همینکه از هتل بیرون میزنیم چشممان به کلیسای سانتاماریانوولا می افتد؛ کلیسای گوتیک قرن سیزدهمی با نمایی از مرمر سفید و سبز. ازآنجاییکه بیشتر کلیساهای فلورانس فراتر از یک عبادتگاه هستند و هرکدام به مثابه یک گالری هنری و مزین به دهها مجسمه و نقاشی فاخر از هنرمندان بزرگند، اغلب بلیت ورودی و صف طویل دارند و مانند موزه ها ساعت 9 شروع به کار میکنند. از آنجاییکه هنوز حدود یکساعت تا باز شدن کلیسا باقیست، ترجیح میدهیم تنها از نمای بیرونی آن دیدن کنیم و وقتمان را برای دیدن دیگر نقاط گردشگری شهر بگذاریم.

 فلورانس هم مانند رم یک موزه سرباز است. اینجا هم همه میادین شهر مزین به المانهای هنری اند و دهها موزه و گالری و مجسمه و فواره، نقطه نقطه شهر را آراسته اند. پس اگر فرصت ورود به موزه دست نداد، نگران نباشید. پای پیاده به هر کوی و برزنی که بزنید صدها سوژه هنری به پیشوازتان می آید.

 مسیر رودخانه آرنو را در پیش میگیریم. با دیدن جماعت زیادی از چشم بادامی ها در این وقت صبح حیرت زده میشویم. از این جماعت سختکوش در عجبم. در هر زمانی همه جا حضور دارند. صبح زود، سر ظهر، آخر شب. باران و سرما و گرما نمیشناسند. سنگ هم که از آسمان ببارد همه جا حی و حاضرند. از تمام وقت و انرژی و ظرفیتشان برای گشت و گذار استفاده میکنند؛ آنهم خیلی سبک و ارزان. طوری که هر قشری از جامعه میتواند. اغلب، گروهی می آیند سفر. یک نفر کاربلد از بین خودشان میشود لیدر. هزینه لیدر و اتوبوس اختصاصی و تور آپشنال با پذیرایی تشریفاتی ندارند. بیشترشان در هتلهای ارزان قیمت یا هاستل اقامت میکنند. برای ما ایرانیها اینطور جا افتاده که سفرهای خارجی فقط مختص مرفهین بی درد است اما وقتی میبینم که قشر کارگر اینها هم به فراخور بودجه خودشان به سفر می آیند، در دل تحسینشان میکنم.

 برای رسیدن به کرانه جنوبی رود آرنو کهن ترین پل شهر را انتخاب میکنیم؛ پل کهنه یا پونته وکیو. از دور که میبینی اش، شکل عجیب و منحصربفردی دارد، با آنهمه بنا که بر رویش جا خوش کرده اند.

پونته وکیو تنها یک پل نیست یک گنجینه تمام عیار است از جواهراتی که چشم را خیره میکند. درون این ویترین های چوبی قدیمی پر است از جواهرات گرانبهایی که سهم ما از آنها تنها تعدادی عکس است.

  بنای اولیه پل در سال 996 میلادی با سنگ و چوب ساخته شد. سه قرن بعد بر اثر سیل و طغیان شدید رود آرنو به کلی از بین رفت اما در سال 1335 دوباره بازسازی شد ولی اینبار تنها با استفاده از سنگ و با محکم کاری زیاد. گفته میشود این پل تنها پل تمام سنگی اروپاست.

پونته وکیو علاوه بر گذرگاه و گنجینه جواهرات بودن، نقش مهم دیگری را نیز دارد. این پل به پل عشاق نیز شهرت دارد. بسیاری از زوج های عاشق وقتی به اینجا می آیند به نرده های پل یک قفل میزنند و کلیدش را می اندازند توی رودخانه آرنو به این امید که عشقشان جاودانه شود.

دو طرف پونته وکیو دو پل زیبا و تاریخی دیگر نیز وجود دارد؛ پل آله گرازیه و سانتاترینیتا که دومی در بمبارانهای جنگ جهانی دوم به کلی از بین رفت ولی از آنجاییکه در اروپا از بین رفتن آثار هنری هیچ مفهومی ندارد، دوباره با مصالح فروریخته و به شکل اصیل خودش بازسازی شد. فرهنگ دوباره سازی و بازسازی، یکی از فرهنگ های بسیار تحسین برانگیز اروپاییهاست.

