عصر از جلفا بیرون میزنیم به این امید که تا شب خودمان را به تبریز برسانیم اما ما کی و کجا مثل بچه آدمیزاد راه راست را رفته ایم که این، دفعه دوممان باشد؟؟؟ پس تعجب نکنید اگر در مسیر جلفا- تبریز سر از ناکجاآبادی دیگر درآوریم. هنوز به مرند نرسیده راه را به سمت زنوز کج میکنیم تا از یکی از منحصربفردترین روستاهای ایران که به ماسوله آذربایجان شهرت دارد دیدن کنیم؛ روستایی که در دل کوههای سلطان سنجر زنوز، درمیانه باغات گردو و زردآلو و در سایه سار سپیدارهای بلند جاخوش کرده؛ روستایی که در اولین نگاه ماسوله پلکانی و ابیانه سرخ فام را درخاطرم زنده میکند.

قبل از ورود از این سردر ورودی زیبا که به زبان ترکی به گردشگران خوشامد میگوید، سری به گورستان تاریخی در ورودی روستا میزنیم؛ جایی که ساکنین این دیار از دوره ایلخانی تا به امروز در آن آرام گرفته اند.

گورستان تا همین چند سال پیش هم سنگ قبرهای فاخری مزین به خطوط کوفی و عربی و نقوش اسلیمی داشته اما از آنجاییکه اهالی روستا آگاهی چندانی از ارزش چنین میراث مهمی نداشتند، محافظت درستی از آنها به عمل نمی آوردند برای همین هم دست غارتگران میراث فرهنگی این یادماهای ارزشمند را از این مکان ربوده و برده.

 از سردر زنوزق وارد میشویم و سربالایی های سنگفرش روستا را زیر قدمهایمان میگیریم و کوچه های پلکانی زنوزق را رو به بالا طی میکنیم و از محله های «بدیر» و «آق بابا» و «سیدی» و «کده لر» عبور میکنیم.

نام زنوزق تغییر شکل یافته زنوزداغ است یعنی کوههای زنوز چراکه این روستا در دل کوههای اطراف زنوز ساخته شده. زنوز هم از نام یونس پیامبر گرفته شده چراکه برخی بر این باورند که آرامگاه یونس نبی در این شهر بوده که نام یونس به یونوز و زنوز تغییر شکل یافته.

از وجه تسمیه که بگذریم، خانه های این روستا هم مانند بسیاری از روستاهای پلکانی دیگر همچون ماسوله و ابیانه و اورامانات به صورت پلکانی ساخته شده اند تا امنیت بیشتری را برای صاحبانشان فراهم آورند.

یکی از محاسن این روستا نسبت به ابیانه و ماسوله در این است که هنوز زندگی درتاروپوش جریان دارد، هنوز خانه های کاهگلی روستا شاهد تولد نوزادان هستند، هنوز زنگ مدارس، کودکان زنوزق را به مدرسه میکشاند، هنوز نو عروسان با لباس سپید پا به یکی از این خانه ها میگذارند و روز از نو و روزی از نو... و اینگونه در خانه های کاهگلی زنوزق زندگی تکرار میشود؛ چیزی که در ماسوله و ابیانه کمتر شاهدش هستیم.

 در گذر از کوچه های پلکانی، نگاهم با نگاه شوخ و شنگ دختران و زنانی گره میخورد که از روی پشت بامها ما را تعقیب میکنند. به گمانم یکی از تفریحات بانوان روستا، نشستن بر روی بام خانه ها «زیر آفتاب خوش خیال عصر» است.

اغلب زنان روستا از پوشش سنتی استفاده میکنند، یک دامن چیندار با روپوشی بلند با گلهای درشت و به رنگهای شاد و روسری گلداری که در پشت گردن گره میزنند. و صد البته که لباس مجلسی آنها فاخر و مزین به انواع هنرهاست.

 غروب که میشود رمه ها از چراگاه های اطراف روستا به خانه برمیگردند و سرتاسر روستا پر میشود از صدای بع بع گوسفندان. اینجا یکی از مشاغل مهم روستاییان دامپروری است و به همین دلیل هم از هر کوی و برزنی صدای بال زدن مرغی و صدای بع بع گوسفندی به گوش میرسد و سرزندگی خاصی به روستا میدهد.

 پیشه اصلی مردم زنوزق علاوه بر دامپروری، باغداری و کشاورزی است. باغات زردآلو و سیب و گردوی روستا بسیار معروف است و علاوه بر فروش میوه های تازه، از آنها برگه و لواشک نیز تهیه میشود. برای همین هم روی پشت بام خانه ها میتوان طبق های کوچک و بزرگ میوه ها را دید که زیر آفتاب و هوای آزاد در حال خشک شدن هستند.

زنان هم پا به پای مردانشان در همه امور زندگی از دامداری تا کشاورزی، از زنبورداری تا تهیه خشکبار و بافتن گلیم و جاجیم و جوراب و... مشارکت و سهم مهمی در چرخه اقتصاد خانواده دارند.

