معرفی کتاب (جای خالی سلوچ)
راجع به چهارشنبه های داستانی قبلا" نوشته بودم؛ جمعی متشکل از هفت دوست کتاب دوست که ریشه آشناییمان برمیگردد به دوازده سیزده سال پیش در انجمن داستان. گرچه حالا آن انجمن وجود خارجی ندارد و به قول معروف به خاطره ها پیوسته ولی از دل آن یک دوستی ناب دوازده ساله بیرون آمده. دوستانی که اگر مدتی همدیگر را نبینیم دلتنگ هم میشویم و دنبال بهانه ای برای دورهمی و چه بهانه ای بهتر از فصل مشترک همه ما یعنی کتاب...
برنامه از این قرار است که هر هفته چهارشنبه ها در کتابخانه عمومی شهر که چند نسل از آن خاطره داریم، دور هم جمع میشویم و چهل پنجاه صفحه از یک رمان را با هم میخوانیم و صد صفحه را معین میکنیم برای خانه. کتابها که معمولا" تعدادش دو یا سه تاست بین هفت نفرمان دست به دست میچرخد تا چهارشنبه بعد که باز در کتابخانه ادامه داستان را باهم میخوانیم و اینگونه در عرض یکماه یک کتاب پانصدششصد صفحه ای را تمام میکنیم. در پایان هم در خانه یکی از دوستان جمع میشویم و نقد و نظرات و احساسمان را راجع به رمان بیان میکنیم.
پاییز امسال انجمن چهارشنبه های داستانی ما یکساله میشود و ما مفتخریم که پنج شاهکار ادبیات داستانی ازجمله جنگ و صلح تولستوی را در این مدت خوانده ایم.
و اما آخرین رمانی که خواندنش را به تازگی تمام کرده ایم رمان جای خالی سلوچ از نویسنده بزرگ کشورمان محمود دولت آبادی است. همه ما استاد دولت آبادی را با شاهکار بزرگش کلیدر میشناسیم؛ رمانی که وی را تا یک قدمی جایزه نوبل ادبیات پیش برد؛ رمانی که نه تنها یک شاهکار که یک دایره المعارف از واژه ها و کنایه های بومی است؛ رمانی که باید مثل یک کتاب مقدس خوانده شود.... اما از کلیدر که بگذریم برجسته ترین کتاب دولت آبادی شاید همین جای خالی سلوچ باشد.

رمان ده جلدی کلیدر را که خواندم دولت آبادی را لایق برحق جایزه نوبل دانستم چراکه در قیاس با بسیاری از رمانهای برنده نوبل کلیدر چند سروگردن بالاتر بود. جای خالی سلوچ هم همچون کلیدر از یک نوع شاعرانگی و نثری بغایت زیبا برخوردار است. از واژه واژه کتاب نبوغ و تفکر هوشمندانه خالقش تراوش میکند.

جای خالی سلوچ رنجنامه ای است که ابعاد فقر و فلاکت را به معنای واقعی کلمه و به مبالغه آمیزترین شکل ممکن به تصویر کشیده و علت آن را غیر مستقیم به حاکمیت و سیاستهای اصلاحات ارضی انقلاب سفید شاه نسبت داده.
من منکر فقر و فلاکت در روزگار جوانی دولت آبادی و در جغرافیایی که او زیسته نیستم و یقین دارم که میراث سلسله قاجار یک مملکت فقر زده سراسر جهل و عقب ماندگی به مفهوم واقعی کلمه بوده. پس درباورم میگنجد که در خانه ای حتی نان خشک به اندازه ای که گوشه ای از شکم خانواده را پر کند وجود نداشته باشد. منکر این نیستم که دستمزد یک روز یک کارگر به اندازه یک قرص نان بوده باشد که همین امروز هم شاهد چنین فاجعه ای در برخی نقاط دنیا هستیم. هیچکدام از اینها که در داستان سلوچ روایت میشود برایم عجیب نیست. چیزی که برایم عجیب است این است که شخصیتهای داستان سلوچ به طرز آزار دهنده ای بدبخت و فلک زده اند. آدمهای داستان سلوچ گویی با مفاهیمی چون ایمان، امید، شادی، صلح، انسانیت و عطوفت کاملا" بیگانه اند. حال و هوای خشن و غیر انسانی در همه فضای داستان حاکم است. برادر، خشونت آمیزترین رفتار را با برادر خود درپیش میگیرد. رحم و انسانیت در دل هیچیک از اهالی روستا نیست. کودکان داستان، زودتر از سنشان بالغ میشوند، بلوغی نارس که ریشه جوانی و همه آرزوهایشان را میسوزاند و خاکستر میکند.

دولت آبادی در رمان سلوچ حتی روزنه ای باقی نگذاشته که از آن نور و مهر و رحمت خداوندی بر سر بندگانش بتابد. پس خدا و عدل خداوندی در کجای داستان او جای دارد.
دولت آبادی این رمان را در سال 57 و در سن 39 سالگی پس از آزاد شدن از یک دوره سه ساله زندان به دلیل فعالیتهای سیاسی چپگرایانه اش نوشته و قطعا" نوشته اش بازتاب حال و هوای آن روزگارش میباشد. اما او امروز در آستانه هشتاد سالگی است و سرد و گرم دوران را چشیده، فروپاشی نظام سلطنتی و چهل سال حکومت برپایه شریعت را تجربه و سرآخر عطای وطن را به لقایش بخشیده و گوشه ای از جهان غرب را آگاهانه برای ادامه حیات انتخاب کرده و....و آنقدر عمر باعزت از خدا گرفته که واقع بینانه تر بیندیشدو قضاوت عادلانه ای نسبت به تاریخ سرزمینش داشته باشد. شاید اگر او یکبار دیگر دست به قلم میشد و این داستان را مینوشت چنین تلخ و گزنده نمینوشت و با هر شرح و تصویر خنجر به قلب خواننده فرو و جگرش را هزارپاره نمیکرد.

داستان جای خالی سلوچ علیرغم همه زیبایی و تصویرسازیهای شاهکارگونه اش که باید به احترام خالقش تمام قد ایستاد، یک نقص دارد و آن نه جای خالی سلوچ که جای خالی امید در سراسر داستان است. علیرغم همه بی عدالتیها که در سراسر جهان گسترده است گمان نمیکنم زندگی برای هیچ بنی بشری اینقدرها هم زشت و کریه و فلاکت بار باشد که برای مرگان و فرزندان سلوچ.