ساعت هفت صبح سوم فروردین است و ما داریم کرمان را به مقصد کلوتهای شهداد ترک میکنیم همان کلوتهایی که عشق دیدنشان تا به امروز ما را رها نکرده. برای رسیدن به کلوتهای شهداد که در 150 کیلومتری شرق کرمان قرار دارند باید از جاده ای باریک بین کوههایی بلند با قله هایی سفیدپوش،عبور کرد و این خود مایه حیرت است که این کوهها کمی آن سوتر مهربانانه دست به دست بزرگترین کویر ایران داده اند. از زیباییهای این مسیر هرچه بگویم کم گفته ام دهکده هایی ییلاقی با بافت کویری که لای شاخه های درختان گم شده اند ،نخلستانها ،غارهای کوچک دستکند در دل کوه ... عجب هارمونی عجیبی بین کوهستان و کویر به هم زده اند .

 

وقتی به روستای « سیرچ » میرسیم این هارمونی به اوج خودش میرسد یک روستای گردشگری با خانه های خشتی گلی که لابلای خانه های رنگی ویلایی دارند رنگ میبازند اینجا کوه و کویر و آب و رودخانه و ابر و باران و جنگل و مه همه با هم آشتی اند و منظره ای بدیع ساخته اند اما آنچه که بیشتر از همه چیز مرا به سوی خود جذب میکند و هوس قدم زدنی هرچند کوتاه در این دهکده را میدهد چیزی دیگر است اینجا زادگاه قصه گوی خوب بچه هاست اویی که روزهای خوش کودکیمان را با قصه های مجیدش شناختیم و بعدها با کتابهای دیگرش خندیدیم و گریستیم و عاشق شدیم کتابهایش را از هم امانت گرفتیم و بعدها که بزرگتر شدیم خریدیم و به دیگران هدیه دادیم او «هوشنگ مرادی کرمانی است» خالق توانای «مربای شیرین» ،«نخل » ،«داستان آن خمره » ،«تنور» ،«مهمان مامان» و همه آن قصه هایی که طعم شیرینشان بعد از سالها هنوز با ماست آری این قصه ها همینجا در این دهکده زاده شده اند. نمیدانم خاطرات کودکی شوخ و بازیگوش که از دیوار باغها بالا میرفت از لای پونه های کنار رودخانه میگذشت و این آب گوارا را مینوشید در کدامیک از این خانه ها پنهان است

 به شهداد راهی نمانده دیگر از کوهستان خبری نیست نخلها اما هنوز با ما هستند اینجا شهداد است شهری کوچک در دل کویر.کوچک ولی عمیق به عمق شش هزار سال. اینجا همان شهر باستانی «آراتا» است که زمانی یکی از ایالات امپراطوری بزرگ عیلامیها بوده. باور کردنش کمی سخت است که یکی از کهنترین تمدنهای بشری در این دشت گرم و سوزان پدیده آمده باشد

مگر میشود تا اینجا آمد و در کوچه هایش قدم نزد و از مردم سختکوشش، از نخلستانهایش و از این آسیاب قدیمی چندصد ساله اش قصه ای نساخت؛قصه ای که تار و پودش عشق است و ایمان و عرق جبین. بچه ها باز بابای ماجراجوی شما یک بلندی گیر آورد و هوس بالا رفتن به سرش زد او نمیداند که با هر بالا و پایین رفتنش ضربان قلب مرا بالا و پایین میکند

 

اینجا دستهایی زحمتکش و با ایمان گندم را آسیاب میکرده تا از آرد حاصل از آن نان تهیه شود. بچه ها بیایید داخل تا برایتان قصه درست شدن نان را بگویم بیایید تا برایتان بگویم که با کمک این سنگهای سفت گرد و این تنورهای خشتی چطور نان نرم و خوشمزه درست میشده

 

و حالا قصه آب این جوهر زندگی این دغدغه بزرگ مردم کویر بچه ها همراه من از این پله ها به آب انبار بیایید تا برایتان قصه آب را بگویم که چطور از دل زمین میجوشیده و از طریق کانالهایی به اینجا میرسیده تا عطش مردم را در ظهرهای داغ کویر فرو نشاند .ببینید تا بدانید که برای آنچه امروز به راحتی به دست می آوریم باید شکرگزار باشیم

 

