عادت میکنیم
روزهای اول که نانوایی سرکوچه افتتاح شده بود پشه هم آن دوروبرها پر نمیزد .هر وقت میرفتم فورا" یک نان گرد وسفید تحویل میگرفتم وبه خانه می آمدم آنقدر گرد بود که انگار با پرگار روی خمیر طرح زده بودند . سفید ونرم مثل پنبه رویش هم پراز کنجد .یک گرم هم ضایعات نداشت .لای یک روزنامه میپیچیدند ومیدادند دستم .روزنامه اش هم لابد اشانتیون بماند که روزنامه اش مفتش هم گران بود یک میز فلزی مشبک هم به همراه یک فرچه گذاشته بودند دم در تا مشتریها ضمن فرچه کشیدن کف نان از نحوه پخت وپز ودقت وظرافتی که نانواها موقع کاربه خرج میدهند اطمینان حاصل کنند یا اینکه رو به خیابان عابرین را از نظر بگذرانند که خب این هم شاید نوعی تفریح بود .
هفته های دوم وسوم کم کم همسایه ها واهالی محل را در صف میدیدم و با هم از مزایای نان آزاد صحبت میکردیم واینکه چه خوب است که از شر صفهای نانوایی خلاص شده ایم .
همه کارکنان نانوایی روپوش وکلاه سفید وتمیز میپوشیدند ویک بانوی سفیدپوش هم به کارشان نظارت میکرد .آن روزها قیمت نان دولتی سی وپنج تومان بود ومردم نمیتوانستند بپذیرند برای خرید یک نان سیصد تومان و برای خرید پنج نان هزار وپانصد تومان پول بدهند شاید هم نمیخواستند صفهای دراز وشلوغ نانوایی که تنوعی برای زندگیهای کسالتبارشان به حساب می آمد و در همانجا تمام اطلاعاتشان به روز میشد را از دست بدهند.هرچه بود روزهای اول دم نانوایی جدید پشه هم پر نمیزد .
یکی دوماه که گذشت باید برای خرید نان صف می ایستادیم حالا دیگر هم کنجد از نانوایی محو شده بود هم پرگار وهم بانوی ناظر.حالا نانها کج وکوله شده بودند وگاهی آنقدر برشته وگاهی هم آنقدرخمیرکه مقداری از آنها میرفت توی کیسه نان خشکها .آن بانوی سفیدپوش هم انگار فهمیده بود که رسالتش به پایان رسیده وحالا لابد مطبخ خانه اش را اداره میکرد .
روزها میگذشت وصفها شلوغ وشلوغتر وکیسه نان خشکها پر وپرتر وزبانهای ما کوتاه وکوتاهتر واین یعنی عادت . بازهم عادت کرده بودیم
باز هم عادت میکنیم .ما مردمانی هستیم که در طول تاریخ ثابت کرده ایم که گرچه حریف خیلی کارها نبوده ایم از پس این یک مقوله به خوبی بر آمده ایم . پس نگران چه هستیم . به زودی به قبضهای هفت رقمی آب وبرق وگاز ، به چک پولهایی که توی پمپ بنزین و نانوایی و ترمینالها و...رد وبدل میشوند ، به پیاده روهایی که عبور از آنها بدون تنه زدن به هم و شنیدن انواع و اقسام متلکها از سواره و پیاده ، به کل کل کردنهای دائم مسافرها با راننده ها، به اتاقهای سرد وتاریک ، به پرده ها وپنجره های همیشه بسته ، به لباسهای ضخیم زمستانی که سالهاست توی بقچه ها چپیده اند وحالا بوی نا گرفته اند ، به گداهایی که دم به ساعت زنگ در خانه را میفشارند وتوی خیابانها به دنبالمان میایند وپای تبرخورده شان را نشان میدهند و... به همه وهمه عادت میکنیم