بوي نان داغ

بوي نان داغ را فراموش كرده بوديم شايد از روزي كه اين فريزر لعنتي راخريدم وكيسه كيسه نان وگوشت وسبزي وحبوبات پخته شده را چپاندم تويش.

 ده تا ده تا نان ميخريديم ومي چپانديم توي فريزر تا راحت شويم ازهر چه قيل وقال صفهاي  نانوايي.

صبحانه مان اغلب يك تكه كيك يا بيسكويت بود كه با يك ليوان چاي سركارمان ميخورديم .نانها را ميگذاشتيم براي شام . يك ساعت قبل از خوردن شام  نان منجمد را از فريزر ميكشيدم  بيرون  تا موقع شام راحت  بيايد زير دندان . بي هيچ عطري وطعمي.

پسرم پارسال به مهد كودك ميرفت.صبحانه اش را هم،همانجا ميخورد.امسال كه به مدرسه ميرود از آن صبحانه گرم دسته جمعي خبري نيست و اين يعني دوران طلايي خوابهاي شيرين بعد از زنگ  بيدارباش ساعت به پايان رسيده.همان دقيقه هايي كه صداي زنگ را خفه ميكرديم و آخرين جرعه هاي شيرين خواب صبحگاهيمان را سر ميكشيديم وآرزو ميكرديم كه اين دقيقه ها هرگز به پايان نرسند.

حالا با اولين صداي زنگ از جا بلند ميشوم.چاي را آماده ميكنم وميزصبحانه راميچينم .در اين بين چيزي كه همسرم را ازرختخوابش جدا ميكند،نه زنگ ساعت است ونه نوازشها و بعد تكانها وبعدتر سقلمه ها وغرولندها. بلكه معجزه آهنگ كارتنهاي والت ديزني جعبه جادويي است.

چنان معجزه ها من از اين كارتنهاي دم صبح ديده ام كه خودم هم باورم نمي شود. تا چاي را توي استكانهاي كمر باريك دور طلايي بريزم همسرم، با يك عدد نان كه از شدت داغي مرتب  اين دست وآن دست ميشود جلويم ظاهرشده.حالا نشسته ايم دور ميزصبحانه.  عطر نان داغ با  عطر چاي و عرق هلي كه فصل گلاب گيري از قمصرخريده بوديم - باآن همه خاطره قشنگ - پيچيده توي خانه .من همينطور كه پنير وكره را روي نان ميمالم وچاي شيرينم را سر ميكشم برق نگاه پسر امروز وديروز را كه به صفحه تلويزيون ذل زده اند ميبينم وصداي خنده شان  را كه  از ته دل  سر ميدهند ،ميشنوم و به اين فكر ميكنم كه چرا سالها ازاين همه خوشبختي  غافل بوده ام.

خوشبختي داشتن يك سفره كوچك صبحانه.