اینجا سالیان سال میعادگاه تشنگان بوده حالا هم همین نقش را بازی میکند با گریمی متفاوت. حالا یک چایخانه سنتی است تا تشنگی و خستگی مسافران کویر را فرو نشاند. برای خنک نگه داشتن فضای داخل آب انبار روی سقف آن شش بادگیر تعبیه شده. همسرم آنقدر دورشان میچرخد تا بالاخره موفق میشود نقطه ای را کشف کند که در آن نقطه بتواند هر شش تا بادگیر را توی یک تصویر جمع کند افسوس که این بلوکهای سیمانی در نهایت بی سلیقگی تصویرش را خراب کرده اند

 

شهر را به قصد دیدن منطقه باستانی ترک میکنیم جایی موسوم به شهر کوتوله ها ( لی لی پوت). گالیور را که یادتان هست همان پسری که روزی دست روزگار او را به جزیره ای پرت کرد که ساکنینش آدم کوتوله ها بودند ...آن لی لی پوت سرزمین خیالی «جاناتان سویفت» بود ولی این لی لی پوت همه چیزش واقعی است خانه هایی با دیوارهایی کوتاه ،اتاقهایی به ابعاد یک در یک متر با درگاهی و طاقچه و پنجره و تنورهایی به ابعاد کوچک برای آدمهایی حداکثر نیم متری این معماری عجیب و غریب باعث شد که باستان شناسان فرضیه کوتوله بودن ساکنین اینجا را مطرح کنند اینکه آدمهایی با حداکثر قامت نیم متر 5000 سال قبل اینجا میزیسته اند که بنا به دلایل نامعلومی در خانه ها را گل گرفته و دیارشان را ترک و دیگر هرگز بازنگشته اند البته در این باره اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد و مخالفان این فرضیه کوچک بودن سازه های این شهر را به این دلیل دانسته اند که مسقف کردن خانه هایی با دیوارهای بلند کاری دشوار بوده. البته فرضیه آدم کوتوله ها با پیدا شدن یک جنازه مومیایی شده 25 سانتیمتری متعلق به یک جوان 17 ساله در گورستان باستانی دوباره قوت گرفت

 

در عملیات کاوشگری که در سال 1346 انجام گرفته تعدادی اشیاء عتیقه از جمله اولین درفش فلزی ایران ،25 مجسمه و پیکره گلی زن و مرد، جامهای سفالین، کوره های ذوب فلزات ،تصاویرحک شده ای  از الهه رستنیها بر روی یک مهر و... متعلق به هزاره سوم قبل از میلاد بدست آمده که تعدادی از آنها در موزه ایران باستان نگهداری میشود و گوشه های تاریک دیگری از تاریخ این مرز و بوم را روشن میکند

 

آقا اگر بدانید این آدم کوتوله ها ما را توی چه هچلی انداختند ؟؟؟!!! رخش را که دم در ورودی شهر کوتوله ها پارک کرده ایم، توی شن گیر کرده و به هیچ طریقی بیرون بیا نیست حالا ما وسط این برهوت که پشه هم پر نمیزند گیر کرده ایم. تنها فکری که به ذهنمان میرسد این است که به 110 زنگ بزنیم و کمک بطلبیم. میگویند ماشین یدک کشمان رفته جایی.تا برگردد یکی دو ساعت طول میکشد. توی این برهوت مگر میشود اینهمه منتظر ماند. یک اسب از دور نمایان میشود دو پسر بچه رویش سوارند سوارها به سوی ما میتازند.همگی از جلو هل میدهیم فایده ندارد یک موتوری هم میرسد چهار نفری هل میدهیم نه مثل اینکه بخت با ما یار نیست.لحظه ورود به شهداد کارت تبلیغاتی یک رستوران را گرفته بودم باید به آنجا زنگ بزنم و از آنها کمک بخواهم نیم ساعت بعد پسران صاحب رستوران سر میرسند با تمام تجهیزات بکسل. ولی فایده ندارد که ندارد طولی نمیکشد که یدک کش 110سر میرسد و رخش را نجات میدهد و ما باز دو ساعت دیگر از برنامه امروز عقب می افتیم این هم معامله کوتوله ها با ما ...