 

با عبور از روی پل پونته وکیو خودمان را به کرانه جنوبی رودخانه آرنو میرسانیم. حالا نوبتی هم که باشد نوبت این است که سرکی به زندگی خصوصی خاندان سلطنتی فلورانس بکشیم و ببینیم که خاندان مدیچی که قرنها حاکمان بلامنازع این شهر بودند و نامشان با نام فلورانس گره خورده در کجا و چگونه زندگی میکردند. برای پاسخ به این سوال ذهنی راهی کاخ پپتی میشویم.

کاخ پپتی که یکی از بزرگترین گالری های ایتالیا است در سال 1458 به دستور بانکدار مشهور فلورانس (لوکاپپتی) ساخته شد و در سال 1549 به خاندان مدیچی فروخته شد؛ خاندانی که از قرن پانزدهم تا هجدهم در فلورانس حکومت میکردند.

 در اواخر قرن هجدهم، کاخ به عنوان پایگاه نظامی در اختیار ناپلئون قرار گرفت. در سال 1919 شاه ویکتور امانوئل سوم کاخ را با تمام وسایل درونش به مردم ایتالیا اهدا کرد و از آن تاریخ به بعد پپتی که تنها محل زندگی حکام شهر بود، به کاخ موزه ای بدل شد تا مردم عادی نیز از نزدیک زندگی اشراف زادگان را لمس کنند.

 بلیت کاخ موزه را میخریم و وارد میشویم. ساختمان اصلی کاخ شامل سه طبقه میباشد و به رسم بیشتر کاخ موزه های اروپا، هر طبقه از اتاقهای متعدد تودرتویی تشکیل یافته که پشت هم قطار شده اند.

اتاقهای قصر هرکدام به رنگی و طرحی زینت یافته اند، با دکوراسیونی اشرافی از مبلمان و انواع تابلوها و مجسمه، گالری لباس و.... از سبکهای قرون وسطایی تا سبکهای امروزی و پست مدرن.

 خاندان مدیچی خانواده ثروتمند ایتالیایی بودند که از قرن پانزدهم تا هجدهم نسل اندر نسل در فلورانس حکمرانی کردند. اجداد مدیچی ها ابتدا بانک دار بودند که کم کم به سیاست روی آوردند و به نجیب زادگان پیوستند.

اما مدیچی ها تنها به سیاست اکتفا نکردند و سعی کردند تا امور مذهبی و دینی کشور را نیز در دست بگیرند و بدینسان از این خاندان تعداد زیادی پاپ و روحانی پرورش یافت که همه جانبه زمام امور دنیوی و اخروی مردم را به دست گرفتند.

 تصاویری از اعضای خاندان مدیچی

نفوذ خاندان مدیچی تنها به فلورانس و ایتالیا ختم نشد با وصلت تعدادی از دختران این خانواده با شاهزادگان کشورهای دیگر، نفوذ مدیچی ها به سراسر اروپا توسعه یافت. به عنوان مثال دو ملکه فرانسه از این خاندان اشرافی بودند.

 خانواده مدیچی گرچه حکمرانان بلامنازع و در راس نظام فئودالیسم بودند، ولی مدافعان سرسخت هنر و هنرمندان بودند و در واقع آنها بودند که شرایط را برای ظهور نوگرایی و رنسانس آماده کردند. برای همین هم همواره از آنها به نیکی یاد میشود.

 پس از بازدید از اتاقهای طبقات پایین کاخ به طبقه سوم کاخ میرویم؛ یک گالری نقاشی از تابلوهای هنرمندان معاصر و اغلب به سبکهای پسامدرنی.

پس از بازدید از قصر پپتی نوبت بازدید از باغ بابولی میرسد؛ باغی که از پشت قصر شروع میشود و تا  تپه های بابولی ادامه دارد. راه ورودی توریستها به باغ تقریبا" پانصد متر از راه ورودی قصر فاصله دارد.

 برای بازدید از باغ نیز باید بلیتی جداگانه به قیمت ده یورو تهیه کرد. ازآنجاییکه در رم فرصت نشد تا از باغ و گالری بورخس دیدن کنیم حالا در فلورانس این فرصت را غنیمت شمرده و بلیت وروی باغ بابولی را میخریم و وارد یکی از زیباترین باغ های اروپا میشویم.

