اینکه انجمن چطور متولدشد و چطور پا گرفت و چطور روی پای خودش ایستاد را نمیدانم چون آن روزها عضو انجمن نبودم . یک صبح یکشنبه تابستان حمید میرزایی انجمن را به من معرفی کرد و عصرهمان روز من را به انجمن.حمید بود وبهمن نشاطی واصغر ناظری وخانم اهری فرد و مژگان یادگاری و فاطمه محمدیون و آقای محرم زاده ونیازی وکاشانی و نوروزی و مونا و مرضیه باقرپور و شهناز بدراق نژاد و آقای طواق نژاد وصالح زاده و چند تای دیگر که جسته وگریخته می آمدند. هر یکشنبه جمع میشدیم توی ساختمان کتابخانه مرکزی داستان میخواندیم اگر خودمان داستان نداشتیم مجموعه داستانهای برگزیده را میخواندیم .گاهی هم از کتابخانه کتابی امانت میگرفتیم و میخواندیم.هر روز که از کتابخانه بیرون میزدم چند کتاب جدید با خودم میبردم خانه و خودم را ملزم به خواندنشان میکردم کتابهایی در زمینه داستان نویسی .کم کم جرات پیدا کردم وچند داستان کوتاه نوشتم ودر انجمن خواندم .روزی که اولین داستانم را خواندم هرگز فراموش نمیکنم.صدایم داشت میلرزید

دولت هشتم که جایش را به نهم داد انجمنها رفتند زیرنظر ارشاد.ما به یک ساختمان نوساز و درندشت نقل مکان کردیم جایی که برای رسیدن به آن بایدیا چندبار تاکسی عوض میکردیم یا در کیسه را شل میکردیم و آژانس میگرفتیم و یا اینکه تکه هایی از مسیر را پیاده میآمدیم که در آن صورت مجبور به عبور از کنار ساختمانهای نیمه کاره ای بودیم که عمله ها رویشان کار میکردند آن هم با شنیدن انواع واقسام متلک از زبان آنها. کم کم همین بهانه ای شد برای نیامدن دختران جوان و به دنبال آن پسران جوان . باعوض شدن مسئولین، پیشکسوتها هم که آبشان با آنها توی یک جوی نمیرفت عطای انجمن را به لقایش بخشیدند . بعضی هم به این نتیجه رسیده بودندکه اگر این همه سال را به روزنامه فروشی پرداخته بودند اوضاع اقتصادی وفرهنگیشان به مراتب بهتر بود .بهمن نشاطی صبح وعصر مشغول بود صبح ها دبیرستان عصرها کانون پرورش فکری .شهناز دختر کوچولویش را بهانه کرد و دیگر هرگز به انجمن نیامد، مونا که تمام سالهای خردسالی ونوجوانیش را در این انجمنها گذرانده بود درسهای سال آخر دبیرستان را ومژگان درسهای سال آخر دانشگاه وآماده شدن برای آزمون وکالت وکارشناسی ارشد وکلاس زبان . حمید میرزایی بعد از گرفتن چند جایزه معتبر از جشنواره های تئاتر حق داشت که انجمن را در حد واندازه خودش نداند.مرضیه برای ادامه تحصیل به شهر دیگری رفت و فاطمه هم بعد از پیوستن به جرگه مرغها آنهم با یکی از اهالی انجمن انگار رسالتش دیگر  تمام شد.احمدخاندوزی عذرش از بقیه موجه تر بود چون به گرگان نقل مکان کرده بود البته نه به موجهی عذراصغرناظری که چشمهایش آنقدر ضعیف شده بود که دیگر نه میتوانست بخواند نه بنویسد ومحمود کاشانی که ویلچرنشین شده بود و آقای طواق نژاد که از بین ما رفته بود وتنها خاطراتش زنده بود.

