بالا همه اش را توی لنز جا داده ام و طبق معمول همه جا در هر گوشه و کنارش عروس و دامادهایی هستند که آمده اند تا زیباترین روز زندگیشان را در یکی از زیباترین باغهای جهان بگذرانند.
متاسفانه دیگر برای دیدن باغ بالا وقتی نمانده باغ بالا مجموعه کاخهای بزرگی دارد که «کاخ کاتژ »معروفترین آنهاست کاخ کاتژ کاخ مخصوص ملکه الکساندرا همسر نیکلای اول بوده. نیکلای نه تنها امپراطوری قدرتمند بلکه همسر و پدری مهربان و وفادار برای خانواده اش بوده با او و خانواده اش در کلیسای اسحاق آشنا شدیم !!!
آخرین تصویری که از پترگف به یاد می آورم این کلیسای زیباست؛ کلیسای پتروپائولف که از پشت شاخه های درختان باغ رخ مینماید و مرا یاد کلیسای خون ریخته می اندازد

پشت این ظاهر زیبا و دلفریب پترگف قصه های تلخی نهفته است. پترگف هم مثل بسیاری از قصرهای بزرگ طعم تلخ تجاوز و ویرانی را چشیده. نازیها بین سالهای 1941 تا 1944 پترگف را اشغال کردند. بسیاری از درختانش را قطع نمودند. قصر را غارت کردند (ناگفته نماند که قبل از اشغال پترگف بسیاری از مجسمه ها به منظور حفاظت در خاک مدفون شده بود). و سرآخر روزی که هیتلر میخواست جشن کریسمس را در پترگف برگزار نماید استالین دستور داد تا کاخ را بمباران کنند در این بمباران بود که بسیاری از قسمتهای کاخ بزرگ از بین رفت ولی این پایان پترگف نبود. چراکه بلافاصله بعد از اتمام جنگ و دوران بسیار سخت محاصره، عملیات ساخت و ساز آغاز گردید و این در حالی بود که در طی جنگ و نهصد روز محاصره شهر، قریب به یک میلیون نفر جان باخته بودند. با این حال شهر به دست انسانهایی ساخته شد که تجربه تلخ محاصره سه ساله ،مرگ عزیزترین خویشاوندان، فقر و گرسنگی و قحطی و بیماری و بی خانمانی و هزاران فشار روانی ناشی از سخت ترین محاصره تاریخ آنها را از پای در نیاورده بود. بله شهر به دست چنین افرادی دوباره از خاکستر خود برخاست؛ زیباتر و رویایی تر از قبل و من همچنان در عجبم اگر چنین روزگاری در تاریخ برای ما پیش آمده بود آیا انگیزه ای برای ساختن خرابیها باقی بود یا اینکه در پایان جنگ به جای جبران خرابیها، هرکسی فقط به فکر گرفتن حق و حقوق و امتیازات پامال شده خودش بود؟ بله این است تفاوت ما با این بلاد کفر از خدا بیخبر!!!
همراه من باشید ادامه دارد