ده سالگی
درود بیکران بر همه دوستان و همراهان وبلاگ قصه گو. ![]()
![]()
![]()
ده سال پیش با کمک یک دوست این خانه مجازی را ساختم و نوشتن داستانکهای چند سطری را در آن آغاز کردم؛ برای همین هم اسمش را گذاشتم قصه گو. آن روزها خودم هم فکرش را نمیکردم که وبلاگم به زودی بعد دیگری پیدا کند و از قصه به سفر تغییر ماهیت دهد و من بشوم قصه گوی مردمان سرزمینمان و همچنین زمینمان...
آبان99 قصه گو ده ساله شد و شما نمیدانید چقدر مشتاق و چشم انتظار چنین روزی بودم که با یک پست بلند و بالا بیایم و ده سالگی وبلاگم را جشن بگیرم. ولی شرمنده روی همگی که دل و دماغ نوشتن و حتی سرزدن به این خانه نبود.
روزهای سختی را میگذرانیم؛ روزهایی سرشار از ناامیدی و دلتنگی و اندوه بی پایان....
امروز بعد از حدود بیست روز آمدم تا غبار از سر و روی این تنها خانه امید بتکانم. قفل خانه را که باز کردم نامه ها از صندوق پستی بیرون ریخت. دلم از شادی غنج زد و اشک شوق سرازیر شد. خوشحالم که علیرغم همه چیز هنوز شما را دارم و امیدوارم که با همراهی شما عزیزان بتوانم به نوشتن در این خانه ادامه دهم تا روزی که پای رفتنی هست و چشم دیدنی و نای نوشتنی...
دوستتان دارم ![]()
![]()
![]()