امروزبالاخره برف بارید وآسمان سخاوتش را یک بار دیگر به رخمان کشید.پرده را کاملا"کنار زده ام تا هر لحظه منظره بارش برف جلوی چشمانم باشد .بچه ها هنوز خوابند ومن فرصت دارم تا یک فنجان چای داغ کنار پنجره بنوشم میروم توی حیاط وسرم را بالا میگیرم تا دانه های سپید برف را لمس کنم .

برف نوستالژی زمستانهای دراز واستخوان سوز کودکی من است . زمستانهایی که چونان غولی مخوف می آمد که ترس از سرمایش لرزه به تنمان می انداخت و مادرها را توی چله تابستان وا میداشت که روی ایوان خانه ها بنشینند وکامواها را گلوله کنند وحالا نباف وکی بباف ومردها را که انبارها را پرکنند از هیزم وذغال وپیتهای نفت. آن موقع هنوز صحبت از نازک شدن لایه ازن وگرمایش زمین نبود ومردم از تابستان به فکر آذوقه زمستان بودند وانبارهای خانه را پرمیکردند از مربا وآرد وبرنج ورب وترشیجات. مادرم هم غصه میخورد که ژاکت پدرم سوراخ  شده است وکلاه برادرم نخ نما شده وخواهرم شال بافتنی شبیه به مال دوستش را میخواهد و اینکه چطور میتواند تا رسیدن زمستان همه را آماده کند

برف مرا مثل اسکروچ (شخصیت اصلی داستان سرود کریسمس اثر چارلزدیکنزکه بعد از سفر به گذشته اش منقلب شد ) که در آن نیمه شب برفی به گذشته اش سفرکرد با خودش میبرد به سرزمینی که حافظه یاری میکند. چهار یا پنج سالگیم .

پاهایم زیر کرسی مادربزرگ گر گرفته مادربزرگ اصرار دارد تا سوره های بیشتری بخوانم تا کشمش وپسته های بیشتری جایزه بدهد چه عشقی میکند که میبیند همه سوره هایی که یادم داده به این خوبی حفظ شده ام .خانه اش بوی کدوتنبلهای آویخته به دیوار را میدهد . بوی نانهای تنورش ، بوی ته چینِ اسفناجهای توی باغچه اش بوی قلیان پدر نود ساله اش ، بوی نفتالین که هر وقت صندوقش را باز میکرد همه جا پرمیشد.انگار همین دیروز بود. نمیدانم مرا خواهد بخشید اگر بفهمد هیچ کدام از آن سوره ها را دیگر حفظ نیستم

 حالا می آیم کمی جلوتر. مینشینم سر کلاس درسِ دوره راهنمایی زمانی که جنگ سالهای پایانیش را میگذراند . برف زمین را سفیدپوش کرده وروی چادرها ومقنعه های بچه مدرسه ایها را هم . مینشینم روی نیمکتهای چوبی زهوار دررفته کلاسِ گوشه حیاط که مثلا نوساز است وگچ وخاک دیوارهایش ترک خورده وآب باران وبرف نشت کرده توی کلاس .مدرسه سال پنجاه ساخته شده است. توی این هشت سال جنگ وده سال انقلاب هیچ مدرسه ای ساخته نشده یک بخاری حلبی نفتی هم داریم که هر چند روز یکبار آتش میگیرد .بچه ها تویش پاک کن انداخته اند . بدمصب عجب بویی دارد از آن  اصل وطنی ها است نه مثل امروزیها که با  اسانس موز وسیب وهلو هستند. دبیر بینیش را گرفته واز کلاس میرود بیرون وخدمتگزار را صدا میکند .بالاخره پنجره کلاس را باز میگذارند تا این بوی منزجرکننده تمام شود وما از سرما میلرزیم .البته اصلا"مهم نیست همین قدر که نیم ساعت از وقت کلاس گرفته میشود ودبیر درس نمیپرسد عالیست .مدیر سر صف برایمان سخنرانی میکند و میگوید پدران و برادران ما در جبهه های حق علیه باطل مشغول جنگند تا شما به راحتی درس بخوانید قبضهای کمک به جبهه ها را سر کلاس به بچه ها میدهند شیشه ها شکسته .پسرهای همسایه با  سنگ زده اند . تا بودجه ای از بالا بیاید وپنجره تعمیرشود چند زمستان دیگر هم گذشته . بچه ها پولها را گذاشته اند توی پاکت .از دستشان میگیرم تا به مدیر برسانم دستهایشان سرد است گونه هایشان زرد است  ریه هایشان پر ازعفونت وچرک است حالا میرسم به سالهای دبیرستان .جنگ تمام شده پای بچه ها پوتین های گرم است  مدرسه تعطیل شده وداریم به خانه برمیگردیم پسرها زودتر از دخترها رسیده اند سر خیابان. با اینکه مدرسه شان از دخترها دور است، خودشان را جلدی رسانده اند از دیوار پریده اند یا از در زده اند به چاک، نمیدانم .آمده اند تا سر خوردن دخترها را روی برفها ببینند و بخندند. زمین حسابی لیز است چادر دختری گیر میکند زیر پایش وسر میخورد وهیکلش نقش زمین میشود .جماعت میزند زیر خنده  دختر از خجالت دلش میخواهد  زمین دهان باز کند واو را ببلعد

 میرسم به دوران دانشگاه .صحبت از گفتگوی تمدنهاست وجهانی شدن. برف زمین را سفیدپوش کرده دخترها یک درخت کاج کوتاه را از محوطه خاکی ونیمه بیابانی دانشگاه  کنده اند برفهایش را تکانده اند ودارند می آورندش جلوی سرویس دانشگاه  تا برای شب کریسمس تزیینش کنند .حراست دانشگاه جلویشان را گرفته میگوید جمع کنید این بساط کفر را. پسرها هم به میدان آمده اند بحثشان بالا گرفته. چند روز بعد اسم همه را داده اند کمیته انضباطی

حالا رسیده ام به خانه مامان بوی باقالی وکدو تنبل ولبو وتخمه داغ می آید آخر هفته است و مامان میداند که بچه ها می آیند همه قابلمه ها را روی بخاری کنار هم گذاشته. صحبت از اوضاع بهم ریخته جهان عرب وجنبش ملتها علیه نظامهای دیکتاتوری است گاهی هم تفالی میزنیم به حافظ ورباعیاتی میخوانیم از خیام .محمود وسارا دارند کوله ها وکیسه خوابهایشان را آماده میکنند برای صعود به قلعه ماران .صبح زود عازم هستند مامان نگران است وآخرین تلاشهایش را برای منصرف کردن سارا میکند.سارا زیپ کوله را میبندد.

 به خانه برگشته ام بچه ها هنوز خوابند برف با همان زیبایی وپاکی ابدی وازلی اش همچنان میبارد ونرم نرمک  به زمین مینشیند به آن دوکوهنورد فکر میکنم .حتما" پاهایشان تا زانو توی برف است واز آن بالا به زمین  حقیر زیرپایشان نگاه میکنند بعید میدانم از آن ارتفاع بشود چیزی را دید