زندان دیو
خب دوستان کجای قصه بودیم آهان یادم آمد هنوز از تخت سلیمان خارج نشده ایم. باید اعتراف کنم اینجا آنقدر جذاب است که دلمان نمیخواهد ترکش کنیم پس در پایان گشت دوباره برمیگردیم سروقت دریاچه شگفت انگیزی که در دل مجموعه قرار دارد و خود در دل آبی زلالش، هزار قصه آمیخته با افسانه دارد! حالا اگر حوصله شنیدنش را داشته باشید با ما همراه شوید که میخواهم شما را به اعماق آن ببرم جایی که مرز افسانه و حقیقت در هم شکسته میشود. چون خیلی حیف است که آدم تا اینجا بیاید و این طبیعت اعجاب انگیز را ببیند و قصه های درونشان را نخواند و برود؛ چراکه اینگونه مکانها با قصه ها و رازهای درونشان مفهوم پیدا میکنند و این قصه ها هزاران سال است که سینه به سینه نقل گشته تا امروز به دست ما رسیده و ما نیز چون نیاکانمان باید امانتداران خوبی باشیم و آنها را چه راست و چه دروغ، به آیندگان بسپاریم.
در مورد نحوه پیدایش این دریاچه نیلگون باید بگویم که در اصل چشمه ای طبیعی میباشد که هزاران سال است که آب مملو از آهک آن از دل زمین میجوشد و به سطح می آید و از طریق کانالی به خارج از مجموعه هدایت میشود. جالب اینجاست که روزی که این چشمه زمین را کاویده و از دل آن سربرآورده، اینجا کاملا"مسطح بوده ولی طی چندهزار سال، املاح آهکی آن در اطراف چشمه رسوب کرده و گلدانی طبیعی پیرامون خود پدید آورده اند. به همان نسبت که سطح این مکان بالا رفته بر عمقش نیز افزوده شده آنقدر که هنوز هیچ غواصی نتوانسته به کف دریاچه پا نهد. متخصصین امر، عمق دریاچه را بین 65 متر تا صد متر در عمیق ترین نقطه اش تخمین زده اند.

حالا برویم سراغ گنجینه ها و دفینه های درون آن. شاید برایتان جالب باشد اگر بگویم در کف همین دریاچه که تاکنون پای هیچ بنی بشری به آن نرسیده شهری از طلا قرار دارد. از این باور افسانه ای که سلیمان نبی گنجینه خود را در این دریاچه پنهان کرده بگذریم، اسناد و مدارک تاریخی وجود دارد که در چندین دوره از تاریخ، گنجهایی در دریاچه ریخته شده چه از جهت نذر و پیشکشی به الهه آب (آناهیتا) و چه از جهت حفاظت آن از دست دشمنان. اولین اسناد ریختن طلاها در آب مربوط به زمان کوروش کبیر بوده؛ زمانی که کوروش بر کراسوس پادشاه لیدیه پیروز گشت و شاه شکست خورده را همراه خود به ایران آورد و خزانه او را به عنوان نذر به آناهیتا (الهه آبها) تقدیم و آن را در دریاچه ریخت. گزارش بعدی به دوره اشکانیان برمیگردد زمانی که در جریان جنگهای ایران و روم، آنتونیوس سردار بزرگ روم و جانشین ژولیوس سزار به حوالی این دریاچه رسید، اشکانیان برای پیروز شدن بر او نذورات زیادی را تقدیم آناهیتا کردند و زمانی هم که فهمیدند سپاه آنتونی پیروزمندانه دارد به تخت سلیمان میرسد، ترجیح دادند که تمام اشیای گرانبهای خزانه در دریاچه ریخته شود ولی به دست دشمنشان نیفتد
با این حساب اگر تمام این حوادث تاریخی واقعیت داشته باشد، این دریاچه یکی از بزرگترین گنجینه های جهان محسوب میشود. حالا چرا تا به امروز به هیچ شیوه ای نتوانسته اند آب دریاچه را موقتا" بیرون بکشند و به آن گنج افسانه ای دست یابند، سئوالی است که ذهن خیلیها را مشغول کرده یعنی با اینهمه پیشرفت تکنولوژی چنین کاری خیلی بعید به نظر میرسد؟ تا جایی که میدانیم تا بحال چند تیم غواصی برای اکتشاف به اعماق دریاچه رفته اند ولی هنوز موفق نشده اند به عمق بیش از 32 متری دست پیدا کنند. دمای دریاچه در تابستان و زمستان 21 درجه است و در هر ثانیه 90 لیتر آب از دریاچه خارج میشود و همین میزان آب نیز از سفره های زیر زمینی کف دریاچه میجوشد بنابراین آب دریاچه نه کم میشود و نه زیاد

از این گنج افسانه ای خفته در اعماق دریاچه که بگذریم، آنچه که بیش از همه دریاچه را خاطره انگیز و رویایی جلوه میدهد سنتی است که سالیان سال در این دیار مرسوم بوده اینکه همه عروس و دامادهای این منطقه در شب عروسی شان به اینجا می آیند و دور دریاچه چرخی میزنند و این آبی زلال با آن رمزها و گنجینه های هزاران ساله اندرونش شاهد طلوع زندگی نوعروسان است

و اما این دریاچه دلربا خواهر دوقلویی نیز دارد که از هیچ نظر شبیه خودش نیست و هرچه که این یکی زیبا و دل انگیز است آن یکی زشت و دلهره آور است بله «زندان سلیمان» معروف به «زندان دیو» کوهی در چهارکیلومتری تخت سلیمان

