از دفترچه خاطرات یک مادر (3)
یک کامیون خاطره
امروز رفتم سراغ انباری تا شیشه های ترشی را که به تازگی درست کرده بودم بگذارم آنجا.جا برای سوزن انداختن نبود .انباری پر بود از وسایل اسقاطی .نمیدانستم چطور شیشه های ترشی را جا بدهم باید خودم را یکجوری از شرآن همه شیء بدرد نخور خلاص میکردم .سه چرخه ارشیا، پوتین های قدیمیم، کارتن مواد شوینده که تویش دو سه تایی بیشترباقی نمانده بود سیفون قدیمی و شیرهای خراب آب وبلاخره کامیون قدیمی ارشیا
کامیون را کشیدم بیرون وگرفتم توی دستم .رنگ ورویش حسابی رفته بود زردی کابینش به لیمویی میزد وقرمزی پشتش به صورتی . یکجایش هم شکسته بود که خوب یادم است کی وکجا.جنگل چهل چای بودیم وارشیا پشت کامیون را پر کرده بود از سنگ واز تپه ای بالامیبرد .کامیون که حسابی سنگین شده بود به یک مانع گیر کرد واز سراشیبی سقوط کرد وسنگها همگی پخش زمین شدند . یادم می آید که گریه ارشیا بند نمی آمد تا زمانی که عمویش با یک عدد سیخ گداخته چهار تا سوراخ کوچک دو طرف قطعه شکسته درست کرد وبا یک تکه نخ نایلونی که ازسوراخها عبور داد کامیون شکسته را تعمیرو پرازسنگ کرد ودرحالیکه آن را با طنابش به جلو میکشید به طرف ارشیا رفت وارشیا با آن چشمهای اشک آلودش خندید بدون کوچکترین ناراحتی بابت وصله ناجوری که به کامیونش چسبیده بود .
کامیون را توی اولین سفری که بدون ارشیا به جواهرده ونمک آبرود رفته بودیم برایش خریده بودم همان شب کامیون را بو کرده بودم وبه یاد ارشیا گریه کرده بودم .بعد از برگشتن ما ارشیا تا چند شب کامیون را از خودش جدا نمیکرد .روز وشب کنارش بود حتی موقع خواب.آن روزها آنقدر کوچک بود که میتوانست قسمت پشتی کامیون را عقب بزند وسوار آن شود وکامیون را توی اتاق براند.از آن تاریخ به بعد این کامیون عضو لاینفک همه سفرهایمان بود وهمیشه یک گوشه ای از صندوق عقب یا صندلیهای عقب ماشین را به خودش اختصاص میداد
در فاصله این چندسال عمرکامیون چند ماشین کنترلی بزرگ وکوچک وانواع جرثقیل که به مناسبتهای مختلف به ارشیا رسیده بود کمدش را پرکرده بود واین کامیون کهنه ورنگ ورو رفته وصله ناجوری بود. فکر کردم وقتش رسیده که از شرش خلاص شوم .همینکه کامیون را برداشتم که توی کیسه زباله ها بیندازم یک مرتبه حس عجیبی به من دست داد. پشت آن ظاهر درب وداغون ورنگ ورو رفته انگار تلالوء عجیبی دیدم . انگاریک چیزی از درون کامیون داشت با من حرف میزد .انگار صدای ضربان قلب ارشیا را میشنیدم وقتی با کامیون پر از برگهای سبز روی تپه ها میدوید. وشور وهیجانش را وقتی تابستانها ماسه های حاشیه ساحل خزر را بار میکرد وبا آنها قلعه میساخت. وگله وشکایتش را از بی مبالاتی مردم وقتی زباله های جنگل را با آن چنگک برمیداشت وبار کامیون میکرد تا با خودمان به شهر بیاوریم؛مبادا قوطی کنسروی زبان گرگی را ببرد وپلاستیکی گلوی لاک پشت یا سنجابی را خفه کند. کامیون بوی ساحل خزر را میداد بوی انزلی ، رامسر و چمخاله ،کامیون بوی لجنهای دریاچه ارومیه را میداد ،بوی شنهای داغ کویر مصر وقتی زیر داغی آفتابش با پاهای برهنه روی رملها میدویدیم وصدای خنده های ارشیا که کامیون را روی رملها میکشید درسرتاسر کویرمرده شور زندگی می آفرید .کامیون بوی پائیز کوهستان میداد وقتی با برگهای زرد ونارنجی وسرخ پر میشد وروی سر ما پخش میشد . بوی برفهای النگ را میداد وقتی ارشیا با دستهای یخ زده اش برفها رابار کامیون میکرد و می آورد برایمان تا آدم برفیمان بزرگ وبزرگتر شود.
انگار کامیون همه آن خنده ها ، گریه ها ، هیجانات ، دلواپسیها وخاطره های خوش چند ساله را یک جایی درون خودش جا داده بود فکر کردم هرگز نمیتوانم از شرش خلاص شوم. کامیون را سرجایش گذاشتم .پوتینهای قدیمی را بیرون کشیدم وخوب نگاهشان کردم .