 خوشبختانه مردم زنوزق به نسبت روستاهای دیگر، تمایل کمتری به مهاجرت به شهرها دارند شاید یکی از دلایلش این باشد که این روستا در مقایسه با روستاهای کوهستانی مشابه، زیاد هم در انزوا نیست و با شهر مجاورش زنوز تنها یک و نیم کیلومتر فاصله دارد بطوریکه اهالی روستا حتی برای کار اداری میتوانند به راحتی به زنوز و حتی مرند (در سی کیلومتری زنوزق) رفت و آمد کنند.

خوشبختانه در زنوزق مدرسه ابتدایی و راهنمایی نیز دایر است و دانش آموزان برای ادامه تحصیل در دبیرستان به زنوز میروند و نکته مهمتر اینکه آمار افراد تحصیل کرده این روستا بسیار بالاست بطوریکه در سی سال اخیر زنوزق پانصد معلم تحویل جامعه داده.

یکی از سرگرمیهای ما در هر روستایی خرید از مغازه های کوچک آنجاست، ولو درحد تنقلات. پس جای تعجب نیست که هوس خوردن بستنی قیفی و چیپس در کوچه پس کوچه های روستا پای ما را به این مغازه میکشاند. معتقدم برای تقدیر از روستایی که ما را به گذشته هایمان پیوند میدهد و دست کمی از یک موزه سرباز ندارد این حداقل کاریست که میتوان کرد. با این کار اهالی روستا نیز به گردشگران علاقه مند میشوند و ورود آنها را به منزله چرخیدن اقتصاد روستا تلقی میکنند و انگیزه ماندن در آنها تقویت میشود.

گاهی حتی دادن هدیه و سوغات به کودکان روستا (ترجیحا" کتاب داستان و لوازم نقاشی) میتواند کار فرهنگی بسیار زیبایی باشد که حس قشنگ دوطرفه ای را هم به هدیه دهنده و هم به هدیه گیرنده، هدیه میکند.

در گشت یک ساعته ام در روستا متوجه سخاوت و دست و دلبازی اهالی میشوم. مأنوس بودن با طبیعت چنان زلالی و صفایی به اهالی داده که اثرش را در لبخندها و نگاه محبت آمیز و دست پرسخاوت مردمانش میتوان دید.

 

گاهی دختران نشسته بر روی دیوار از ما میپرسند از کجا آمده ایم و وقتی میفهمند اینهمه راه را از شمال شرقی ایران پیموده ایم و به اینجا آمده ایم دچار هیجان و غرور میشوند و به زبان ترکی به همدیگر چیزهایی میگویند؛ غافل از اینکه بنده به تبع ازدواج با همسری آذری الاصل و ترک زبان، همه حرفهایشان را میفهمم.

یکی از اهالی، ما را خانه اش دعوت میکند ازقرار معلوم دیروز در خانه اش جشن عروسی پسرش برپا بوده. صاحب خانه با جعبه شیرینی به طرفمان می آید وقتی از او راجع به مراسم عروسی میپرسم میگوید همه اهالی روستا در جشن عروسی حضور دارند اینجا چیزی که معنی ندارد کارت دعوت است. اگر هم میزبان دست و بال تنگی داشته باشد دیگران، هم از نظر جاومکان و هم ملزومات عروسی یاریش میکنند.

 شاید زندگی در روستا که امکانات شهر را ندارد به ظاهر سخت باشد. درست است اینجا اداره، دبیرستان، دانشگاه، درمانگاه، سینما، باشگاه و هزار چیز دیگر ندارد ولی تا دلت بخواهد صمیمیت و صلح و آرامش دارد. هوای پاک و آسمان آبی و اکسیژن ناب دارد. مهمتر از همه استرس و افسردگی هم ندارد. مردم زنوزق به داشته هایشان قانع و در نتیجه غنی هستند و از زندگی خود لذت میبرند.مگر فلسفه زندگی جز این است؟؟؟

 هوا کاملا" تاریک شده و چراغ خانه ها روشن! دل کندن از زنوزق برایم سخت است. موقع خروج از سردر ورودی، یک مرد موتوری جلویمان توقف میکند. دست توی خورجین موتورش میکند و چند عدد سیب ترش خوشمزه را به سمتمان میگیرد و ما نیز به رسم ادب، از تنقلاتی که همیشه در کوله داریم به او تعارف میکنیم. از همان سیبهای اصیل صد درصد طبیعی که آب چشمه و هوای پاک کوهستان توی رگهایشان دویده. بلافاصله سیبها را میشوییم و گاز میزنیم و آنقدر از صفا و سخاوت مردم زنوزق میگوییم که ناگهان خودمان را در ورودی تبریز میبینیم.

همراه ما باشید ادامه دارد.