سفرنامه طبس قسمت چهارم(کریت،اصفهک)
روزی بود و روزگاری ... توی دل کویر، یکجایی حوالی طبس، روستای خیلی قشنگی بود به نام کریت؛ با مردمی باصفا و صمیمی که خانه های خشتی گلی دیارشان را با هیچ جای دنیا عوض نمیکردند. آنقدر دلخوشی و خاطره های قشنگ زیر آن سقفهای گنبدی و لای آن دیوارهای خشتی نهفته بود که مردم کریت را بی نیاز از هجوم به شهرها میکرد. گواه اصالت کریت هم آب انبار قدیمیش بود که ریشه در دوران افشاریه داشت. نسل اندر نسل دختران روستا، کوزه بر دوش، راه آب انبار تا خانه را طی میکردند و خدا میداند که در این میانه از زیر نگاه یواشکی چند جوان عاشق پیشه رد میشدند. کریت بود و نخل هایی که چشم و چراغ روستا بودند و کام هر رهگذری را شیرین میکردند و نرگس هایی که تمام روستا از عطرشان مست بود.
اما .... اما اینهمه خوشبختی دیری نپایید چون روزگار خواب بدی برای کریت دیده بود. غروب غم انگیز 25شهریور57 ،شاید شومترین غروب تاریخ، ناگهان قلب کریت لرزید.
تنها در فاصله چشم بر هم زدنی همه آن سقفهای گنبدی خشتی زیبا، بر روی ساکنینشان آوار شدند و تمام آن خاطرات شیرین، تمام آن عاشقانه های آرام، ناگهان فرو ریختند و چون ذرات غبار در هوا معلق شدند.

از آن روز به بعد کریت برای همیشه رفت و به خاطره ها پیوست. دیگر آن نخلها، نرگس ها، دلبرکان کوزه بر دوش، آن عاشقی های یواشکی، آن همهمه های شاد پیچیده در کوچه ها، انگار فقط رویایی بودند که حالا جایشان را به کابوسی دهشتناک سپرده بودند. تنها دلهره بود و شوکی عظیم که تمامی نداشت و کریتی که به خاک سیاه نشسته بود.

دیگر دستی نبود که مهرمندانه ریشه نرگس ها را در خاک بکاود، حالا دستهای غمبار مادری بود که جگرگوشه اش را در خاک میکاوید. جوانان ناکام بی هیچ حجله ای و کودکان بی هیج کفنی به خاک سپرده میشدند. صدای جیغ و شیون کودکان بی مادر جای آن همهمه های شاد را گرفته بود و نگاه بغض آلود عاشق دلشکسته بر پیکر بیجان معشوق خشک شده بود.

دیگر سایه نخلی نبود که خستگی رهگذری را از تنش بزداید و کامش را شیرین کند. تنها سایه مرگ بود که بر سراسر کریت شبیخون زده بود. کریت به خوابی ابدی فرو رفته بود و فقط مرگ بود که بر روی دخمه ها بیدار بود.

دیگر هیچ دستی را یارای ساختن آن چه ویران شده بود نبود. چیزی شکسته و هزار تکه شده بود که بند زدنش ناممکن بود. کسی رغبت و انگیزه ای برای زندگی در خاکی که به عزا نشسته بود را نداشت. کریت مرده بود. امید مرده بود. شور و عشق هم مرده بود. از آن تاریخ به بعد کریت عنوان حزن انگیزترین روستای ایران را به خود گرفت و روز به روز غبار زمان بر چهره بی جانش بیشتر نشست.

از آن پس دیگر کوچه های غمبار کریت گذر هیچ رهگذری را حس نکرد. دیگر صدای خنده هیچ کودکی در کوچه های ماتم زده کریت نپیچید. دیگر دست هیچ باغبانی نخلی نکاشت. آب انبار کریت دیگر میعادگاه عاشقان نشد و نگاه هیچ عاشقی دلبر کوزه بر دوشی را دنبال نکرد.

و امروز ما آمده ایم اینجا تا خواب سی و اندی ساله کریت را آشفته کنیم. تنها صدای زوزه باد است که در کوچه ها میپیچد و گرد فراموشی را بیشتر و بیشتر بر خرابه های کریت مینشاند.
دلمان میلرزد. گلویمان پر از بغض است. انگار هنوز آن صدای مهیب، آن شیون ها و آه ها، آن فریاد و فغان ها را میشنویم. انگار زمان در آن غروب خوفناک شهریور 57 متوقف شده است.

