جایی که باید برقصیم
شبیه یک لالایی دلنواز که نه ولی یکجورهایی آرام بخش بود . اینکه رعدوبرق که دل آسمان را شکافته همین جا روی سقف خانه ات گیر میافتد و نعره میزند و تو کنار بچه هایت در یک خواب نرم و مخملین فرو رفته ای و پتو را محکم کشیده ای روی سرت و از فکر اینکه توی این رعد و برق و باران سیل آسا سقفی بالای سرت داری شاکری .همینطور که داشتم مراتب شکرگزاری را به جا می آوردم و فکر میکردم یک خواب نرم و لطیف توی چنین شرایطی چقدر عالیست و برای کامل شدن این حس مخملین ، پسر کوچکم اشکان را بغل کرده بودم ، او یکهو توی رختخواب جابجا شد و مابین خواب و بیداری چشمهایش را مالید و با لحنی مابین گریه و نق نق کلمه ای را ادا کرد مابین هاپ و آب .من نفهمیدم منظورش از هاپ ، هاپو همان موجود مخوف دنیای کودکان است که مادرها برای خواباندن کودکان از او زیاد بهره میگیرند یا اینکه تشنه بود و آب میخواست خب اگر از چیزی که مسلما صدای رعد وبرق بود ترسیده بود که هیچ ، ولی اگر احتمال دوم را در نظر بگیریم، وظیفه مادری حکم میکرد که مثل یک مادر فداکار و مهربان راهی آشپزخانه شوم . و ماجرا ازهمینجا شروع شد
به محض اینکه پایم را از اتاق خواب روی فرش هال گذاشتم، قشر خاکستری مغزم یک هشدار جدی به من داد و همانجا بود که فهمیدم با چیزی در مایه های یک فاجعه روبرو هستم و این فاجعه با رسیدن من به آشپزخانه و فشردن کلید چراغ برق کامل شد. همین که پایم با اولین ردیف سرامیکهای کف آشپزخانه برخورد پیدا کردتا لامپ آشپزخانه را روشن کنم ، پاهایم سرید و تمام قد نقش زمین شدم .همزمان لامپ مهتابی هم روشن شد تا حس بینایی هم به کمک لامسه بیاید و من با تمام وجود عمق فاجعه را حس کنم .
نمیدانم شما هم توی دالانهای پیچ در پیچ زندگی با چنین صحنه هایی مواجه شده اید یا نه جایی که دلتان بخواهد با تمام قوا از آن واقعیت فرار کنید. نمیدانستم در یک چنین موقعیتی باید دقیقا چه تصمیمی میگرفتم. همچنان که روی زمین نقش بر آب بودم و اصلا" حس بلند شدن را نداشتم ،دعا میکردم که چیزی که میبینم فقط یک خواب باشد ولی صدای گریه اشکان که به دنبالم به آشپزخانه آمده و با ماتحت به زمین افتاده بود مرا از برزخ بین خواب و بیداری به دنیای هولناک واقعیت پرتاب کرد و وقتی که همسرم با آن چشمهای وحشت زده بالای سرم ایستاد ، دیگر برایم مسلم شده بود که هیچ گریزی از واقعیت نیست
من و همسرم با هم تفاهمات زیادی داریم یکی از تفاهمات ما این است که هر کدام از ما از یک کارهایی متنفر و فراری هستیم و وقتی میفهمیم که طرف مقابل دل و دماغ انجام آن کار را ندارد کاری به کار او نداریم و او را به میل خودش رها میکنیم و طبیعی بود که من که همچنان با تمام هیکل نقش بر آب بودم ،شاهد آمد و رفتها و تقلاهای او که به سرعت مسیر بین آشپزخانه و هال را طی میکرد و تمام اشیاء خانه از قبیل سطل و قابلمه و پارو و دستمالها را به یاری طلبیده بود ،باشم
صدای گریه اشکان هنوز قطع نشده بود که ارشیا هم به جمع ما اضافه شد و با چشمهای پف آلود و لباس خوابی که حالا شلوارش تا زانو خیس شده بود ،روبرویم ایستاد و من چاره ای نداشتم جز اینکه برای بار دوم نقش یک مادر فداکار را بازی کنم. این بود که بعد از عوض کردن لباس بچه ها ،آنها را به اتاق خواب برگرداندم و شروع کردم به قصه گفتن تا موقعی که پلکهایشان سنگین شد و روی هم افتاد . همانطور که کنار آنها دراز کشیده بودم تا مبادا از غرشهای مخوف آسمان آب توی دلشان تکان بخورد ،از لای در میدیدم همسرم با پارو افتاده به جان فرش خیس و از پشت سر شبیه ناخدایی که کشتی اش را آب گرفته باشد به نظر میرسید و همانطور که پارو میکرد میگفت خدا را شکر که زود متوجه شدیم وگرنه همه خانه را آب گرفته بود
آسمان با تمام قوا میغرید و میبارید و ما به مسافران یک کشتی در حال غرق مثل تایتانیک شبیه بودیم و من شاید آن زنی بودم که داشت برای کودکانش قصه میبافت و همسرم شاید آن ناخدای فداکاری که تا آخرین لحظه برای نجات جان خودش کاری نکرد . از روی تخت بلند شدم فکر کردم شاید در کنار ناخدایم ، شجاعت روبرو شدن با واقعیت را داشته باشم به طرفش رفتم و پارو را از دستش گرفتم و شروع کردم به پارو زدن فرش .مثل روزهای کودکی که برف تا زانو میرسید و ما پاروزنهای قابلی شده بودیم .اصلا" کار سختی نبود همینطور که پارو میزدم ناگهان توی دلم شادی و شعفی وصف نشدنی را حس کردم .نمیدانستم این حس از کجا و چطور توی دلم راه پیدا کرده بود ولی هرچه بود داشت لحظه به لحظه بیشتر جان میگرفت .شاید به خاطر داشتن سقفی محکم بالای سرم بود ،شاید هم به خاطر اینکه زودتر فهمیده بودیم و جلوی ضرر را زودتر گرفته بودیم و این خودش یعنی کلی منفعت . کسی چه میداند شاید هم بخاطر داشتن ناخدایی چنین بزرگ. همانطور که پارو میزدم روی انگشان پا پیچ و تاب میخوردم و همسرم همانطور که آبهای روی سرامیکهای هال را با پارچه جمع میکرد و درون سطل میچلاند، هر از چندگاهی سرش را بلند میکرد و نگاهی گذرا به من می انداخت و سرش را با ناامیدی تکان میداد و به ادامه کار مشغول میشد و وقتی که حرکات پارو زنی من با حرکات باله درهم ادغام شده بود دیدم درحالیکه که دوزانو روی زمین نشسته و مشغول چلاندن پارچه است دستش را به سمت میزعسلی دراز کرد و عینکش را برداشت و به چشم زد و درحالیکه من که پارو میزدم و حرکات باله را روی پاها ادامه میدادم به طرفم آمد و دسته پارو را از دستم گرفت و چرخاند .من خم شدم و انتهای پارو را از زمین برداشتم و با هم شروع به چرخیدن کردیم .پاهای ما روی فرش چرخ میخورد و آب شلپ شلپ میکرد و از روی فرش روی مبلها و عسلی ها پاشیده میشد و ما فکر میکردیم باید اینهمه خوشبختی را جشن بگیریم حتی اگر فردا همه قالیشوییهای شهر ما را جواب کنند.