و اینک ما در سومین روز سفرمان ساعت حدود دو بعد از ظهر به فلورانس رسیده ایم؛ شهری که ریشه در دوران باستان دارد، در قرون وسطی پاگرفته و در رنسانس شاخ و برگ گسترانیده و چنان تنومند و استخواندار است که هیچ طوفانی نتوانسته از پا درش آورد؛ شهری که مهد رنسانس است و باید آن را مادر جهان نوگرایی دانست؛ شهری که درحین عبور از پل های پوسیده قرون وسطی، آنها را یکی یکی پشت سر خود شکست و خود پلی رو به جهانی نو زد؛ شهری هنرپرور که میکل آنژ و داوینچی و دانته را در خود پرورش داد؛ شهری که برای نخستین بار قدرت مطلقه و خودکامه کلیسا را به چالش کشید و پیکره اروپا را وادار به پوسته اندازی کرد و خود پایه سیاسی، اقتصادی، علمی، فرهنگی و هنری تمدنهای کنونی غرب شد. دریک کلام فلورانس شهری است که دنیای متمدن امروز بسیار مدیون اوست.

 پس از تحویل اتاق و صرف ناهار در هتل، بلافاصله راهی کشف شهر میشویم. اینجا حتی لحظه ای درنگ جایز نیست. خوشبختانه فلورانس نسبت به رم شهر کوچکتری است و به رسم همه شهرهای اروپا، دایره وار و دور نقطه مرکزی و تاریخی شهر رشد کرده. اینجا هنوز محله های قدیمی، قلب تپنده شهر محسوب میشوند و گنجینه تاریخی غنی به جا مانده از عهد رنسانس را در دل خود جای داده اند. ازآنجاییکه اغلب هتلها در منطقه مرکزی شهر واقعند، میشود قدم بر سنگفرش کوچه ها نهاد و همه شهر را پیاده پیمود و بدینسان روح هنر را در تک تک سفالهای نارنجی خانه ها و سنگفرش خاکستری کوچه ها دید.

 پایمان را که از هتل بیرون می گذاریم فقط زیبایی است و بس. گویی تاروپود شهر را با هنر بافته اند. تا چشم کار میکند بناهای ماندگار، کلیساها، میادین باشکوه و مجسمه های فاخر همه شهر را تسخیر کرده اند، حتی خانه ها هم با آن بامهای سفالی عقل و هوش از سرمان میبرند.

 گشتمان را از نماد اصلی شهر یعنی «کلیسای سانتاماریا دلفیوره» آغاز میکنیم؛ سازه ای که همچون گوهری ناب بر تارک شهر میدرخشد و هر بیننده ای را به تحیر وامیدارد.

 پس از حدود چهل دقیقه ایستادن در صف طویل کلیسا به درب ورودی کلیسا میرسیم و یکباره دریچه ای رو به جهانی شکوهمند به رویمان گشوده میشود.

  کلیسای سانتاماریا دلفیوره در قرن سیزدهم در محل کلیسای جامع قدیمی شهر (سنت ریپاراتا) ساخته شد. کلیسای قبلی در قرن پنجم میلادی بنا نهاده شده بود و تا قرن سیزدهم همچنان مورد استفاده واقع میشد. اما ازآنجاییکه هم کوچک بود و هم پیروفرتوت، جوابگوی خیل عظیم نمازگزاران نبود. بنابراین لزوم ساخت کلیسایی بزرگ و مدرن احساس شد و بدینسان کلنگ ساخت کلیسایی جدید توسط نماینده تام الاختیار پاپ در سال 1296 بر زمین کوبیده شد.

 برای طراحی کلیسا معماران بسیار به عرصه رقابت آمدند و در نهایت، طرح معمار آرنولفو دی کامبیو گوی سبقت را از رقبای دیگر ربود. اما ساخت چنین سازه باشکوهی چیزی نبود که در یک نسل به انجام برسد. پس از درگذشت دی کامبیو چندین مهندس دیگر بر روی این پروژه عظیم عمر خود را گذاشتند و در نهایت در سال 1436 با تکمیل گنبد کلیسا، تلاشهای مستمر چندین نسل از معماران و هنرمندان به بار نشست و بدینسان رویای دی کامبیو به منصه ظهور رسید و یکی از تحسین برانگیزترین سازه های عصر رنسانس شد.

سانتاماریادلفیوره پس از سن پیتر واتیکان و کلیسای جامع میلان سومین کلیسای بزرگ ایتالیا است ولی گنبد آجری آن همچنان عنوان بزرگترین گنبد آجری جهان را حفظ کرده.

عده ای بر این عقیده اند که گنبد کلیسا برگفته از گنبد مسجد سلطانیه زنجان است و عده ای دیگر آن را برگرفته از گنبد معبد پانتئون میدانند. گنبد کلیسا هشت وجهی است و چهل و دو متر قطر و سی و دو متر ارتفاع دارد. طراح این گنبد آجری عظیم فیلیپوبرونلسکی میباشد که در همین کلیسا به خواب ابدی فرو رفته.

اما ساخت و تکمیل کلیسا حتی پس از ساخت گنبدش همچنان ادامه یافت چرا که هنوز نمای بیرونی کلیسا باقی مانده بود.