القصه علی ماند وحوضش .من بودم وخانم اهری فرد دبیرباسابقه ادبیات که حکم مادر انجمن را داشت و زمستان سرد و استخوان سوز 86 ویک اتاق صد متری و یک اسپیلت که حکم دکور داشت، نه اینکه بلد نباشیم روشنش کنیم ابدا بلکه چیزی برای روشن کردن نداشت. سیمش را قطع کرده بودند .سرایدار میگفت بچه های انجمنهای دیگر فراموش میکردند خاموشش کنند پول برق نجومی شده. قضیه آهنگر بلخی بود ومسگر شوشتری اصرارمان برای بازگرداندن سیم به جایی نرسید خانم اهری یک بخاری برقی باخودش میآورد. گاهی میگذاشتیمش روی میز گاهی زیرمیز و گاهی هم که میز وصندلیها مفقود میشدند چون روی زمین نمیشد نشست میرفتیم توی حیاط و روی سکوی سیمانی مینشستیم و  داستان میخواندیم، یکی من یکی او باز یکی من یکی او آنقدر که تاریکی وسرما ما را از رو میبرد .به او میگفتم آمدنمان به انجمن بی فایده است. وقت تلف کردن است .هیچکس خانه گرم وراحتش را برای شنیدن داستان رها نمیکند.دنیا بدون شنیدن داستان هم میگذرد. هیچکس محتاج شنیدن داستانهایمان نیست .او میگفت ما چه ما که محتاجیم میگفتم بیا جلسات را توی خانه هایمان بگذاریم میگفت آنوقت دغدغه مان این میشود که شکم مرغ وماهی را با چه چیزی پرکنیم که تحسین بیشتری نصیبمان شود.ما ادامه میدادیم علی رغم همه چیز.

چه یکشنبه هایی که مجالس جشن و عروسی و تولد و ختم و روضه و سفره را دودر میکردیم چه یکشنبه هایی که من واوخسته وکوفته از سرکار ناهار خورده یا نخورده  با چشمهایی در حسرت خواب بعد از ظهر خودمان را به انجمن میرساندیم چه یکشنبه هایی که به گریه ها والتماسهای ارشیا که از من میخواست پیشش بمانم توجهی نکردم حتی آن یکشنبه ای که خانم اهری به دلیل فوت برادرش نیامد. من آمدم ودو ساعت کامل نشستم و از مجموعه داستان جدیدی که خریده بودم چند داستان خواندم .بلند و رسا برای صندلیهای خالی

حالا که فکر میکنم میبینم فقط یک چیز ما  دونفررا در آن غروبهای دلگیرزمستان ۸۶ به انجمن کشاند .عشق وتنها عشق به داستان . ما چراغی در دست داشتیم که به هر قیمتی بود باید روشنش نگه میداشتیم ومیسپردیمش به دست آیندگان

با آمدن بهار و به خصوص تابستان اوضاع  بهترشد مدارس و دانشگاهها که تعطیل میشدند  آقای نشاطی ومژگان یادگاری ومونا هم  دوباره به ما پیوستند همینطورچند نفری که با پیامک وتک زدن و زنگ وپیغام وپسغام وشاید رودر بایستی می آمدند وچند عضو جدید مثل آقای ملا ابراهیمی که تاریخ انجمن را هرگز از یاد نمیبرد 

حالا بعد از گذشت چند سال از آن روزها انجمنی داریم که هیچ چیز جز عشق به داستان اعضایش را کنار هم جمع نمیکند حتی احمدخاندوزی که فرسنگها راه را میکوبد وخود را به انجمن میرساند  وفائزه وسعید ومهدی صابری وشیما غلام زاده که حتی فصل امتحانها هم انجمن را ترک نمیکنند بهمن نشاطی چند کتاب شعر و مجموعه داستان چاپ کرده حمید مجموعه داستان جدیدش را برای چاپ فرستاده مجموعه داستان صالح زاده به چاپ دوم رسیده ومژگان رمان جدیدش را شروع کرده آنهم با جهشی چشمگیر نسبت به قبلی و من مشغول باز نویسی داستانهای قبلی ام هستم  داستانهایی که حاصل همان سالهای سرد وخاموش و ناامیدی و انتظارند