 

یک نفس راحت میکشیم و تخته گاز به سمت کلوتها .طبیعت دائم رنگ عوض میکند نخلها جایشان را به درختچه های کوتاه میدهند و بعد دشتی پر از نبکاها (گلدانهای طبیعی درختان گز ) و بعد دیگر تا چشم کار میکند کویر است و کویر

 

حالا کم کم سازه هایی عجیب و به غایت زیبا با شکلهایی افسونگر مقابل دیدگانمان ظاهر میشوند و افسونگری زمانی به اوج خودش میرسد که این سازه ها را بر روی آب یا بهتر بگویم روی سراب شناور میبینی

 

اینجا کره زمین نیست ما در سیاره ای دیگر فرود آمده ایم نه اینجا انگار شهر ارواح است شهر جن و پری این سازه ها با اشکال هرم و برج و بارو  هم قلعه های آنهاست اگر پا تویش بگذاری حتما" افسون میشوی

 

اینجا بزرگترین شهر بی سکنه جهان ،بزرگترین عارضه کلوخی طبیعی و منحصر به فردترین و زیباترین آنهاست.اینجا شاهکار آب و باد و خاک است

حالا کفشها را از پا درآور و پاها را برهنه کن تا در بستری نرم با ذرات خاک عشق بازی کنند اینجا فصلی تکرار نشدنی از زندگی است عبور از میان قلاع جن و پری عبور از دالانهای شهر قصه ها اینجا شهر جادویی است هر لحظه که از بین قلعه ها میگذری انگار دستی از غیب میخواهد خفتت را بگیرد و تو را توی این قلعه ها فرو برد. هر کس این شهر را ببیند دیگر تا پایان عمر افسون کویر رهایش نمیکند

 

کلوت از دو واژه کل به معنای آبادی و لوت تشکیل شده که روی هم معنی آبادی لوت را میدهد کلوتهای شهداد با وسعت 11000کیلومتر مربع حاشیه غربی کویر لوت را پوشانده اند. در تمامی این منطقه هیچ موجود زنده ای قادر به ادامه حیات نیست و جالب اینکه گرمترین نقطه کره زمین موسوم به «گندم بریان» هم در همین حوالی است جایی که رنگ خاک به تیرگی میزند ودمای هوا به 70 درجه میرسد و هیچ موجود زنده ای حتی از نوع تک سلولی قادر به ادامه حیات نیست و هیچ لاشه ای در آنجا تجزیه نمیشود !!! 

همسرم دست ارشیا را گرفته و دارد او را به بالاترین نقطه بلندترین قلعه میبرد. آهای با توام صبر کن مرا نیز با خودت ببر من از افسون این شهر جادویی میترسم

 

حالا میبینمت که بر بام کلوت فاتحانه ایستاده ای راستی هیچ میدانی که امروز یکسال بزرگتر شده ای؟  از صبح تا حالا با آن همه ماجرا در شهر کوتوله ها مجالی دست نداد تا غافلگیرت کنم.راستی اولین سالروز تولدت در زندگی مشترکمان رابه یاد داری ؟وسط تالاب انزلی بودیم که مرد قایقران موتور قایق را خاموش کرد و پاروها را به دستمان داد ما قلب تالاب را میشکافتیم و به مهمانی نیلوفران آبی میرفتیم من دست دراز کردم یکی از آنها را چیدم و غافلگیرانه تولدت را به یادت آوردم... امروز سالها از آن روز گذشته من در این سالها با تو و به همت تو روی تالابهای زیادی پارو زده ام ،زیر باران و برف و ابر و مه تا اعماق جنگلها پیش رفته ام ،قدم بر قله هایی مرتفع نهاده ام ،در دل آسمان به پرواز در آمده ام،به اعماق تاریخ سفر کرده ام، در زیباترین شاهکارهای طبیعت به نظاره طلوع و غروب خورشید نشسته ام و ...من در این ده سال به همت تو به اندازه صد سال زندگی کرده ام اینک در میان قلاعی اینچنین افسونگر که چیزی برای غافلگیر کردنت وجود ندارد تنها با یک جمله آنهم عاریتی تولدت را تبریک میگویم ولی از تو میخواهم تا صبور باشی تا روزی برایت قصه ای ،شعری ،کتابی بسازم و در آن سفرنامه ای به اعماق سرزمین بزرگ روحت بنگارم پس تا آن روز این هدیه کوچک را از من بپذیر

شادترین روزهای زندگی فراسوی قله های رفیع تحمل سوز در انتظارت باد به خاطر سی و ششمین سالگرد تولدت ...

همراه من باشید ادامه دارد