گذرگاه های باغ هر یک به شکلی بسیار زیبا آراسته شده اند تمام مسیر عبورمان، سرسبز و مشجر است و درختان زینتی و گلهای زیبای باغ تداعی گر بهشتند.

 باغ مملو از المانهای هنری است و مجسمه های مرمرین زیبا و دلفریب همه جا لابلای درختان به چشم میخورند.

 همچنین باغ دارای تعداد زیادی فواره و حوضچه ریز و درشت، غارهای زیرزمینی و چندین موزه از جمله موزه لباس و جواهرات میباشد.

این باغ در قرن پانزدهم بین سالهای 1550 تا 1558 توسط خاندان مدیچی ساخته شد تا ضمن تفریح در فضای روح بخش و مفرح باغ، بتوانند جشنها و مراسم سلطنتی خود را در آن به پا دارند.

 وقتی که پس از پیمودن مسیری سربالایی و پلکانی بر فراز تپه بابولی می ایستی، میتوانی نظاره گر منظره زیبایی از شهر باشی.

 پس از خروج از باغ بابولی به سمت مقصد بعدیمان راه می افتیم. کلیسای سانتاکروچه یا صلیب مقدس؛ جایی که میکل آنژ و گالیله و ماکیاولی و روسینی و... در آن تدفین شده اند. وقتی به کلیسا میرسیم و چشممان به صف دور و دراز جلوی کلیسا می افتد از رفتن به داخل آن صرف نظر میکنیم.

 از آنجاییکه فرصت زیادی برای ورود به این کلیسا نداریم و کلیسای سانتاماریا دلفیوره را به عنوان نماد و برجسته ترین کلیسای شهر دیده ایم تصمیم میگیریم تنها به گشت در محوطه بیرونی کلیسا و بازدید از نمای بیرونی آن بسنده کنیم.

 این کلیسا در قرن سیزدهم توسط سن فرانسیس آسیزی بر روی یک کلیسای قدیمی دیگر تاسیس شد. عمده شهرت این کلیسا در این است که بسیاری از شخصیتهای هنری و ادبی مشهور ایتالیا، در آن به خواب ابدی فرو رفته اند.

مقبره میکل آنژ عکس از اینترنت(وبلاگ کوله پشتی نارنجی)
این کلیسا همچنین پر است از آثار هنری، نقاشی های دیواری و سقفی و مجسمه هایی که توسط هنرمندان مشهور رنسانس ساخته شده.

مقبره گالیله عکس از اینترنت(وبلاگ کوله پشتی نارنجی)

یک بنای یادبود از دانته آلیگیری نیز در میدان کلیسا ساخته شده است. دانته خالق کمدی الهی از مشهورترین چهره های ادبی ایتالیا است. 

  اما مقصد بعدی ما کلیسای سن لورنزو است. کلیسایی که به لحاظ معماری با سایر کلیساهای شهر متفاوت است و قدیمی ترین کلیسای شهر میباشد. این کلیسا محل تدفین خاندان مدیچی است.

 

در میدان این کلیسا به رسم بسیاری از میادین اروپا هنرمندان خیابانی در حال عرضه هنرشان هستند.

یک داوینچی دیگر

اما آخرین مقصد ما در سفرمان به فلورانس تپه میکل آنژ است. برای رسیدن به این تپه باید مسیری شیبدار را رو به بالا پیمود. این مسیر هم سطح سربالایی دارد و هم مسیری پلکانی.

پس از پیمودن حدود نیم ساعت راه، بالاخره به بام شهر میرسیم جایی که به خاطر خدمات ارزنده هنرمند، مجسمه ساز، نقاش و البته شاعر و  ترانه سرای عهد رنسانس، به نام وی کلید خورده.

بر فراز تپه تعدادی مجسمه و بناهای زیبا به چشم میخورد اما تنها مجسمه برنزین داوود است که بر شهرت و اعتبار تپه افزوده.

وقتی بر فراز تپه میکل آنژ می ایستی، تمام شهر افسانه ای زیر پایت است.

اینجا بام شهر و نقطه پایانی سفرمان است. روزی که فلورانس را دیدم با خود اندیشیدم که چگونه میتوانم از این شهر بنویسم. چگونه خواهم توانست اینهمه هنر و زیبایی و روح را در واژه های ناچیزم بگنجانم. هنوز هم بر این عقیده ام که فلورانس هرگز در وصف نخواهد گنجید مگر اینکه رنج حقارت را تحمل کند... 

  پایان