 شاید برایتان جالب باشد که بدانید ساخت نمای کلیسا تا چهارصد سال پس از تکمیل کلیسا همچنان ادامه داشت. نمای بیرونی کلیسا مزین به سنگهای مرمرین زیبا با طیفی از رنگهای صورتی، سبز و سفید است.

ساخت کلیسای سانتاماریادلفیوره را باید انقلابی در تاریخ جهان به حساب آورد شاید بتوان گفت که عهد نوگرایی با ساخت همین کلیسا آغاز شده باشد.

با ظهور رنسانس، قوانین خودکامه قرون وسطی که بسیاری از حرکات نو و خلاقیت ها را تحت عنوان منافات با دین سلاخی میکرد در هم شکسته شد.

در این دوران دانشمندان، فیلسوفان و سرایندگان بسیاری ظاهر شدند که به پشتوانه میراث اصیل روم و یونان، از زاویه دیدی تازه به دنیای پیرامونشان نگریستند.

آنها قوانین کهنه و غبارنشسته قرون وسطی را دور ریختند و طرحی نو رقم زدند.

نقاشی دیواری داخل کلیسا

نقاشها و تندیس گران کالبد انسان را به شیوه ای واقع گرایانه ترسیم کردند و فرمانروایان برای نشان دادن اقتدارشان و تصاحب نامی بزرگ در تاریخ به عرصه رقابتی تنگاتنگ پرداختند و بدینسان شهری به منصه ظهور رسید که حتی پس از گذشت قرون متمادی هر گردشگری را انگشت به دهان میکند و در حیرت فرو میبرد.

 نمای داخلی کلیسا نیز آنچه از هنر و خلاقیت است با ظرافت و چیره دستی تمام در معرض دید قرار داده. از کف کلیسا که با سنگ های مرمرین مفروش گشته تا سقف و گنبد داخلی آن که با تابلوی آخرالزمان منقوش گشته.

 نوری که از شیشه کاریهای رنگی و زیبای پنجره ها به فضای کلیسا راه میابد، به رنگهای سازنده اش تجزیه میشود و وقتی بر تندیس قدیسان کلیسا میتابد، فضای روحانی عجیبی در کلیسا حاکم میشود.

 علاوه بر تندیس ها و شمایل مسیح و مریم مقدس، تعدادی مجسمه از قدیسان و چندین مقبره نیز فضای داخل کلیسا را متبرک کرده اند. مجسمه سنت ریپاراتا که کلیسای قبلی به وی اختصاص داشت یکی از مجسمه های مقدس کلیسا است.

فضای معنوی آرامبخشی در کلیسا حاکم است. هنوز مراسم مذهبی و دعا در روزهای خاصی در کلیسا اجرا میشود و شمع های روشن درون شمعدانها حکایت از نذر و نیاز عده ای از آدمهاست که هنوز اینجا را خانه امید و گره گشای مشکلات خود میدانند.

  پس از خروج از کلیسا چشممان به دو صف کوتاه دیگر می افتد یکی صف بالا رفتن از گنبد کلیسا و دیگری صف بالارفتن از برج ناقوس کلیسا. ازآنجاییکه هریک از این دو راه، بالغ برچهارصدپله دارند، به ناچار یکی از آنها را برای صعود انتخاب میکنیم.

ما بلیت برج ناقوس را میخریم چراکه با بالارفتن از برج ناقوس منظره زیباتری از شهر را خواهیم دید منظره ای که گنبد باشکوه کلیسا نیز در آن خودنمایی میکند.

صف تهیه بلیت برج و گنبد، خلوت تر از صف کلیساست چراکه این بار بازدیدکنندگان به سه دسته تقسیم میشوند. عده ای که توان بالارفتن از پله ها راندارند بی خیال برج و گنبد میشوند و بقیه هم در دو صف تقسیم میشوند. همسرم در صف می ایستد و من برای خرید نماد فلورانس به سمت دست فروشان اطراف کلیسا میروم.

 

ساخت برج ناقوس در سال 1334 آغاز و پس از پنجاه و سه سال در 1387به پایان رسیده این برج ارتفاعی معادل هشتادوهفت متر (معادل یک ساختمان سی طبقه) دارد و مکان مناسبی برای تماشای کلیسا و تمام شهر از بالا میباشد.

پس از پیمودن چهارصدو چهاره پله در راه پله ای باریک و تاریک هن هن کنان و عرق ریزان، به بالاترین نقطه برج میرسیم، جایی که ناقوس بزرگ کلیسا در آن به صدا درمی آید.

 به آخرین طبقه برج که میرسیم از دریچه هایی که دورتادور اتاق را فراگرفته بادخنکی میوزد. این دریچه ها حکم بادگیر را دارند و چنان نسیم لطیفی به تن خیسمان میخورد که خستگی اینهمه راه را از یاد میبریم.

 ناگهان چشممان به منظره ای که دریچه روبرویمان در مقابل دیدگانمان قرار میدهد می افتد و نفس در سینه مان حبس میشود. به دریچه نزدیک میشویم. زیر پایمان شهریست نارنجی پوش، شهری جامانده از رنسانس شهری که ما را تا دورهای دور پرواز میدهد. شهری که در قاب کوچک پنجره های برج ناقوس جاگرفته و ما حیران و انگشت به دهان محو تماشایش گشته ایم.

همراه ما باشید ادامه دارد.