همه فامیل میدانستند که اگر یک چیز توی دنیا باشد که دایی مادرم را تا سرحد جنون منزجر میکند همین شلغم است. او نه تنها حاضر نبود به هیچ قیمتی به آن لب بزند بلکه هرگز پایش را توی خانه ای  نمیگذاشت که شلغم بار گذاشته باشند و همین نقطه ضعف دایی دستاویزی شده بود برای سربه سر گذاشتنش و اینکه همه او را دایی شلغم میخواندند   

دایی شلغم  ومادربزرگ از قدیم توی یک خانه بزرگ زندگی میکردند .خانه ای که ارثیه پدریشان بود خانه ای قدیمی با چهار اتاق تودرتودرطبقه بالا و چهار اتاق هم در طبقه پایین.دایی شلغم و مادربزرگ حیاط خانه را از وسط با پرچین دوقسمت کرده بودند.با بزرگ شدن بچه ها وماجرای عشق وعاشقی نسرین دختردایی شلغم و پسرعمه اش یعنی دایی رضای خودم پرچین جایش را به دیواری آجری که وسطش یک در آهنی گذاشته بودند داد تا زمانی که این عشق بعد از سه سال زندگی مشترک جایش را به نفرت وجدایی داد آن وقت بود که این در آهنی به یک قفل بزرگ مزین شدو بعدها همان دیوار هم جایش را به کوچه داد و خانه های قدیمی هم به خانه های نوساز که صاحبانشان سال اندر سال همدیگر را نمیدیدند.

با این وجود دایی شلغم هر شب به مادر بزرگ سرمیزد و حرفهای دلش را به او میگفت .دایی شلغم از سهراب میگفت که بیکار شده وزنش با او ناسازگاری دارد،از نسرین که از شوهر دومش هم جدا شده از نرگس که امسال هم رفوزه شده و دیگر هیچ مدرسه ای ثبت نامش نمیکند از مرتضی که با یکی از بچه های محل دعوا کرده و زده بینی طرف را درب وداغون کرده وحالا باید دیه اش را بدهد .دایی شلغم همیشه از این خبرها فراوان با خودش داشت .بااین وجود ما بچه ها سخت بر این باور بودیم که در زندگی هیچ چیز به اندازه شلغم نمیتواند دایی شلغم را ناراحت کند و این موضوع سرگرمی خوبی برای ما بود .همینکه جلوی دایی اسم شلغم را می آوردیم دایی وانمود میکرد که آتیشی شده وبلند میشد که قهر کند و برود ویا اینکه ما را دنبال میکرد وبه ما ناسزا میگفت و به دنبال ما که به سوراخ سنبه های آن خانه قدیمی میجهیدیم میگشت و ما از خنده روده بر میشدیم .ما عاشق این اداهای دایی شلغم بودیم وهرگز از این بازی تکراری خسته  نمیشدیم .

مادربزرگ که به رحمت خدا رفت دایی شلغم را خیلی کم میدیدیم.آخرین بار که دایی شلغم را دیدم عید پارسال بود خانه مادرم .موهایش یکدست سفید شده بود و تمام یکی دو ساعتی که کنار ما بود از دردهایش میگفت .از فشار خون ودیابت و امراض کلیوی بگیر تا افسردگی شدید نرگس  بعد از مرگ مرتضی و جدایی دختر سهراب از نامزدش و اینکه شوهر سوم نسرین ورشکست شده و گذاشته و رفته

حالا آنقدر بزرگ شده بودیم که میدانستیم چیزهایی مهمتر از شلغم توی زندگی دایی هست که بتواند او را از پا در آورد. حالا دیگر میدانستیم که تمام آن اداها ساختگی بوده و صرفا برای خنداندن ما. با این حال احساس میکردم دلم برای آن بازی کودکانه ولو تصنعی تنگ شده برای آن خاطرات شیرین دست نیافتنی که همراه آن خانه قدیمی فرو ریختند. به بچه ها چشمکی زدم وبچه ها یک دفعه همه باهم داد زدند شلغم . فکر نمیکردم دایی بعد از روزی که مرتضی توی اتاق خودش به زندگیش پایان داد حال وحوصله این بازی کودکانه را داشته باشد ولی دایی شلغم در کمال ناباوری بلند شد وبازآن قهرکردنهای مصنوعی ،آن بازی موش و گربه ،آن ناسزاهای دوست داشتنی .دایی بچه ها را دنبال میکرد ومیگفت حالا نوبت شما وروجکهاست که من را دست بیندازید و بچه ها خیره سرانه میدویدند و باز فریاد میزدند شلغم شلغم و ریسه میرفتند.

امروز که صدای بغض آلود مامان را پشت آن تلفن سر صبحش شنیدم حسابی جا خوردم .مامان با بغضی در گلو میگفت دایی شلغم .دایی شلغم .موقعی که بغضش ترکید و جمله ناتمام ماند با خودم گفتم دایی شلغم حالا دیگر از هیچ چیز متنفر نیست.