میگویند این کوه در حدود سه هزار سال قبل نیایشگاه قوم «مانا» بوده. با این گفته اولین سئوالی که در ذهن هرفردی نقش میبندد این است که چطور جایی به این زشتی و مخوفی با این بوی تند و زجرآور گوگرد میتواند نیایشگاه نیاکانمان بوده باشد؟
اما اگر به تاریخ رجوع کرده و یا اندکی به طبیعت پیرامونمان بنگریم درمیابیم که این کوه در آن روزگاران به این شکل، توخالی و تنورمانند نبوده و روزگاری همچون دریاچه تخت سلیمان، دلش مملو از آبی زلال بوده که نیاکانمان بر گرداگرد آن نیایشگاه و معبد و ایوان ساخته بودند

امروز از آن نیایشگاه و ایوان عظیم تنها همین آجرها و تخته سنگهای چیده شده بر روی هم باقی مانده و از آن دریاچه تنها چشمه ای گازدار که گوگرد از آن میجوشد و بوی تند آن از همین فاصله مشام را می آزارد و چشمه های کوچک آب گرم گوگردی که در اطراف کوه پراکنده اند.
از تخته سنگهای پلکانی سینه کوه بالا میرویم و خود را به قله میرسانیم. لبه تنورمانند کوه مینشینم و سرم را خم میکنم و نظری به آن ته می اندازم. وای خدای من اینجا دیگر کدام جهنم دره ایست!

اسمش هرچه میخواهد باشد زندان سلیمان، زندان دیو، تنور دیو، سیاه چال سلیمان، جهنم دره و یا هرچیز دیگری از این دست؛ آنچه که مسلم است ترس و دلهره ایست که با دیدن آن به آدم دست میدهد. حتی تصورش هم مو بر تن آدم سیخ میکند یک کوه میان تهی با عمق 85 متر و قطر دهانه 65 متر که دهان باز کرده و گویی میخواهد با تمام قوا تو را ببلعد

در باورهای کهن همانگونه که تخت سلیمان را به سلیمان نبی نسبت داده و آن را تختگاه وی میدانند این کوه میان تهی را نیز به او نسبت داده و بر این باورند که سلیمان نبی دیوهایی را که از فرمانش سرپیچی میکردند به غل و زنجیر کشیده و ته این سیاه چال میفرستاده. شاید این باور کهن این کوه را چنین مرموز و دهشتزا جلوه داده

اما شواهد تاریخی نشان میدهد که در هزاره اول قبل از میلاد، اینجا نیایشگاه مانایی ها بوده و پس از آن در دوره ساسانی نیز موبدان زرتشتی حیواناتی را که نذر آتشکده میشده برای قربانی کردن به اینجا می آوردند و این مکان از همان روزگاران، کشتارگاه و قتلگاه جانوران بوده

برخی بر این باورند که این کوه، آتشفشانی خاموش است ولی اغلب زمین شناسان این فرضیه را رد نموده و پیدایش چنین پدیده طبیعی را به مانند دریاچه تخت سلیمان میدانند و بر این باورند که هزاران سال قبل در این گودال دریاچه ای بوده که به مرور زمان بر اثر ته نشین شدن رسوبات در کف آن و بسته شدن شکافهایش کم کم خشک شده و چهره زیبایش به چنین تابلوی مخوف و هراس انگیزی بدل گشته.آنان بر این باورند که اگر روزی چشمه های بستر دریاچه تخت سلیمان نیز خشک شود به جای آن آبی مفرح، چنین منظره دهشتناکی پدید می آید آن وقت ببینیم کدام عروس و دامادی جرأت میکنند اولین شب زندگی مشترک خود را دور آن طواف کنند.

جواد هردو پسرمان را به بالا میبرد و یکی یکی خمشان کرده و آن ته را نشانشان میدهد ارشیا بادیدن آن صحنه وحشتزا جیغ میکشد و با التماس از پدرش میخواهد او را پایین بگذارد.

ولی اشکان که کوچکتر است و شاید هنوز مفهوم ترس و مرگ را نمیفهمد با اشتیاق به پایین نگاه میکند و همراه پدرش دقایقی چند همان بالا میماند. به جایش من فریاد میزنم و از جواد میخواهم که او را هرچه زودتر به پایین برگرداند

نمیدانم آدم از جان گذشته ای تا به امروز جرأت کرده که پایش را درون سیاه چال بگذارد یا نه.فقط میدانم که تابه حال تنها تیمی آلمانی مبادرت به چنین عمل ماجراجویانه ای کرده اند و حدود پنجاه سال پیش با حفر تونلی از پای ضلع شمال شرقی کوه موفق شده اند پای بر کف زندان دیو بگذارند اما شدت گازهای گوگرد که از چشمه ای گازدار در کف دریاچه تراوش میکرده آنقدر زیاد بوده که نتوانسته اند مدت زیادی در آنجا بمانند. دیگر نشنیده و جایی نخوانده ام که بعد از آن،کسی به شیوه دیگری وارد آن شده باشد ولی بسیار مشتاقم که تکنولوژی امروز بتواند پای گردشگران ماجراجو و مشتاق را نیز به آن باز کند مثلا" آسانسوری چیزی ساخته شود و گردشگران را از بالا به آن ته بفرستند. هرچند که تمام هیجان زندان دیو به این است که از این لبه بالا خم شوی و به آن نگاه کنی و از شدت ترس و دلهره نصفه جان شوی وگرنه که اگر از طریق تونلی در پای کوه به همین سادگی به داخل آن راه یابی، دیگر هیجانی که ندارد هیچ! هیمنه و جبروت این کوه مرموز دلهره آور هم برای همیشه در مقابلت از بین خواهد رفت.

همراه ما باشید ادامه دارد.