بیش از این تاب دیدن این صحنه های دلخراش را نداریم. گورهای دسته جمعی، قبرهای عریان و استخوانهای نمایان در گورهای فرو ریخته...

بی جهت نیست که اینجا حزن انگیز ترین روستای ایران لقب گرفته.

اما در اندک فاصله ای از کریت ماتم زده پایان خوش قصه ماست. پایانی از جنس تولد، از جنس طلوع، از جنس زندگی...
عشق مردمان دیار نخل و نرگس به سرزمین مادری آنقدر عمیق و ریشه دار بود که هرگز نتوانستند از آن دل بکنند. چگونه میتوانستند عزیزترین عزیزانشان را که بندی این خاک بودند تنها بگذارند و بروند. چگونه میتوانستند از خاطره های مانده زیر آوارها بگریزند. ساکنین کریت همه در یک ماتم بزرگ شریک بودند. شاید با کنار هم بودن میتوانستند این جرثومه لعنتی را تاب بیاورند. پس با خود اندیشیدند که تا نخل هست و نرگس زندگی باید کرد. آنها در فاصله کمی از کریت، شروع به ساختن خانه هایی نو کردند و اینگونه روستایی جدید پدید آمد که درختان نخل و گلهای نرگسش شهره عالم شد. حالا صدای پای کودکان دوباره در کوچه ای کریت میپیچد و خون حیات در شریانهای کریت میدود.

اما کریت تنها روستای زلزله زده طبس نیست. حدود سی روستا از توابع طبس به سرنوشت کریت دچار شده بودند.

راهمان را به سمت جنوب ادامه میدهیم و باز در سی و هفت کیلومتری جنوب طبس، روستایی دیگر میابیم که سرگذشت مردمانش همچون کریت هولناک است.

اینجا روستای قدیمی اصفهک است. جایی در 37 کیلومتری جنوب طبس در مسیر نایبند. و چه روستای افسونگری با خانه هایی که گرچه مخروبه ولی سوژه نابی برای دوربینهایمان هستند.

و باز جای شکرش باقیست که اصفهک نیز همچون کریت از خاکستر خود برخاسته و روستایی جدیدالتاسیس در جوار روستای زلزله زده ساخته شده که روح زندگی در آن جاریست.

علیرغم همه خرابیهایی که زلزله 57 به بار آورده، هنوز میتوان لذت گشت در کوچه های اصفهک را با تمام وجود درک کرد.

حتی همین خرابه های باقیمانده هم آنقدر جذاب است که ساعتی از وقت ما را میگیرد و ما با شوقی کودکانه کوچه پسکوچه های خاموش اصفهک را زیر قدمهایمان میگیریم و به هر کنجی سرک میکشیم.


اصفهک به دلیل مجاورت با کوه از هوای کوهستانی و مطبوعتری برخوردار است و شاید همین امر به مردمانش روحیه ای شاد و هنردوست بخشیده باشد. این را میتوان از معماری زیبای خانه های اصفهک دید. روح هنر حتی در خانه های خاموش اصفهک نیز جاری است.

گرچه در زلزله شهریور57 اصفهک ویران شد و یک نسل از مردمانش داغدار، گرچه بسیاری از خاطرات خوش ایام زیر آوارها دفن شدند، ولی جای بسی امیدواری است که هنوز شور زندگی در دلهای مردم اصفهک زنده است.


وقتی از پیرمرد باغدار اصفهکی راجع به رسوم و سنتهای روستایش میپرسم، با شور خاصی درباره مراسم آیینی، جشنها و عزاداری ها، موسیقی محلی، صنایع دستی، لباس سنتی و بازیهای محلی حرف میزند و مرا به وجد می آورد.

و من خوشحالم و شاکر که میراث معنوی ما که در روح و تاروپود وجود هم وطنانمان جاریست حتی با بزرگترین زلزله قرن هم از بین نرفته اند و سینه به سینه از گذشته های دور تا به امروز حفظ و منتقل شده اند.

همراه ما باشید ادامه دارد